


من دراینجا دل مرا در کـوچه ها ی کابل است
برزبانــــم نام او برلــــب نوای کابل اســــــت
جامــــه ی نیلی به تن دارد درخــــت سوگوار
سال وماه و هفته ها روز عزای کابل است
ای مسافر ! گــر گذاری می کنی در شهر من
کن قدم آهسته ترماتم ســــــرای کابل است
آشنا را گــــر نظر افتد به کاخ و کــــوچه اش
زیر لــــــب گوید : خدایا این کجای کابل است
ای خداوندی که مــــی باشی لطیف و هم قهار
لطف تو جای دیگر قهرت بــــرای کابل است
مــــــادر رســــتم نمی باشــــــد سزاوار ستم
آنــــچه را دیدی سزاخود ناسزای کابل است
شـــــکوه دارد نالــــــه دارد ا ز فضا و ازقدر
تیره بختی سرنوشتش غم فضای کابل اسـت
جـــــــز گیاه غم نمـی روید به دشت خاطرش
ســــــوگواری صبح اوماتم سـای کابل است
ماجـــــرا ها را بود آغــــاز وانجامش پـــدید
آنچه بی انجام باشد مــــــاجرای کابل اســـت
دست یزدان بایدش تا مشکل اش آسـان شود
دست ایــــریمن کجا مشکل گشای کابل است
از میان زنده گان یک تن نیا بی شــــــادمان
آنکه را ماتــم نباشد مـــرده هــای کابل است
آنکه پیش ازمرگ میردبی طبیب وبی پزشک
طفل بــــیمار یتیم وبـــــی دوای کابل اســـت
وای اگـــــر پایان پذیرد داســــــــتان باستان
انتهای مـــــــا همانا انتهای کابل اســــــــــت
صبحدم ها میکشاند مشک خالی را به دوش
آب را در خــــواب اگر بنید سقای کابل است
بایدش دادن رهــــــایی از تباهـــــــی از فنا
چون بقای مــن ، بقای تو، بقای کابل است
بــــــــرگ زرد آن سپــــیدار بـــلن د نازنیـــن
همچو دستی برشـــــده اندردعای کابل است
چون خرابش میکنی درسال و ماه وهفته ها
تا خدا بـــــــریاد مـــــــی آرد بنای کابل است
طالب آمد باب علم وشیشه ی مکتب شکست
آنکه ( با ) و ( تا ) نداندد امـلای کابل است
در دل عــــصر حجر پـــــرتاب گــردیدیم ما
چهــــره پرداز جــــهالت پیشوای کابل است
(ده افغانان ) ســـــراسر لانه ی بیگانه گان
روز گارظلمت است و قهقرای کابل اســـت
( ده ســبز ) او چـــــراگاه ســــتوران دو پا
آنکه برگ عیش دارد چارپای کابل اســـــت
(زنده بانان) مرگ را هر لحظه باشد منتظر
ای دریغا! شـــــعر من اندر رثای کابل است
(دهمزنگ)و(باغ قاضی)(شهرنو) و(تخته پل)
جمله شد با خاک یک سان جلجتای کابل است
خون ببارد دیـــــده ی (دریای کابل) ای خدا!
دیده بگشا در میـــــان خون شنای کابل است
جنگل بی ســــایه را از جنگ ماند (جنگلک)
فـــوج وحشت در پی فتح و فنای کابل است
از ( گذرگاه )ش گذر دارد ســـــــپاه اجنبی
زیر پای دشمنان تـــحت و لوای کابل است
روزگارش تیره تـــرشد از جهاد و از جدال
رستخیز دیـــگری حاجت روای کابل است
گرخدا یک روز از روی غضب روی زمین
خـــــون عالم را بزیزد خونبهای کابل است
