

( غفار عريف )

يکه و تنها
ساعت دوی بعد ازظهر روز شنبه بود. نورطلايی خورشيد عالمتاب با درخشش و جلايش ويژۀ نيمۀ اول فصل تابستان، جسم و جان طبيعت را چنان گرم و داغ ساخته بود که مپرس!
درگرمای شديد اين روز، صفدربلوچ يکه وتنها، دراتاق خود، درپشت ميز تحريرنشسته بود و مجلۀ هفتگی " شپيگل " را ورق ميزد و عناوين آن را يکايک ازنظر می گذرانيد تا مگرکدام مطلب جالب و باب ميل خود را پيدا کند و با مطالعۀ آن لحظه يی مصروف شود.
راستی، ميز نوشته مستعمل ( 50 x 120 ) سانتی متر به ارتفاع 75 سانتی متر و چوکی کهنه را به صفدر يک پيرمرد آلمانی ازروی لطف تحفه داده بود. او با اين شهروند کهنسال آلمانی، پس ازمسکن گزينی در اين محل، برحسب تصادف آشنايی حاصل کرده بود که بعدها آشنايی آنان تاسرحد دوستی بی شايبه انکشاف يافت. آن دو دوست صميمی گاه گاهی باهم می نشستند، اختلاط و تبادل افکارميکردند و درصحبت پيرامون بسا مسايل، ديدگاه و زبان مشترک پيدا نموده بودند.
درسرميزتحرير برعلاوۀ کتب، مجلات و جرايد که بصورت پراگنده و نامنظم به هرطرف افتيده بودند؛ دريک گوشه، چراغ سرميزی کهنه جا گرفته بود که صفدر آن را ازبين سامان و لوازم ناکارآمد خانه و ساير اشيای ريخته و شکسته که فاميل ها سال دوبار مطابق پلان شهرداری به کوچه ها می کشند و درکنارسرک ها می گذارند، برداشته بود و درهنگام خواندن و نوشتن با خود همدم و همراه می ساخت.
صفدربلوچ اهل استان نيمروزبود، درسال 1350 خورشيدی ازليسۀ شهرزرنج فارغ و ازدانشکدۀ حقوق دانشگاه کابل گواهی نامه دردست داشت. ازاقبال نيک دردهۀ 60 خورشيدی اين شانس برايش ياری داد تا با استفاده ازيک بورس دولتی؛ درشهر لايپزيک، دردانشگاه " کارل مارکس" دررشتۀ حقوق عامه، تا درجۀ دوکتورا به آموزش بپردازد و گواهی نامه حاصل نمايد. ازبرکت همان سالهای تحصيل درشهر لايپزيک است که فعلاً ميتواند بخوبی به لسان آلمانی تکلم کند، بخواند و بنويسد.
* * *
هوای داخل اتاق لحظه به لحظه گرم و دلگيرشده ميرفت، چراغ سرميزی ميدرخشيد و پرتوافشانی می نمود. درخارج ازاتاق، برپهنای طبيعت، کما کان گرمای سوزان حکمروايی داشت. صفدرهمچنان در پشت ميز تحريرنشسته و سرگرم ورق زدن مجلۀ " شپيگل" بود و عناوين را با دقت کامل می ديد و می خواند. سرانجام مطلب دلچسبی را یافت و به خوانش گرفت؛ گزارش تکان دهنده و خيلی اندوهباری بود که گزارشگرمجله ازمنطقۀ " دارفور" سودان تهيه کرده بود. گزارش چند صفحه يی حکايتگروضيعت زندگی رقتبارهزارها آوارۀ سرگردان، پابرهنه، بی آب و بی نان، بی دوا و بی درمان؛ درعين حال نا اميد، هردم شهيد و بی پشتيبان بود؛ تماشای عکس های دلخراش مو را دربدن انسان راست می ساخت و دل سنگ را به فغان و ناله وامی داشت. گزارشگر بادرد و با احساس درگزارش خود، پس ازانجام گفتگوها با شماری از آوارگان بی سرنوشت؛ بسيار دقيق و با مهارت مسلکی؛ مواردی از بدترين نوع ستم و بيداگری، شکنجه و آزارجسمی و روانی را که زورگويان بی رحم برمرد و زن، پير وجوان، طفل و کودک، روداشته بودند؛ به تصوير کشيده بود.
صفدر گزارش را تابه آخرخواند، بی نهايت پريشان حال شد، حواسش پرت و رنگ صورتش به تيرگی گراييد؛ کوههای ازدرد وغم و اندوه برتار و پود وجودش هجوم آوردند؛ بغض گلويش را فشرد و اشک از چشمانش جاری گرديد. اوضاع تيره و تار، روزگاردشوار، صاعقۀ خانمانسوزجنگ و غارتگری، آتشباری، ستونهای دود غليظ ، زبانه های آتش باروت که ازآغازنخستين ماههای دهۀ 70 خورشيدی به شکل بی سابقه بالای مردم وسرزمين مألوفش سايه افگند و جلو روشنايی و اميد را گرفته بود، درپيش چشمانش سبزکرد؛ وحشت، بربريت و خونريزی که صدها هزار انسان وطنش را بکام نيستی سپرده بود و شهر زيبای آرزوهايش را ويران کرد، درمقابل ديدگانش حضوريافت؛ شعله های آتش ويرانگر بسان آتشفشان های سرکش که با بيرحمی تمام خروژآتش ودود و خاکستر را بدون تشخيص دوست و دشمن به هرطرف پراگنده می سازد، درعالم خيال عربده کنان دردور و برش زبانه کشيد....
درگزارش، عکس ها ازمتلاشی شدن شيرازۀ زندگی فاميل ها؛ از
بی خبری اعضای خانواده ها ازاحوال همدگر؛ ازبی اطلاعی والدين و فرزندان ازسرنوشت يکديگر؛ حرف می زد. ازگم شدن جگرگوشه ها؛ ازسرگردانی مادران؛ ازناپديد شدن پدران؛ ازدورماندن همسرازهمسر؛ ازجدايی خواهر ازبرادر... سخن می گفت.
ديدن تصاويرربنوبۀ خود، صفدر را مضطرب، بيقرار و آشفته حال ساخت و فشار روانی شديدی برآو وارد آورد. فکر می کرد:
کوههای بزرگ بالايش می لغزد؛ زمين درزير پايش می لرزد؛ ازصدای غرش تانک و توپ و هواپيماهای جنگی و شليک راکتها پردۀ گوشهايش ميترکد؛ ازکثافت دود غليظ و گرد و خاک ناشی ازانفجارات، چشم هايش می پوسد؛ ازگرمی و حرارت بلند سراپای وجودش می سوزد....
صفدرکه درامواج متلاطم روحی عجيب و غريبی غرق شده بود، به سکوت غمباری فرورفت- سکوتی که ازژرفای آن غرش طوفان درونی اش بگوش ميرسيد. تصورمی نمود که سياهی ای بسويش می آيد و راه بيرون رفت را می بندد، به نظرش می آمد:
همين حالا موشکی بخانه ای که درآن کرايه نشين بود، اصابت نموده، منزل را بخاک يکسان و انفجار به قيمت حيات زن و فرزندانش تمام شده است؛
طنين صداهای حزن آور؛ آه و ناله، گريه و زاری، فرياد وتضرع جانگدازهزارها انسان بخاک و خون غلتيده، گوش هايش را ميدريد؛ ضربان قلبش بالا رفته و به شدت می تپيد؛ ازچشمانش بجای اشک، خون می چکيد؛ ازفرط غم و اندوه و غصه مثل برگ خزانی برزمين می افتيد؛ ازتب و درد شديد، آب بدنش می خشکيد.... اين که چرا فعلاً دراين اتاق يکه و تنها نشسته، همدم و هم صحبت هميشگی ندارد؛ شب وروز زندگی را بدون همسر و فرزند، بی همراه وهمراز به تنهايی می گذراند- بياد آن ايام و لحظه های پر ازمخاطره، پرازفاجعه، پرازحوادث مصيبت بار و مالا مال از رويداد های خونين و ويرانگر، سراسرمملو ازدود و آتش می افتد. بخاطر می آورد که چگونه درفجايع سال 1371 خورشيدی، ازاثر آتش گلوله ها، بنياد زندگی اش برباد رفت؛ خاکسترنشين شد؛ اهل و عيالش را ازدست داد؛ يکجا باهزارها انسان ديگربرای نجات جان، ازشهری به شهری آواره و مصائب روزگار را متحمل گرديد.
* * *
بعد ازسپری شدن دقايقی، صفدر نارامی روحی را پشت سرگذاشت؛ آهسته- آهسته دوباره سرحال آمد؛ آرامش روانی خويش را بازيافت و سرازنو شروع به خواندن و ورق زدن مجلۀ " شپيگل" کرد. زيرتيتر "همزيستی و اتحاد شهروندان" نوشتۀ جالبی راجع به پناهجويان در آلمان توجه اش را بخود جلب نمود، نبشته را با علاقه مندی و دقت فراوان خواند. محتوای مقاله خاطرات سالهای پرازمشقت و ناسازگاری روزگار را دريک برهۀ دردناک بی سرنوشتی درديارغربت، درتمامی سلول های بدنش مجدداً زنده ساخت.
مطالعۀ موضوع نشان ميداد که بين ادعاهای بلند بالا و حقيقت عملکرد در اجرای قانون، رعايت عدالت، قضاوت درست، احترام به شخصيت انسانی، پابندی به حقوق بشر، اتکاء به ميثاقها و قراردادهای جهانی... چقدر فاصله وجود دارد.
هنوزازياد صفدرنرفته بود و تا ابد نخواهد رفت که درده سال اول زندگی درديارغربت، چگونه وبا چه سختی های روان سوزدست و پنجه نرم کرده بود، که ياد آوری آنها تلخ و سوزنده است و کاسۀ صبر را لبريز می سازد:
ازانجام آن کارهای شاقه ای که زندان بانان سزاوار زندانيان ميدانند ويا نگهبانان دراردوگاههای کار اجباری ويژۀ تبعيد شدگان می خوانند، گرفته تا تحمل توهين، تحقير، سخنان زشت و طعنه آميز، زخم زبان، حقير شماری، کم بها دادن به شخصيت و کرامی انسانی....
صفدرخوب به ياد داشت که به چه طرزی سرنوشت خودش و از هزارها انسان درمانده و محتاج وطنش، درتارخام ساده انگاری گره خورده بود. فراموش نکرده بود که دراخذ تصميم و صدورقرارعدلی و قضايی روی پروندۀ تقاضای پناهندگی اش، جوهرعاطفۀ انسانی درشنزار بی پروايی و درشوره زارقضاوت غيرعادلانه، محکوم به مرگ شده بود. به يادش بود که بمانند هزارها پناهجوی ديگر، ازجمله شهروندان کشور خودش مدت درازی درحالت بلا تکليفی، حيات بسر می برد؛ جور روزگار و سرگردانی زمانه را می کشيد. بخاطر می آورد که چگونه به علت تعبير غلط و تفسير نادرست قانون، به عقب نخود سياه دوان- دوان باشد و جهت اعتراض برفيصلۀ مراجع عدلی و قضايی، جيرۀ شباروزی خود را با وکلای مدافع دريا نوش، نصف کند. ازياد نه برده بود که در اوج سلطۀ تاريک انديشان درسرزمين مألوفش؛ پيکرناتوان هزارها پناه جوی بی سرنوشت ميهنش درميان شعله های آتش قضاوت نادرست مراجع حقوقی- عدلی و قضايی کشورميزبان می سوخت و چهرۀ واقعی عدالت، درخطۀ بالندگی اقتصاد، شگوفايی فرهنگ و پيشرفتهای علم و تخنيک، با قمچين خيال پردازی کوبيده می شد....
* * *
چنان به نظرمی رسيد که صفدرازورق زدن و مطالعۀ مجلۀ "شپيگل"، دارد يواش- يواش احساس خستگی می کند. خوب ميدانست که دوام بيشتر خواندن و ورق گردانی آن ميتواند سرش را بدرد آورد و باعث پنديدگی و سوزش چشمانش شود؛ ازاين رو مصمم شد تا مجله را ببندد.
صفدر به علامۀ خستگی چند بارپی درپی فاژه کشيد؛ دست راستش را به سر ورويش بُرد وپشت چشمانش را ماليد؛ وانگاه به فکرعميقی فرو رفت و بزودی اين حالت را نيزکنارگذاشت. ازجا برخاست، راهی آشپزخانه شد، ازداخل يخچال بوتل آب معدنی را که دوساعت قبل گذاشته بود، بيرون آورد. گيلاس خود را لبريزازنوشابۀ سرد ساخت و دوباره به اتاق آمد و درعقب ميزکارنشست و آب را جرعه- جرعه نوشيدن گرفت.
صفدربلوچ گيلاس آب را تا آخرنوشيد و معلوم می شد که نسبت به چند لحظه پيش، اندکی بشاش و تر وتازه شده است.
ياد آوری سختی ها و بدبختی های روزگار که صفدر چه ازشروع دربدری و بيچاره شدن دردنيای آوارگی وچه دردهۀ نخست زندگی در ديارغربت، با آنها سوخت و ساخت؛ بسا ازخاطرات، ازجمله اولين روز گام گذاری برحريم دانشگاه و کانون آموزشهای عالی درذهنش تداعی يافت.
صفدر بياد آورد:
درمحفل استقبال ازآغازسال تحصيلی و خيرمقدم گفتن به جديد الشمولان دانشکده ها، رئيس دانشگاه، خطاب به دانشجويان گفته بود:
« مدرسۀ زندگی عجب آزمونهای را، گاه سهل و گاهی هم خيلی ها دشوار، درپيش روی انسانها قرارميدهد؛ چه خاطرات تلخ و شيرينی و چه پيشامدهای خوب و بدی، نيست که درآرشيف دانشکدۀ حيات و در سينۀ تاريخ، بايگانی نشده باشد.
چه چيزی نيست که دربرگه های دفترزندگی رقم نه خورده است: اززيبايی، خوبی، پاکی، صداقت، دوستی، رفاقت، حسن نيت، شادی و نشاط، خوشبختی، خوش قسمتی، رضايت خاطر،جرأت، شجاعت، مردانگی، وفاداری، شفقت، ترحم، داشتن مال و منال، جاه و جلال... گرفته تا به کبر و غرور، خودپرستی، زشتی، پلشتی، ناخوشنودی، دشمنی، خشونت، رقابت ناسالم، شيطنت، تزوير، خدعه و نيرنگ، ظاهرسازی، نااميدی، دلتنگی، مشقت، ذلت وخواری، آوارگی، گرسنگی، توهين، تحقير، اذيت و آزار، شکنجه، بدرفتاری....
درزندگی موفق و خوشبخت کسی خواهد بود که درگفتار و کردار و در نظر وعمل راه پسنديده ای را برگزيند و درصحنۀ عمل، درپشت سر گذاردن آزمونها، ازخردمندی، صبر، حوصله و شکيبايی کاربگيرد....»
صفدر خوب بخاطر داشت که سخنان آتشين و پرمفهوم رئيس دانشگاه تا چه سرحد بالای خودش و ساير دانشجويان تيزهوش و با احساس، تأثير گذاشته بود و همه به چه پيمانه، مجذوب و مفتون گفته های رئيس دانشگاه شده بودند.
* * *
ساعت 7 بعد ازظهرشده بود. صفدر حدود پنج ساعت وقت پياپی را توأم با هيجانهای روانی ناشی ازخوانش دومضمون مجلۀ " شپيگل" درعقب ميزتحريرصرف کرد. ماجراها، سرگذشتها و سختی های زندگی را که زبان زمانه ازذکرآنها خجالت می کشد؛ قلم از به تصوير کشيدن آنها عاجزمی ماند؛ بخاطر آورد و با آه ناله های حزينی که انعکاس صدای آنها تاهنوز درگوشه های روزگار طنين انداز است، هم آواز و دمسازشد.
صفدربخاطررهايی اززيربارتأثيرسايه های هول، تسکين قلب مجروح و روان افسرده اش، سخنان رئيس دانشگاه را که دارای يک پيام روشن و يک درونمايۀ محکم بود و تقريباً 37 سال پيش ازامروزشنيده بود، سرمشق خود قرارداد. فکرميکرد که به مانند يک غزل شيوا، يک ترانۀ باشکوه، با آهنگ لطيف و خوشنوا ازاو می طلبد تا با صبر وشکيبايی در پهلوی زمزمۀ سرود تنهايی، نغمۀ تسلی را نيز سردهد و رنج روحی خود را گم و گورکند.
صفدر احساس می نمود که فشار روانی و سوزش درد جگرسوز ياد آوری خاطرات، آهسته- آهسته جای خود را به بازگشت مجدد قرار و آرامش روحی، خالی ميکند و خس و خار و خاشاک ازسرراه تسکين يابی اش برداشته می شود. او ميدانست و عادت هم کرده بود: هرباری که به سراغ غم های گذشته ميرفت؛ گريۀ اش بخودی خود می آمد و اشک از چشمانش جاری می گرديد. ليکن دراشعارمولوی، درغزل های سعدی و حافظ و در رباعيات خيام... خوانده بود که دربازيابی دوبارۀ دل شادی و نشاط روحی، بايد دريچۀ قلب را با فراخی کامل بر روی تابش آفتاب زندگی گشود و روزنه های اميد را بازنگهداشت تا نورخورشيد حيات درنهانخانۀ دل تابيدن گيرد.
گرمای روز ازشدت اول خود بازمانده بود. آفتاب درمرزهای غروب غم انگيزرسيده بود و ميخواست تا طلوع فردا درپشت کوهها پنهان گردد.
صفدرسرميزتحريرخود را جمع و جورکرد، از چوکی برخاست و بسوی کلکين رفت، پله های اُرسی را نيمه بازنمود تا هوای تازه و خوشگواربداخل اتاق راه يابد. دقايقی درعقب پنجره ايستاده شد و نگاههای خود را به بيرون دوخت.
درچمن سر سبز که روز گذشته کارگران موظف سبزه های رسيده را درو کرده بودند و خيلی ها زيبا و آراسته معلوم می شد، خُرد سالان و نوجوانان بازی و ساعت تيری می نمودند؛ چندتای شان برسم بازی فتبال بدنبال يک توپ سرگردان بودند و تعدادی هم با جوش و خروش، خوشی کنان به اين طرف و آن طرف می دويدند و جست و خيز می زدند؛ درميدان بازی کودکان که دروسط چمن قراردارد، اطفال با بازيچه های خويش سرگرم بازی بودند و مادران ازآنان مراقبت بعمل می آوردند؛ درزير درختان دوطرفۀ ميدان بازی اطفال، بالای درازچوکی ها، زنان و مردان کهنسال روسی به گفتۀ خود شان، آلمانی الاصل، نشسته مصروف قصه و اختلاط بودند. آنان طبق معمول هرروز و درهمين وقت از4 بلاک رهايشی که چمن سرسبزمربوط به باشندگان آن ميشود، دراين جا گرد می آيند وتا ناوقتهای شب می نشينند.
در يک بيان ساده، صفدر درسيمای نوجوانان، خيزوجست کودکان، رفت و آمد و نشست و برخاست بزرگسالان، نشاط و شورمستی زندگی را تماشا ميکرد. ازديدن صحنه های خوشی، قوت قلب گرفت؛ دلگرمی به زندگی دروجودش جوانه زد و به اين باورشد که نه تنها گوش دادن به نوای تارهای ساز و نغمه های شاد و شنيدن ترانه های روح پرور و خوانش نکته های نغز و چکامه های شيرين و دلپذير و رفتن به اوج نازک خيالی های شاعرانه کارسازهستند؛ بلکه ميشود ازراههای ديگری نيز به سراغ خوشی ها رفت؛ طعم تلخ ملالت- نا اميدی و دلتنگی را زدود؛ شاهد نقش بستن تبسم نمکين برلبان خشکيده بود؛ غبارغم و پژمردگی را از آيينۀ دل شست؛ مانع سقوط قرار و آرام زندگی درگودال تيرگی شد....
ديدن جوش و خروش مردم دربيرون، صفدر را تشويق به آن کرد تا تبديل هوا کند و به بيرون برود. ابتدا به آشپزخانه رفت و ازداخل يخچال بوتل آب را کشيد و گيلاسی ازآب را با اشتياق نوشيد. پس ازآن دروازۀ اپارتمان را بست و راه هواخوری و گردش درفضای آزاد را درپيش گرفت:
چه هوای معطر و دلپسندی! طبيعت با همه زيبايی هايش بر روی مردم لبخند ميزد. کُرت های گل و سبزه کاری به اشکال هندسی، گلدانهای فرشی و ايستاده ازگلهای رنگارنگ، جزاير کوچک سبزه و گل درکنار سرکها و حاشيۀ پياده روها که همه بمقصد سرسبزی و مقبولی سرک ها و زيب و زينت خيابانها هستند، عجب منظرۀ خوشايندی داشتند؛ فکر ميکردی، درختان زينتی وبهم پيوسته دراحاطۀ منازل با استفاده ازشاقول و آب ترازو شاخچه بری شده باشند، طراوت انواع و اقسام گلها به رنگ های سرخ و سفيد، زرد و جگری، کبود و بنفش، ياسمنی و گلابی، آدم را به وجد می آورد؛ رايحۀ عطرگلها و خوشبويی درختان پرازشاخه های گل گلاب، مشام را تر و تازه می ساخت....
دربالکن اپارتمانها، دربلاک های رهايشی و درمنازل شخصی دوطرفۀ سرک ها، گلدانهای پرازگل جلوه نمايی ويژۀ ای می نمودند که آراستگی، موج و مقبولی آنها دروجود انسان شور و دلگرمی به زيبايی های زندگی را فزونی می بخشد؛ چمنک های سبز، گل و گلکاری، بته های گل گلاب درداخل محوطۀ منازل شخصی لذت آفرين بودند؛ درباغچۀ منازل هرکس مصروف کاری بود: يکی درخت ها را آب ميداد، ديگری سبزۀ چمن را آبياری ميکرد، کسی برروی گلها آب پاشی می نمود....
خلاصه، درظاهرامر، صفدرکوچکترين نشانه ای ازغم و غصه و اندکترين علامه ای ازپريشانی، تشويش و دلهره را درسيمای مردم نديد. باطنش به خدای پاک معلوم!
صفدر بعد از ختم پروگرام تفريح و گلگشت، دوباره به منزل آمد و مجبور بود، يکه و تنها برای پختن غذای شب دست و آستين را بربزند.
پايان
(از سایت سپیده دم)
![]()

« مشاعره »
محمود جوان نوخط و نوخاسته، با صدها آرمان و آرزوهای دوران نورسی دردل، به هرپيش آمد زندگی، ازعينک شور ومستی ايام شباب نگاه می کرد. هنوز دانش آموزصنف نهم مکتب بود که شماری ازواژه ها و مفاهيم گرم و گيرای سياسی درافکارش راه يافته بودند.
درآن زمان، هرباسواد سياسی شده به استثنای عناصرماجراجو، مفتن و حادثه طلب، ميدانست که دريک نظام ارباب رعيتی و دريک جامعۀ ازهرلحاظ عقب مانده و قبيله سالار، رسيدن به مدينۀ فاضله، به منزلۀ شهرآرايی درقلل شامخ سلسله کوههای هندوکش و جاده گشايی دربلندای قامت شمشاد پامير، بحساب می آمد. ولی محمود به آن سن و سالی نرسيده بود که به رمز و راز و باريکی های سياست پی ببرد و دل را درگرو جذابيت واژه های " ستمگر و ستمکش" ، "بهره کش و بهره ده "... نگذارد.
محمود درآغاز، اززمرۀ سخن پردازان معاصر، شيفتۀ سروده های فروغ فرخزاد، نادرنادرپور و سيمين بهبهانی بود ودهها پارچه شعرآنها را ازبرکرده بود. اما چشم اندازگسترده و ديد وسيعتر به حيات اجتماعی، آهسته آهسته سرش را پرشور وقلبش را سرشار ازعشق به زندگی باهمی ساخت وازخوانش اشعار وآفريده های ادبی احمد شاملو، احسان طبری، سياوش کسرايی و دههای ديگر، سخت لذت می برد و به وجد و نشاط
می آمد.
ياد وخاطرۀ يک روز آفتابی فصل پائيزبخيرکه آموزگارمضمون دری، ساعت درسی را به راه اندازی مسابقۀ شعری بين دانش آموزان کلاس محمود، اختصاص داده بود تا بچه ها، د می ازدرون صنف، ازپشت پنجره های باز، با ياری جستن ازجويبارشعر وترانه، به سيمای زندگی با صميميت لبخند بزنند و زيبايی های طبيعت را با عشق، اميد و تابندگی و رخشندگی، به تصويربکشند.
باد ملايم پائيزی می وزيد و برگ های طلايی رنگ درختان را ژاله و باران برزمين می ريخت؛ چمن ها زرد و زار و زعفرانی و بی رونق شده بودند؛ گلها و گل بته ها طراوت و شادابی ماههای گذشته را نداشتند؛ تابش نورخورشيد نيزسوزان نبود... رمانتيک بودن لحظه ها و دلپذيری تماشای نمای طبيعت، اين انگيزه را دروجود استاد مضمون دری تحريک کرد تا هرچه زودتر درراه اندازی مسابقۀ شعری ، چراغ سبزرا روشن کند:
دانش آموزان با تقسيم شدن با دو گروپ باب مشاعره را گشودند. آغازگر محفل محمود شد و با سرودۀ بلند فروغ فرخزاد، هم صنفانش را به مصاف شعری طلبيد:
کاش چون پائيز بودم
کاش چون پائيز بودم
کاش چون پائيز فانوس و ملال انگيزبودم
برگ های آرزويم يک، يک زرد ميشد
آفتاب ديدگانم سرد ميشد
آسمان سينه ام پردرد ميشد
ناگهان اندوهی بجانم چنگ می زد
اشک هايم همچو باران
دامنم را رنگ می زد
وه... چه زيبا بود اگرپائيزبودم
وحشی و پرشور ورنگ آميزبودم....
آموزگار مهربان که رهبری محفل شعری را دردست داشت؛ ازمحمود به سبب گزينش شعردلکش، درمطابقت به موسم سال خيلی ها تشکرنمود وازديگران خواست تا با حرف (م) به پاسخ بپردازند:
ازبين اعضای گروپ دوم، آصف دلداده که درچوکی آخر درقطارسوم نشسته بود؛ با ابياتی ازيک غزل شيوای بلبل خوش نوای بوستان ادب و عرفان، حضرت خواجۀ شيراز به جنگ شعری برخاست:
منم که گوشۀ ميخانه خانقاه منست
دعای پيرمغان ورد صبحگاه منست
گرم ترانۀ چنگ صبوح نيست چه باک
نوای من بسحر آه عذرخواه منست....
مسابقۀ شعری لحظه به لحظه گرمترشده ميرفت. دانش آموزان با زمزمۀ سروده ها و اشعارناب و پرشکوه ، هجای بلند عشق را تصويرگری می کردند و دردرون آنها دنيايی از خوشی موج ميزد ودر خاطرشان دريای ازانس و الفت به زندگی، جاری شده بود. آموزگارعزيز ازاين که شاگردانش، شعرهای نغز وپرمغزرا به حافظه سپرده بودند؛ از خوشی درپيراهن نمی گنجيد.
نوبت شعرگفتن به حرف (چ) بود. محمود سرودۀ " شعرانگور" نادر نادرپور را که درآن وقت ها دراوج شهرت بود و با ارجمندی خاصی دربين ادب دوستان روشننگر، راه يافته بود و حديث درد و رنج و زحمتکشی رزبان را درخود تجلی می داد، با لهجۀ شيرين و احساس شاعرانه دکلمه نمود:
چه می گوئيد، کجا شهد است اين آبيکه
درهر دانۀ شيرين انگور است.
کجا شهد است،
اين اشک است
اشک باغبان پير رنجور است
که شب ها راه می پيمود،
همه شب تا سحر بيدار بوده،
تاک ها را آب داده
پشت را چون جفته های موی دوتا کرده
دل هر دانه را ازاشک چشمان نوربخشيده
تن هرخوشه را با خون دل شاداب پرورده
چه ميگوئيد ، کجا شهد است ....
آموزگارپاک دل و دانش آموزان خوش قلب، جريان مشاعره را با دقت وعلاقه مندی دنبال می کردند و با دلگرمی و خوشبينی، به خوش بيانی محمود که واژه ها را خيلی با احساس، درست و دلپسند اداء می نمود، گوش فرا داده بودند وبا گفتن " بسيارعالی!، بسيارعالی!" خوش ذوقی و سليقۀ شعری اورا می ستودند.
آموزگار با خوش طبعی، بارديگر ازطرف مقابل تقاضا کرد تا با حرف (ت) جواب بگويند. اين دفعه ستار دلجو که در يک چوکی در قسمت وسطی قطارسوم نشسته بود، با چند بيتی ازيک غزل نمکين شيخ اجل سعدی شيرين سخن، محفل مشاعره را گرم کرد:
تاتو بخاطر منی کس نگذشت بر دلم
مثل تو کيست درجهان تا زتو مهربگسلم
من چو بآخرت روم رفته بداغ دوستی
داروی دوستی بود هرچه برويد ازگلم
ميرم و همچنان رود نام تو برزبان من
ريزم و همچنان بود مهرتو درمفاصلم....
وبدين سان مسابقۀ شعری زيرنظر استاد مضمون دری، ادامه پيداکرد.
اعضای هردوگروپ با گفتن دوبيتی ها، رباعی ها وابياتی ازاشعار دلپذير، به همدگرپاسخ می دادند. بايد به شعری که به حرف ( م ) پايان يافته بود، ازسوی تيمی که محمود به آن مربوط بود، جواب گفته می شد.
محمود به رسم حاضرجوابی، با سرودۀ " مرا ببوس " سيمين بهبهانی به مصاف طرف مقابل رفت:
مرا ببوس
مرا ببوس
برای آخرين بار
ترا خدا نگهدار
که ميروم به سوی سرنوشت
بهارما گذشته
گذ شته ها گذ شته ...
محمود تازه دکلمۀ شعررا تمام کرده بود که زنگ مکتب نواخته شد. آموزگارمهربان با ابرازتشکری ازدانش آموزان، مشاعره را جذاب و با کيفيت خوانده، ختم آن را اعلام کرد و پس از خدا حافظی با شاگردان، صنف را ترک گفت.
* * *
امتحان سالانه و رخصتی زمستانی مکاتب يکی پی ديگری گذشتند. بهارشد و دانش آموزان سال نو تعليمی را آغاز کردند. فقط چند ماهی ازسال جديد سپری گرديده بود که مرگ ناجوانمردانه دروازۀ زندگی استاد مضمون دری را کوبيد و چراغ عمرش را خاموش ساخت.
آموزگارگرامی مدت ها بود که ازشدت درد يک نوع بيماری مزمن
وخطرناک، رنج می کشيد وبا ناگواری های کهنه دردی درنبرد بود، تا اين که سوگمندانه، مقاومت را ازدست داد و درسن 38 سالگی ازپيامد آن، ديده ازجهان فروبست.
استاد گرانمايه سراپا تمکين بود، دل شوريده، ذهن هوشمند وجستجوگر وقلب پرازاشتياق داشت. درتمام سلول های بدنش، درتمام ذرات وجودش آب زلال شعر و سخن و ترانه جاری بود. فکر می کردی که ازروز اول اديب و برای پاسبانی ازادبيات به دنيا آمده باشد؛ ازاينرو به مشکل ميتوانستی درسيمای او آثار و علايم پريشانی و رنجوری را پيدا کنی! زنده دل بود، زنده دل! زيراکه ريشۀ جانش ازچشمه سار خوشگوار شعر و ترانه آب می خورد.
دو دهه پس ازمرگ استاد، دريکی ازروزهای فصل طرب خيزبهار، محمود نيزخطرمرگ را ازفاصلۀ خيلی ها نزديک، ازسرگذرانيد وقريب بود که طعمۀ زورگويی و زورآزمايی دشمنان انسانيت گردد؛ ليکن از روی تصادف ازاين حادثه وواقعات خشونت بار ودرد آور ديگر، نجات يافت.
چه دوران شوم، سياه و غم انگيز و نفس گيری فرارسيده بود:
- سراپای سرزمين درزيرتازيانۀ وحشت فرياد می کشيد؛
- رگبارمسلسل خشک وتر، گنهکار و بی گناه را نمی شناخت؛
- ترکش خمپاره ها، انفجار راکتها، زن ومرد، پير وجوان را
می بلعيد؛
- کوچه ها ازدود باروت زهرآلود شده بودند؛
- اززمين و هوا آتش می باريد ودرميان شعله های آن انسان و انسانيت به نابودی کشانيده می شد؛
- شهرها ودهکده ها، باغها و کشتزارها، درآتش بيداد می سوختند؛
- « خاک چون دريای خون » شده بود و زندگی و حيات آدم ها در زيرحاکميت سرنيزه، ديگرمعنی و مفهومی نداشتند؛
- چاهها و چشمه ها خشکيدند وپيکردريا ها، جوی ها و جويبارها زجرشلاق کم آبی و بی آبی را می کشيدند؛
- پرستوهای خونين بال، بی آشيان گرديدند و به اقصای عالم کوچيدند و سرگردان شدند....
بعد ازگذشت سالهای پرازسوز و درد، روزی محمود در ديارپراز يأس غربت، درآن هنگامی که دروطن مألوفش، شعر و سرود و ترانه محکوم به مرگ بودند، به ياد خاطرۀ همان " مشاعرۀ " ساعت مضمون دری، منظومۀ " خطبۀ بهاری" سرودۀ نادر نادرپور را زمزمه می کرد؛ ناگهان متوجه شد که چهارطرفش خالی ازحضوردوستان است، نه همدلی وجود دارد ونه همرازی پيدا می شود؛ بی اختيار برسرنوشت ناسازگار، زار زار گريست.
(از سایت سپیده دم)