|
|
|
تماس با ما
|
سایه ی کاج ، به آن قامت موزون تو دیـدم . پر زنان جانب آن سایه پریـدم . زیر آن شاخ پـُر از میوه خزیـدم . سیب ممنوع شده ی لرزان را من از آن چاک گریبان تو چیـدم . و بدین جرم عظیم رشته ی عافیت از خانه و کاشانه بـُریـدم . باز دنبال تو ، یکبار نه که ، صد بار دویدم ، زهر نیشخند کلاغان ، نه که یکبار ، دو صد بار چشیـدم . ای دریغا ! نه بوصل تو رسیـدم . شامی دلتنگ شدم ، در لب بام تو نشستم . تو نه یکبار ، به سنگم زدی ، اما نپریـدم . دانه پنداشتم ، خال لبت یادم هرگز نرود !. پیهم ، خنجر مژگان ، رسیدم نپریـدم . یاد تو هست ! در آن سایۀ کاج سنبلت حلقه زدی ، گردن من داشتم میمـُردم !. عشق گفت : زود بمیر و من از بند دو زلفت نرمیدم ، نرهیـدم . چه عذابی ، کزان واژۀ شیرین نکشیدم .
کریمی استالفی اُکرائین ـ کیف
تکدرختی برگ ریزانم ، هنوز با تبر دست و گریبانم ، هنوز باد پائیزی تنم عریان نمود انتظار خشم طوفانم ، هنوز در نگاه برگهایم ، بُغض غم سینه چاک عید قربانم ، هنوز در درون چادر شبرنگ من خندۀ خورشید ، ارمانم ، هنوز مقدم باران و برف و نم کشم زیر بالشت زمستانم ، هنوز وای بر تو زائر شهر حجاز من به کردار تو حیرانم ، هنوز تیغ بردار از گلوی بره ها بره ی بریان و بریانم ، هنوز خانه ی کعبه چی می بینی ، ببین خانه ی بی سقف و ویرانم ، هنوز بوسه بر روی یتیمی نا زده بوسه ها بر سنگ ایوانم ، هنوز وای بر من بوسه بر دستت زنم وای بر عیدی که گریانم ، هنوز
سوم نومبر سال 2011 کریمی استالفی
لحظه های شیرین جوانی
دوش درعطش بوسه ی شیرین بـه تمنـای یـک تـنی سـیمـین قـفـــــس سـنت و قبیــله ودیــن بشکستم عطش کند تسکـین فصــل بیتابی بود نوای شـــــــبـاب آسمان صاف ، دلپذیرشهاب نســــــــــــــترن زار بـود کـرانـۀ آب مهوشان برهـنه مست شراب وه دیدم حور و بهشت بـــــــــــرین همه با هم نشسته روی زمین چشم لبخند آن زهـــــــــــره جبین بکشاندم سوی خود به یقین هردو از درد عشــــــــــق نا لیدیم روی شِنهای گرم خوابیدیم سینه ی مـــرمــــــــرین او نمکـین عقل و دینم ربود با تمکین پیاله ها شد تهی ســـیراب شدیم خود آتش شدیم کباب شدیم من وآن یار و خـــــــــــــــلوت ساحل هیچ چیزی نبود مان حائـل لب یاقـــــــــــوت نمای بس شیرین به لبم بود نبود خیال حزین لرزش افتاد روی سیـــــــــــــنۀ او تـن لرزان مـن حزینــهء او گفت:سردم ، خمــــــــــــار کم شود خود پیچیدمش که گرم شود زاهدی چرکین ز روی عتــــــــــــــاب های کافـر مرا نمود خـطاب گفتمـــــــــــــــش های زاهدی چرکین زهد در پردۀ سیاهست آزین مـــــــــــــــــا دریدیـم پـرده هـای سیاه ما پریـدیم ز خـانه های ریأ تو ندانی عشـــــــــــــــــق جـُز ره کین عشق عسلوار، زهد زهر آگین ناگهان مــــــــــــــــــرغ چشم من بفراز کرد با سوی کهکشان پرواز زهـــد را دیـدم ، همچو حباب دیدم آن ماه من ، فتاده به آب
لطیف کریمی استالفی 1985 اوکرائین
|
|