|
|
|
تماس با ما
|
مـــهـا جـــــر گـل هـا به چـمن اید بلــبـل به ســخـن ایـد بـــویی ز خــتـن ایـد یـادی ز وطـــن ایـــد من خـسته شـدم از دوری در دیـارغــربـت هر کـه شــود مهاجـر دلـتـنگی او را بـایـد در ملک غـریبی خویش آسوده بودم جانا سـوهـان شده بر جـانم غُـربـت مـرا سـاید هـرچـند دراین کـشورعیـش و فراوانیست زادگــاه نیـا کـانـم جـان و دل مـی ربـا یـد خـنده شد فـرامُوشم باگــریه هـم آغـوشـم ای گـریــه رهـایـم کـن تـا خـنده از سرایـد زبـان کــند لـکـنت در مُلک بی زبـانی هـا چشـمم شــده نا بیـنا در فـــرقــت او شـایـد نی یار سخن گـویی نی هـمدم چـیز فـهمی نی حرف شنود ازمن نی حرفی بفـرمـایـد هر سـو نـظـرت اُفـتـد چـشم خـشـنی بـینی چُون تیرٍی زکمان جسته بر سینه می دراید بـویی ز وطـنم ایـد هـردم به مـشـامـی مـن این عـشق محال از سر درمرگ گـر بـرایـد بیان
سلام بروطن
گـر بوطن رفـتید و سـلامـم بـرسـانید بعد شـرح دل و حال پریشانم برسانید ما سـوخـتیم اندرآتش عـشق تـومـدام آنجـا ببـریـدم یا خاکم آنجا بکــشـانیـد مـن از دوری تــو درسـوز و گـدازم ایـن درد نهـانم را ازجـان بــرهـانیـد تا پـا ازآن خـانـه بـیـرون نهــادم مـن تا چـند مـرا این جـا و انجـا بــدوانیـد مـن پیـرخـزان گـشتم دردیارغُــربت چوبرگ خشکـیدهٍ به آتشم بســوزانیـد تاعـقـل بسـردارم بریـادت هـمی نالم این درد بی حـیا را از جانم بـرهـانید جـبرئیل مهـلتم ده تکـرارکـنـم نامـش تا قـربان وطن گـردم جانم بســتانیـد بیان ۲۰/ جنوری / ۲۰۱۱
بتو ای زن بنازم به ان همت ولای تو ای زن بنازم به ان صدق و صفای تو ای زن بهشت برین را زیر بای تو ساختند بنازم به ان قدرت توانآیی توای زن چوادم بیافرید ناقص بود اندر جهان آدم شد تکمیل ز هوای تو ای زن تو بعد از آفریدگار همه را افریده یی این است از قدرت و معنی تو ای زن گرتو نبودی در جهان عالم وآدم نبود بود ونبود عالم شد زپیدایی توای زن بعد ازخدا گرتو را من پرستش میکنم خدا بداد منزلت بالایی بتو ای زن تو چون مادروخواهر و هم زن هستی خلق خدا همه واله وشیدایی توای زن بیان آرزوی سعادت زخدا همی طلبد تو مرد را همکار وهمراهی تو ای زن بیان
دامان وطن
روز یکه ز دامان تو بدوری بریده ام هرگز لطفی خوشی من زکس ندیـده ام بستم کوله بارغمم سوی هجـرت سـرا انجا بُود که از محبت تو سر کشیده ام آهنگ سفر کردم ز آشـوب روزگار تلخ باین غربت سرا بخون جگر رسـیده ام کوه بکوه و دشـت بدشت وشهر بشـهر بار منت بسیار از این جهان کشیده ام هر جائی که برفتم نبود دمسازی مرا اینجا وآنجا پی دلبر دمسازی دویده ام در این غربت سرا کسی بدادم نمی رسد زهر بیوطنی را که ببار بار چـشیده ام اینحا دلاراست مگـر خانه دلٍ ما نیست من کلبه نشین و گوشه عذلت گزیده ام دارم آرزوی آغـوش گرم میهن خـویش خـوشـا اندم که بدل آرا خـود رسـیده ام ارچند افتاب عـمر بغروب رسیده اسـت از درد فراق چون سرو قامت خـمیده ام بیان فبرال ۲۰۱۱
دیار غـربت
خانه ویرانم آزارم مده آزارم مده دل پریشانم آزارم مده آزارم مده من غریبی شهر جدایی ها من رفیق شام تنهائی ها من یکی گم کرده رهی از دیار مهربانی ها ازارم مده آزارم مده ره ی من دور و دراز است پر نشیب و پر فراز است دل من در سوز و ساز است قصه جان گداز است کو حریم شنوائی ها آزارم مده آزارم مده از شقایق تا به آسمان ها تا فرازی کهکشان ها دل ابری این جهان گریه کند بیکران در غم و بی صدائی ها آزارم مده آزارم مده آسمان بحال ماها ببارد دانه اشک بر زمین بکارد چنان درد هجران دارم بر دل که گلوی ابر زبغض ناله بر آرد به مُلک و دیار جدائی ها آزارم مده ! آزارم مده خانه ویرانم آزارم مده دل پریشانم آزارم مده آزارم مده آزارم مده بیان جنوری ۲۰۱۱
شورای صلح یا دامنه جنگ
باز گـروهی داد از صلح و صـفا میزند سنگ دگریست که به قـصد جـفا میزند دیروز جنگ سـالارجـنگ جُـو بوده اند امروز فـریاد صلح را از نو ببالا میزند اوکه دستانش آغشته است بخون ملت هنوزهم در خون مردم غوطه ها میزند حال که چهره اش ازنقاب گـشته برون بهربقای خویش بازهم دست وپا میزند خون مردم را می مکند همچوآب حیات دست بهمدستی طالب باین مُدعـا میزند ملت مظلوم رنج ها دیداند ازجنگ مُدام این باردره وقمچین با دُهل سُرنا میزند داد و فریاد مردم را خفه سازند اندرگلو کسی را با تیرکسی را باز دُره ها میزند این شورا صلح نه ،بل بهر تمدید جنگ باز تُند رو و تُند خُـو با یک صدا میزند همه باهم اند اما از روی تظاهر مختلف بازبرچشم مردم خاک را به اغـوا میزند درچُـور وچپاول همه دست بالائی دارند روز روشن سرمه را ازچشم دنیا میزند دار وندار وطن را همه به غنیمت بُردند انچه باقیست انرا با ساغـر ومینا میزند ازپرده برون شد چهره اش برامد زنقاب پیش چشم مردم دست بچورویغما میزند وطن ما بدست مشت قماربازافتیده است روبنا شد گِرو زیربنا را " دَوبالا "میزند بیان دسمبر ۲۰۱۰
به تمنای تو
دیشـب به تمنای تو من نشـسـته بودم در آرزوی وصل تو من دل بسـته بودم چـشم امید من برای تو مانده بـود براه درپس پنجره به انتظارت بنشسته بودم تونیامدی عزیزم خواب هم نمی اید مرا درد نهـان دارم چون دل شکـسـته بودم با عهد خود وفا نمیکنی ندانم زبهـرچه ایکاش قلب خـود برهـت بشکسته بودم مانند من بدور جهان مبتلای عشق مباد از بسکه بعـشـق تـو من وارسـته بـودم بشـنوفـتم که خـوبـرویان وفـا نمی کـنند چنان یافتمت ز پی بُتی کــه گـشـته بودم افـسوس نیامدی تو در ان نیـمه شـب تار بپـیشواز قـدومت هـمه چیز آراسته بودم خـوبـرویان جـهان گـر چه بسیار دیده ام زان پی خوبروئی دگرهر گـز نرفـته بودم ای پیک صبا فـریاد مـرا بـدو باز رسانید که درشب هجران چنان زار خـسته بـودم هرچند این ناله ها بگوشش اثر نمی کـنـد چون قول و قراریکه با تو گذاشــته بودم
بیان
دل بدست آر
بیا تا بپرسـیم حال ان چـــشم بیـماری زپائی بـرکشیم گـررفـته است خاری دلی را خـوشـنود سازیم گـرتـوانـیم اگـراز دسـت ما برمـیایـد چنین کاری شده عـمریکه غـم هایـش بسیارگـشتـه نشسته بـرسری ان شـب زنــده داری همه سـوخـتـیم به اتـشِ جنگ یک سر بیا تا گـیریم احوال ان چـشم بیـماری چـشم خـوشی هـمه خـون ابـه گـشته زدیده فـرواید چـو مـوج بی قـراری او را نی لباس ونی سـر پنـاه ا ســت ندارد بهرخـوردن هـیح خـواروباری هـمه خوشی هایش را کـسی دزدیــده فـرارکـرده خـنـده زلبـان دل فـگـاری این غریبان چـودگران ارزوئی دارند ارزویش را دزد یده مشت ستم گاری دل بدست ارگر مـیتوانی ای دوستـان تا برچینیم غمی را زچـشم انتـظـاری درد هجرانش بسوخـته است دل بیـان به غـربت افتیده است چوشمع مزاری خالقا ! رنج خلق را تو چـاره گـشائی دارم ارزوی لطف چون تو کردگاری بیان ۱۳ / ۰۵ / ۲۰۱۰ http://www.shafibayan.blogfa.com/
فــــــــریاد ای ناله و فریاد که از سینه ام بیرون می شوی و درد نهان من و ان منبع توست می خواهم در ترکیب کلماتم ترا بنویسم نمیدانم کدامین واژه را برات انتخاب کنم و با قلم کم رنگ روزگار ترا نقش صفحهِ اوراق تاریخ نمایم و در زمین شور زار دلها بکارمت تا قد بکشی و ناله شوی نمیدانم ...!.. نمیدانم تو که نظمی یا نثر ...! ؟ نمیدانم که قصیده ئی یا غزل..! ؟ نمیدانم مثل شعر سپیدی یا آن نوای عامیانه اما تو هستی که از دل هزاران تن برخاسته ئی میخواهم با دل تنگ ودست بلندم این صدا ها را روی هم بگذارم و ان نوای دل های بشکسته را که لبان خموش من و تو وچشمان سخن گوی مان که نمایانگر رنج و مصیبت است حرف بحرف روی هم کرده با مخلوطی از آه و درد تهی دستان در کوره گاه داغ استبداد پخته سازم و ترا در قالب شعر بریزم تا همچو تیغ بران ثیقل شوی با جلایش وبرنده . که از جلال وبرقش هر طاغوتی را لرزه بر اندام افتد وسینه انرا بشگافد و مُرکب نا متجانس حق و باطل را از هم جدا سازد میخواهم این صدا را اهنگ سازم که از طنین سرودش مردم با مارش عظیم نعره حق سر دهند و درفش ازادی را در قله های شامخ پیروزی در اهتزاز اورد و فریاد شود فریاد من تو فریاد ما و شما و فریاد همگان فریاد شود فریاد شود فریاد ازادی بیان ۲۲ نوامبر ۲۰۱۰
یادی از شاعر گرانمایه
" محمد عاقل بیرنگ کوهدامنی "
بنــازم آن کوهـدامن وکـوهدامنی هایش ببالم بآن فـرزند شاعر و نغمه سـرایش بنازم بکوه های سـر برفلک کـشیده او پرغرور و مرد خیز است آن دره هایش مـرا یادی زآن مـرحـوم کـوهـدامنی آمـد به ســینـه می تپــد هـــردم دل بـرایــش آن بلبل شـرین سخـن فرهیخته شاعرما بسـا خـوش سـروده شعـر وغـزل هایش ز آزاده گی و تعـالی وطــن هـمی گــفـت بلند آوازه بود هـر سو شور وغـوغایش آن فـرهـیخته شاعـر ادیـب و اهـل دانش زبان قــلم خُشکــید ز دردِ ســینـه هایش بـرومـندی بــُود انــدر دل کـوهـدامنی ها به آسـمان ها مـیرســد شـعـر ومعـنایش یکـی بــود فـرزند پر دردی از میهن ما که پیــداست درد مـردم درسـروده هایش هـمی نالـید ز درد ملت و مـیهـن خویش که درد هـجرت هـــم رسـید نا گه برایش نداشــت صـبر و قــراری ازعـشق میهن کاین درد بغُـربت هم نکـرد هـیچ رهایش دریغا ! دســت فـلـک و قــضای روزگــار چه زود از او گــرفـت آهـنگ و صدایش یاد ان " بیـرنگ کوهـدامنی" گرامی بادا که میرسـد هردم بگـوشـم شـورو نوایش بیان استدعای مغّـفـرت وتعـالی دارد بدو جـنت مکانش باد و بهـشت برین جایـش بیان ۱۹ / ۱۱ / ۲۰۱۰ دنمارک
خانهء ما
عمر جوانی برفت و این خانه ما دگر نشد جان وتن ما بسوخت و اهِ ز جگر بدر نشد خانه تاریک ما چو شب بی ستاره را ماند در ین روزنه تاریک ما نوری ز قمر نشد خانه وکاشانه ما بسوخت در اتش جنگ ز دیده اب فشاندم شعله خموش مگر نشد همه به عشق وطن سوزد ما دراتش کین جز اتش نقاق ما را چیزی دگر میسر نشد هر که بیامد تکیه بر مسند این خانه بزد این رفت و امد ها هرگز ما را کار گرنشد عمرما رفت بدین حال و منال رو بزوالیم درنزول زندگی کسی با تجربه بارور نشد بردند ارزوی خویش را ملتی در زیرخاک از رفتگان اسلافش هم کسی در حذر نشد ای ابر سیه بر ما تو هم سنگ غم میباری جز سنگ سیه لطف دگری ز خُدا مقدر نشد این شیون و ناله خلق بیچارهء ما را مگر نشنیده هیچ گوشی برغم ما چاره گر نشد زبرای ناله زار واشک چشم غریبان وطن برشهرما حاکم با عدل وانصافِ مُقرر نشد حُکام چو لاش خوران خسپیده اندر کمین برخانه ما جز زاغ ظغن کسی مستقر نشد وطن بسوختند عالم و ادم بسوختند یکسر خانه بی انصاف ظالم چرا زیر و زبر نشد بیان ۱۰ / ۰۷ / ۲۰۱۰
سر زمین بلاکشیده را دیدی ؟
چه شـقاوت چه بغـاوت در این سـراسـت دیدی چه هـلاکـت چـه فـلاکــت ،که رو براسـت دیدی چه فـرهـنــگ ها چـه درنـگ هـا چـه ستـم ها چه عدالت چه جهالت چه نیرنگ هاسـت دیدی چه جـفا ها چه گـزند ها چه آسیب های بزرگ هـمه نازل شـــده بر کــــشـوری ماســت دیدی چه توپ هـا چه تفـنگ ها چه بم ها انتحـارها هـمه بـهــر ویـرانی دِه و شـهــر ماسـت دیدی چه سـرها چه تنـه هـا که فـتادنـد به کـوچه ها این هـمه بی سـرو پاها ،هـموطن ماست دیدی چـه دروغ هـا چـه اغــماز ها چــه نا ســـزا ها چـه قــیافـه هـا چه دیـوها حُکام ماســت دیدی چه تکفیرها چه تکبیرها ونعرهِ های عام فریب این عـوام فریبان را یکبام و دوهواسـت دیدی چه خـیانت چه جنایت وه چه فـسق و فـسـادها به هـر گـوشــه و کـناری دیـاری ماســت دیدی چه عمارت چه تجارت چه خـون خـواری ملـت هـمه خـون خـوار ها در کـشـور ماسـت دیدی چه قـوانیـن چه فـرامـین چه رشـوه سـتانی ها این داد وسـتد به هر دفـتر دیـوان ماسـت دیدی چه خواب ها چـه خیال ها چه امـید های مردم همه ارزو ها شد زیر خاک بگـور هاسـت دیدی چـه آرمان هـا چـه آرزوهـا بـدل ها مانده رفـت چه قـتل ها چه مرگ مـیرهـای نارواسـت دیدی چه پیـران چه جـوانانٍ که بخاک وخون خـفتـند این خفته گان خاک،همه هـموطن ماسـت دیدی چه عـروسها چه دامـادان چه عاشـقان گُمنامی نشان خـون شـان حـنا بر دســت و پاسـت دیدی چه لحـظه هـا چه خـاطـرات که بـر ما گـذشـت بهـر سـو شیـئـون ناله پیــر و برناسـت دیـدی چه مـردمانی که خـون شـان بنا حـق بـریخـتـند هـمه ترو خـشک ما فـدای طوفان هـاسـت دیدی چه کـشـته هـا کـه پر شـده پشـته هـا ز قـبرها چه توغهای خـون الـود پـرمـزار هـاسـت دیـدی چـه دیـدن هـا چــه تجارب و چه سرگذشت تلخ ز آن عـبرت نگـرفـته هـنوز مـردم ماسـت دیدی چه عـجــائب چـه مــصائب در روز گـــار دیدیم جـنګ وحـشت هـنوز هـم دامنگیرماسـت دیدی چه اندیـشـه ها چـه انسان ها هیچ نمی اموزیم هـمه این تاریـخ در جـغـرافـیای ماســـت دیـدی بیان ۲۵ / ۱۱ / ۲۰۱۰
صدای مادر سوگوار
می شنوم ان صدا را
می شنوم ان صدا را
می شنوم ان صدا را
که من می شنوم این صدا را
از این سو بدان سو دویدم
می شنوم ان صدارا
که می ګفت و می نالید
شنیدم ان صدا را
اری.! می شنوم این صدا را
بیامد راکت دراین ویرانه ما
۱۳/۰۱/۲۰۱۰
به آسمان رسانید
ما هم از نسل آدمیم از نوادگان هوا از بندگان خدا خوب ببین و نظاره کن آتش فوران را که از خانه ما زبانه می کشد هست و بود ما و تار پود ما همه سوخت مگر دودش بدماغت نمیرسد ؟ حتمآ میرسد ..! . و گلوی ترا هم دود تلخ آن خواهد گرفت پس منتظر چی هستی ببار..! ببار شُعله را خاموش کن بیان ۲ نوامبر ۲۰۱۰
سوز جـــــــــــدائی
به عشـقـم مـبتلا کـردی بسـوزی مـــرا از خـــود جــدا کــردی بسوزی گـرفــتی سـری جنــگ ره با مـن مـحـبت را زیــر پـا کــردی بسـوزی تمـیز وعـقل هـوشـت همـین بود بـه حــرف دشـمـــنا کــردی بسوزی از اول هـم هـیـچ چـیزی نبــودی بنــام مـن چـه پــروا کـردی بسوزی هر ان ظـلم کـه از دست تـو امـد بـجـان مــن تــو روا کـردی بسوزی اگـر چـه مـن بـد خواهـت نبــودم مـرا نیشـخـند رســوا کـردی بسوزی بـه آبـروی من عـزت خـود ندیدی دروغ گـفتی و واویلا کـردی بسوری نه شـرم مردم وشـرم نام نشــانم ابـروی خــود زیــر پا کـردی بسوزی ترا گفتم از این رسوایی ها بگذر قــــول دادی و جــفا کــردی بسوزی نمیدانم چه سود باشدت از اینکار که خُلق تنگی ره برپا کردی بسوزی به صدق و صقای خود سوزم اخر تـو اتـش بجـانم روا کـردی بسوری مـه خـو حـرف بـدی با تـو نگـفتم بچـندیـن بار اشـتبـاه کــردی بسوزی من غرق گـشتهء بی دست پـا را بـه عـمق قـهـر دریـا کـردی بسوزی گــرفـتـی تیــغ بـران را بـدســتت به خنجر ســینه ام وا کردی بسوزی ایــن جـفـا باشــدم درس عــبـرت "بیـان" را تک و تنها کردی بسوزی بیان ۲۷/۰۹/۲۰۱۰
من کی ام؟
نه سُـرود و نه سـازم نه آهنگ و صـدایم من یک گــرد غــبارِ خــاک رهِ شــــما یم نه شـاعـرم نه ادیب نه نظم نسق میدانم من یک درد دیــــــدهِ از ین بام و ســرایم من ســـوز درد و غــمی مـردمِ خــــویـش با زبـان پـارهِ قلـمِ خــــویـش می ســرایم نه آبـم و نه خاکـم و نه هــوا و نه آتـشم فقـط یک قـطـره اشکی از چشــم شــمایم نه من معـشـوقـم و نه عاشـق روی بتـی من دلـباخـتهِ کاشــــانه صـدقُ و صـفایم نه بـر نه بـحـرم و نه طــوفـان دلِ صـحـرا من یک گـم شـدهِ طـوفان شـــهر آشــنایـم مادر عــزیز اسـت میهـن عـزیز تـر از آن من غـربت نـشـینِ ز مآمن خـویـش جـدایم گلـوی قلـم خشـکید همچـــــون گلـوی من بیان نتـوان کــرد مـن کی ام و در کـــجایم بیان ۱۰ نوامبر ۲۰۱۰
عــید قربان
امروز روز عید قربان است شوق و شادی عید فراوان است هرکه دارا یا بچه خان است بفکرخریدکالا و لباس جان است خرید میوه عیدی چه اسان است امروز روز عید قربان است دربازارقیمت همه یکسان است نرخ و نواهم دوسه چندان است در شهرماخودسری روان است زیرا وطن ما شهربی پُرسان است امروز روز عید قربان است دوکانداران همه بی ایمان است درفکر زدن جان مردمان است او را چه پروایی معیوبان است در فکرخوردن خون غریبان است امروز روز عید قربان است دارا همه کاری شان اسان است کیک وکلچه و میوه فراوان است او را چون سرمایه بی پایان است همه در فکر شوکت وشان است امروز روز عید قربان است طفل غریب را چشم گریان است ازدرد شکمش دایم به فغان است او گرسنه و بی جای مکان است همه رنجها بخاطر لب نان است امروز روز عید قربان است پدر ومادرش بسیار پریشان است بفکرگریه وزاری کودکان است غربت و ناداری بلای جان است چرا زندگی شان بدین سان است امروز روز عید قربان است دروطن کی باز خواست وپُرسان است همه حکام نا خدا ونا مسلمان است همه شیطان و درنقاب انسان است این ملک تو گویی کافرستان است امروز روز عید قربان است مرا در دل یکسره آه و افغان است چرا کار دنیا همه بدین سان است استبداد بیحد در این جهان است انهم برسرملت ومردم افغان است امروز روز عید قربان است همیش دست دعای ما بر ان است بهر بهبود وضع بیچاره گان است هرکجای دنیا که خلق افغان است تامین امن وعدالت به آنان است امروز روز عید قربان است
محمد شفیع "بیان" ۲۳ -۱۱ - ۲۰۰۹
دلِ سَودائی
چـو مـرا سودای از روزگارم شـد باز دل به فـکر روی نگـارم شــد زپی رفع مشکل بر امـدم و دیــدم زقـضا مشکل دگـری دچـارم شــد شــب وروز در غـم ســودای دلـم من دوکانداری وغـم خریدارم شـد من سـرد خـفـتهء شهر زمسـتانرا خـورده سـرما هـوای بهـارم شــد آنگه ز وطن رخت سفـربر بسـتـم ملک هـجرت چـو شـام تارم شـــد نمـیدانـم با دل ســودائی چـه کـنـم هـزار درد با این جان بیمارم شــد دراین سودا بس رنج عـذاب دیـدم این زندګانی همچو حلقه دارم شـد بیان مکن سودا ترا سودی نیسـت امتحان کردم و زیان بسـیارم شـد
بیان
این نه کاری ثواب و نه کار بجاست سپردن رمه به گــرگ کار نا رواست بهتر زان گرگ سگ که پاسبان بود دادن نعـشِ بره بدو کاری بجــاســت آن شـُبانِ که خود گـرگ گـشته است با خــیلی از گــرگان دگــر اشــناست خـود فـربه گـشته از خـوردن بره ها بفکر دادن میشی به دگرگرگ هاست برسانید این پیغام را بصاحب رمه ها گلهِ گوسـفندان در نابودی حال تباست بروید در فکـر نجـات گلـه هـا شــوید کـان فـرسـتاده شـما در راه خطاسـت ازهزاران گله ها چندی با قیمانده انـد گـرتدبیرنفرمودی همه بدست فناسـت ای صاحـبان مال باهـم یک جا شـوید یک تغافـل هـمه مال در باد هـواسـت این شُـبان نِقاب پُوش گـرگ زاده بود شریک گرگان درخوردن مال شماست بپرهیزید زګماشتن این گـرگ صفتان آزمــوده را آزمـودن کــار خـطاســت بیان ۱۵ اکتوبر ۲۰۱۰
ویرانۀ دل
هیچ میا به درب این ویرانۀ دل هیچ مگو از قصه و افسانۀ دل درب منزلگۀ تو ویران شده با سنگ جفا که زدی بخانه دل آن تاق بلند جایگۀ تصویر ترا غم نشسته به آن تصویرِخانه دل چون تو بنای این خانه خام نهادی پخته نساختی چرا ؟توآستانۀ دل دایمأ دل بیاد تو غلطیده به خون کی شود آیی تو به این ویرانۀ دل این دلم که مدفن غم های تو شده گرنیائی غم بفرست برغمخانۀ دل از رۀ دوستی یا بهر دشمنی بیا بهرعنوان پذیراست ترا کاشانۀ دل دل بیان بخدا عاشق دیدار تواست در فراقت پر خون شده پیمانۀ دل آرزوی بعد مردنم همین است بدان بمزارم بهر دعا آی ای جانانۀ دل
بیان ۰۴/ ۰۵ /۲۰۱۰
چهرۀ تذویر
باده نوشان شب دوش خطیبان شده است لعب میگفتند و تازه مسلمان شده است توبه وتقصیر ریا ئی کند با چهرۀ تذویر مانده اند ریش و تازه امامان شده است آن مولای که بی علم و بی عمل است برنفس خویش، خود شیطان شده است گه سجاده نشینی کند گه دیر و حرم گردد گه واعظ منبر گه همرۀ بتان شده است خود غرق فسق ناصح است خلق خدا را زیر چتر اسلام با نقاب پنهان شده است نی ز خدا ترسد ونی شرم کند ز بنده خدا او چون تارک امرونهی یزدان شده است بهرآشوبگری مردم و مال و منال دنیا چون سواره بر مرکب شیطان شده است خود غرق گناه است و طعنه زند دیگران را با حیله و نیرنگ حاکم میدان شده است آنکس که اب ز دهن دشمن بخورده است رقصد به سازیکه ز او مستان شده است اوچو تربیت دست دشمن و خلق خدا دیده برندای بادارش گوش بفرمان شده است مدار اعتماد به هر کس و ناکس هموطن هر که بدو اعتماد کرد پشیمان شده است دراین دنیا همه مغرض جفا کار اند" بیان" زبهر غرض کشور همه ویران شده است تاچند در این حال پریشان باید زیستن بیان دیریست وطن ما بی سروسامان شده است بیان ۰۴ / ۰۵ / ۲۰۱۰
سفر
پیمان بستهء که از این شهر سفر کنی پنهان ز من و این کار بی خبر کنی دیریست که به پرسان ما نمی ایی گر میل ترا نیست بیایی، ما را خبر کنی دردی از این حادثه بر جان من افتاد طبیب من کجایی به مریضت نظر کنی کردم امید و التماس بی جهت به تو رحمی بر حال پریشان و چشم تر کنی من درعشق تو از جان و دل گذشته ام بر این شکسته دل تو رحمی اگر کنی در عشق تو همچو فرهاد جان میدهم گر فاتحه امدی چادر شرین بسر کنی قول و قرار بسته بودی که وفا دار بمانی اکنون میروی ز برم تا یاری دگر کنی اتش بجان و دلی عشاق خود میزدی ان خرمن زلفانت اگر شانه تا کمر کنی ( بیان) زین خوب رویان طلب عشق مکن در این کاربی حاصل تو روزت هدر کنی
محمد شفیع ( بیان) ۲۱ / ۰۱ / ۲۰۱۰
جدائی فتاده ام بګوشه غربت و تنهائی همی نالم ز درد غم و بی نوائی شب و روز از فرقت اش زار نالم هزاران داد و بیداد از روز جدائي این شهر دیار به نظرم بیګانه اید منم اوارهء زان شهر دیار اشنائي ګرفته دلم را یکسره غم هایش که می سوزد مثل ماهی در کرائی بی تو من زندګانی کی توانم کرد من دانم و دل داند و ان ذات الهی مرا ذوق دیدارش بدل بسیار ګشته من عاشق دلداده ان ملک خدائي بسوزد الهی خانه دشمن بسوزد بیاورده است سرم این روز سیائی دل بی چاره ام را کی میل سفر بود شدم مجبور فرار زان ملک وسرائی بهر جائي که باشم من با تو هستم کنم فریاد تو کجائي و من در کجائي دل بیان بخدا عاشق به دیدار تو است بیایم کنم تازه نفس ز ان اب و هوائی مطربا ! نغمه حسرت بنواز تا بخوانم ان تغزل دلم را در این ماتم سرائي این ناله غم ما را به جانانه رسانید این دیوانهء تو ایدبدرت روزی بګدائی بیان ۱۹ / ۰۱ / ۲۰۱۰
جهان مکدر
این جهان ما پر از فتنه و شر است صدای درد وهجران چرا بی اثر است بهرسوشقاوت وجنگ و جنحان بینی هوا و فضای جهان همه مکدر است همه در پی دست یابی منافع خویش اند بفکر جنگ سیارهگانُ ماه اختر است هزار ویرانی کنند بهر اعمارتِ خویش زدرد خانهِ ویران گشته بی خبر است در این جهان خانهِ از ظلم بنیاد کردند مگرداد و شعارش زحقوق برابر است قصد و یرانی ما و ابادانی خود دارند این در قاموس جهان گشائی بشر است مردم دنیا همه غرق عیش ونوش اند این مردم ماست که همه در بدر است دایما دراتش جنگ ونفاق سوختند مارا که اتشکده ِشان هنوز هم شعله وراست بیان مارچ ۲۰۱۰
شور عاشق
بهرخدا نظری سوی منِ زار بکن گرروزنتوانی ،درنیمه شبی تار بکن گرمیل دلت جانب ما نیست بگو ورهست بیا به محبت تو اقرار بکن من عاشق دیدار ان روی ماه توام آن زلف پیحان یکسو ز رخسار بکن منِ سرد و جمود زمستان زده را در آغوش گرمت مرا گیر بهار بکن دل شده دیوانه بدیدار آن رخ ماهت بهر آرامش دیوانه ات یک کار بکن ما دیده براهیم تا از خانه بدر ائی یکبار بدرآمدی این کاربه تکراربکن تو به خواب نازو ما در زنده داری بیا بحال چو منی غریبت نظار بکن من دست طلب ز دامنی تو ندارم باز صد باربه وفا وعده دادی یکبار بکن دارم امید ان که روزی آئی بدیدنم بیان گر توانی توعشقت اظهار بکن دست التماس ما به دامانت نمیرسد ای مرغ سحربدو قصه دلم بسیاربکن گراین داستان دل بتو نا خوانده ماند بعد من این قصه ام را حک مزاربکن بیان ۶ / اپریل / ۲۰۱۰
دل افتیده بدام
دل اسیرنگاۀ تو ،افتیده پیش پای تو به پای دل حلقه شده ، زلف تو و ادای تو چشم فتان چه ها کند، دل عاشق سودا کند عالم تباه ګشته است، حسن عالم فضای تو روی تو چون افتاب، هر گه شود بی نقاب سوزد جهان با عتاب، آتش یک نگاه تو ناز ترا خریده ام، روی خوبت بدیده ام زخواب شبم بریده ام ، تا بدید م لقای تو صدف دندان دردهن، دیدم به هنګام سخن شرین تر از دُرعدن، بود شرینی کلام تو تیر ز مژگانت پرید، قلب حزین ما درید صید شکارم کرده است، آن تیر وکمان تو سرخی لبان لاله ات، شراب و پر پیاله ات خواهم ز می پیاله ات، پیمانۀ لبهای تو سیب وانار دیده ام ، گوشه و کنار رسیده ام بهتر زهر جای دگر، است باغ با صفای تو لطفی بسوی نما تیغ بکش بکن سرم جدا زین دو یکی بکن بجا، کشته شوم به پای تو چشم من ګریان شده، خونابه و حیران شده زار و پریشان شده، ز جور تو هم جفای تو چون تو خوبان دیده ام، دیدم وهم شنیده ام جان برلبم رسیده ام، از ظلم و نا روای تو این آرزوی دیرینه من، راز دل بی کینه من زخم خورده سینه من، با تیر یک نګاهی تو بدرد عشقت مبتلا شدم، بیخود و بی دوا شدم غریب وهم بی نوا شدم ، در انتظاری وفای تو بیان ۱۰ / ۰۴ / ۲۰۱۰
|
|