|
|
|
تماس با ما
|
آخرین ویرایش: باورکنید به یکبار خواندنش می ارزد تقدیم به دوستان پسا پسامدرنستم خوابهای طلایی خط عمودی اندیشه هایم را روی سرت بکوب شب باخیال راحت پشت بردیوار تمدن بخواب خوابهای طلایی ات را حتی باخودت درمیان منه باور کن می ترسم تعبیر به دیوانگی ات کنی .................. دروازۀ اطاق تفکرات موحوم ملاعمررا به کوری چشم همه یک چشمها به دست انتحار بسپار ..... درچوک شهدای قندهار آنجا که یاران قدیمم استقلال را با ماژیک خون شان به رنگ سبز برروی دیوار تبسم نوشته اند آزادی آزادی آزادی ..... داری از بتون خرافات برشانۀ جهنم برپا دار ملا ضعیف را باقوت مومیایی شده اش بران بیا ویز و انتقام دشت گل سرخ را وبامیان شمامه را از یاران کرنیلهای پنجابی بگیر دختران تیزاب زده را فریاد بزن و گروه گروه را به تماشا طلب یادت ازسنگباران بیوه های یادگار دوران پیروزی باطل برحق و تشریف مشرف برشریف نرود ودختری از شرق را که مادرهمه تباهی ها بود نیز به یاد آر امابراوببخشای که خود به دست فرزندان خلفش سرنوشتی بهتر از بیوه های دیگر نداشت الفاتحه مع الصلوات ...... برنامردیهای زمان بخند ..... درحضور چمن حضوری خالی از طراوت میدان یادگاریی بساز و مجسمۀ اززنی بیگناه را .... آنی که باهجوم تیشۀ اندیشۀ بن لادنهای مادر انگلیسی وپدر امریکایی برریشۀ شان پسران دیده بر راه را سفارش به مهربانی کرده اند .وخود قربانی سنگهای خراطی شدۀ پشاوری گشته ا ند وهنوز به خون خود آغشته .... یادآر که پرده داران امروز کعبه ریش مثلثی فرانسوی!!! می گذارند وجام شراب را همراه گلواژه های فرانسوی درآسمان هواپیماهای ویژه سر می کشند ...... من آن نیم که حلال از حرام نشناسم شراب باتو حلالست وآب بی توحرام ....... ونیمه مست!!! گاهی هم باچشمکان خماری باخود می زمزمند: من وانکار شراب این چه حکایت باشد غالبا این قدرم عقل وکفایت باشد ............ و درزیرحجاب سونای هوایی ازپهلوی موهای خرمالوی نازنینی درحالیکه ... یک دست جام وباده ویک دست زلف یار ........ فریاد وا اسلاما سرمی دهندو مردم وجهانی را می خوانند برای پوشش یک متر ریش فرا وزنان راخانه نشین میخواهند ورفتن دختران به مدرسه را حرام والسلام ....... الجهاد فی السبیل السیاسه والّریاسه یعنی همین. دین اینان یعنی دین برای دیگران ...... آنچه رابه خود نمی پسندی اقلا به دیگران بپسند ...... و توخود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل ........ و بیدل را به استهزا فرا میخوانند و تکفیرش می کنند .......: این قدرریش چه معنی دارد غیرتشویش چه معنی دارد ...... تبر ابراهیم را بردار وبرفرق بتهای زمانت بکوب هشدار کرزی ازاین قضیه بویی نبرد والا فردا صبح زود با یک چشمک زدن قبل ازطلوع طبل تلاوت ترنم عید رمضان همه فرزندان انتحاررا از زندان آزاد می کند وبه ریش سازمان عفو بین ا لملل به بخشید می بخشد ودرجا - ازده بیست سی جهل پنجاه الا ماشاالله ملا متقی وملا نتربوق وملا راکتی وازهزار ملای دیگر هبل لات عُزا و بتخانۀ می سازد البته برای .... ......... او فکر فتوای کفر اهالی دشت میلۀ گل سرخ را باصدای دلخراش ملا نیازی باغروری آزمند به دستان خودش به تصویر کشیده است جغرافیای طوفان اندیشۀ او همیشه تاریخی است دست کمش مگیر اوبه تنهایی نمی فکرد هرچندگاهگاهی تیرهایی را به تاریکی رها می کند زیرا ملا برادرها ملا خرم ها و.. خاکۀ خون آلود حرفهای هزار پهلورا قبلا تسلیم اوکرده اند. .... قسم بر حضرت شیطان بیچاره کرزی بی گناه است. او یک مترجم خوبی است تادیموکراسی بوش را با انشای اوباما دوراز چشم من وما وباتقریر خانم کلنتن باز خوانی کند حضرتش دیکته را باالفبای بن لادنی می تمریند هرروز که ازخواب حشیشی برمی خیزد به تکرار مشقش می کند ..... گاهی می گوید گرندانی غیرت افغانیم چون به میدان آمدی میدانیم ..... گاهی هم ازدوستان هم کلاسش جدا معذرت می خواهد. میخواهد که گفته هایش را جدی نگیرند و ناگفته پندارند ..... چشمک بزن ستاره ........... چه کند زبان گشتی است آخرهمین زبان سرخ است که سراو.من. و... رابرباد می دهد ...... گاهی ازبرادران باجان برابرش می پرسد آخر چرا چرا عزیزانم برای خدا پرونده های تان را سبک ترسازید کرده های خودرا ناکرده پندارید یااقلا انتحاری را که دستورفرمود نش را نوش جان فرموده اید کمتر بوق وکرنایش سازید قرآنهایی را که همراه با قاریانش اول نماز صبح باشعله های انتحار عجین کرده اید را حتما انکار فرمایید ........ چه کند حق نمک را چسان برجای دارد. من هم اگر اوبودم شاید همین گونه می اندیشیدم رفاقت است ...... مردی یعنی این .. او خوب می داند که واژۀ شرافت یعنی شرارت اما تعبیرش گاهی فرق می کند شرارت وشرافت از یک صیغه ساخته می شوند یعنی مصدر هردویکیست شرافت و شرارت هم کوچه اند. مگر جز این است. اوهرنیمه شب درخواب خواب پنبه دانه می بیند ومی بیند که باکمک اساتید آنچنانی درمدارس سفارشی ابجد هوز صخض را تبدیل به حروف لاتین ساخته است تا دیگرزبان مادری سرزمینش را زبان فردوسی وسنایی ومولوی را می گویم اتاترکانه تقدیم تاریخ کرده باشد. ....... اتل متل تو توله گپّا همه یه جوره ........ بیچاره برسرچاراه پارلمان فریاد می کشد همه مان با تقلب مخالفیم .... زیرا او هرگز با تقلب ازیک کاسه وکوزه آب ننوشیده ... فقط همپیاله گانش برای مصلحت مملکت چند ملیون برگۀ رای از آنسوی مرزها باخود آوردند ودرصندوق حضرتش ریختند. این که تقلب نیست لعنت برمتقلب ... رییس مغفور ما ندانسته گاهی زبانش می سرخد چیزهایی بردهان می راند که ازپشت هضم آن روزها بالا بالا با لا می رود خوب مشق دیمو کراسی غربی همین است ...... همه قبیلۀ من عالمان دین بودند مرا معلم عشق توشاعری آموخت ..... او با گردنی برافراشته به دستور ملاعمرها مدال افتخار وزیر اکبرخان را برسینۀ مکناتن های وطنی می چسپاند. .... هی{ به مدال می رسد دیده شود چه می شود جوجه به بال می رسد دیده شود چه می شود} نمی دانم چرا خوابهایت دیرتعبیر می شوند همین دیشب مگررویای فرارراندیدی ..... تونبودی که گفتی دیدم عزیزان بالا بالا نشین را با چمدان های پر ازدلار پرکشیده اند وآمادۀ پرواز اند و برمی گردند به رستورانهای فلادلفیا. آری لوس آنجلس واشنکتن و...... هرروز در انتظار قدوم یاران سفرکردۀ شان اند ....... رواق منظر چشمِ من آشیانۀ تست کرم نمای وفرودآکه خانه خانۀ تست .... چشمان شان را کلاغ ها کنده اند انتظار واژۀ کمر شکنی است در انتظارم کی از در درآیی دلبر درهوای رونق بیشتر باسرمایۀ افزونتر. باید یاران خون ملتی را که درشیشه فرموده اند جای شراب ارغوانی به رقاصه های بین المللی ریاست پس از صرف غذای خنده های پیاپی تقدیم کنند مشتریان همیشه بدمست رستورانهای سیاست را می گویم هوراهوراهورا ... میدانم هنوز وقت است باش تا صبح دولت حماسه ها سحر پاورچین ازرا ه سررسد مواظب باش زود ازبستررویاهای آنچنانی برنخیزی عمودهای آهنین اندیشه ام را برسرت محکم بکوب . دستهایت را خوب به آن به چسپان مبادا زنبور ی ازسرچشمۀ کینه ها پر واز کند و پر وا ز کند ویک باره به جای نوش نیش بارانت سازد. زیرا همه زنبورها عسلی نینتند بعضیها ازسرچشمۀ حنظل عطش را نوش جان می کنند اینها حتی به همباوران خود نیز ترحمی را دریغ میدارند وشاعرانی که آینۀ تمام نمای ملت خویش اند را با هجوم شان عقده باران می سازند ومی بازند ....... هشدار زود ازخواب پا نشوی پله پله تاملاقات انصاف پایان بیا پایان پایان پا یا ن کمی پایین تر بس بس بس سحر درراه است وآدمی ازنو باتو همراه ولی این بار سوار برکشتی نوح وهمصدا باصبر ایوب وبا استقامت عصای موسای کلیم دور ازچشم سامریهای رجیم وبا استعانت از انفاس مسیح مقدس برسر نمادین بولهب های زمان می کوبد: ...... تبت یدا ابی لهب ....... .وماراهمین بس ها نه به این زودیها نرم وآهسته همواره هموار دستت را به میله ای عمودی اندیشه ام محکم بسپار مرا به خاطر دار اما نه بر روی دار ..... وعمود اندیشه ام را نیز ........ نورالله وثوق یک شنبه ششم شهریور 1390
سام اسامه
همآوا با جوانان عرب وپیامی به قذافیان سربه زیر .......... کولاک ... حلقه درگوش سرابی را به غفلت کردة نوش نگشتی با دل دریا هما غوش فراموشی سراغت را نگیرد کجایی ای غلام حلقه درگوش ....... دست فرداها اگرشاه واگر میر ووزیرید دگردر پیش توفان سر به زیرید شما وکنج ذلت بار تاریخ شما دردست فرداها اسیرید ...... هیولای جهانی چها این بال بد آهنگ دارد که در دامان هرپر سنگ دارد بترس از این هیولای جهانی که حتی با خدا هم جنگ دارد ....... کولاک زدی برهم صدای درد مارا بخور سیلی آه سرد مارا تو وغرقاب این کولاکِ کولاک ببین طوفان ره آورد مارا ....... بحر حیرانی شنو ازسینه مان سوز دعارا بیاموز ازدل عاشق شنارا گمان من به دست کم گرفتی نگاه تندِ خون گرم مارا .......... حنای بی رنگ دل من باشما جنگی ندارد به دستِ دیده اش سنگی ندارد به حق قطره قطره خون عاشق حنای تان دگر رنگی ندارد ......... درفش وداغ دگر امروزِِ شب فردا ندارد سر همراهی تان پاندارد سر آمد عمر تومار توحُّش درفش وداغ تان معنی ندارد ........ دوران آرامش سخن از زاری وخواهش گذشته دگر آب ازسرِ دانش گذشته جهنم شد جنون جهل وجورت تورا دوران آرامش گذشته ........ دیوار ترس نه درجیب جنایت ارز داریم نه پروا از بروز درز داریم درو دیوار ترس ما فروریخت برایت مژده های لرز داریم ...... دلهای همآغوش جنایت را به پشتت بار میزن سرت را برسر دیوار می زن سرِ چارسوی دلهای همآغوش جنونت را به هرسر جار میزن ............... یک جهان پر برو تاعشق پرور گردی ای دل به اوج دیده سنگر گردی ای دل به هر جا مرغ بی بال وپری هست برایش یک جهان پرگردی ای دل ....... سه شنبه 1389/12/3 نورالله وثوق
جادةِ جنون ..... قطارِ فتنه قطارِ فتنه ازره میرسد باز جهالت قصه کوته میرسد باز بترس ازچهچه خواندن هایِ اینان بگوشم کندنِ چه میرسد باز ...... فروغِ خستگی . به اینِ رنگی که هرسویی روانیم فروغِ خستگیهایِ روانیم به هرجایی که پاتوقی بسازیم صدایِ ماتمی را آشیانیم. .... مزاج دمدمی مزاجِ دمدمیِ ما چه نازاست که بررویِ جهانی بازِ بازاست به هرجایی که بویی گندِ پستی است پی فرمانبری گردن فراز است ......... مستیِ سراب مپنداری که موجِ پرخروشیم نویدِ خشکیِ دریایِ هوشیم به هروادی که مستیی سرابی ست دراوما غرق برقِ نای ونوشیم ......... جادةِ جنون میانِ شعله های مستِ بازی خودت را عینِ آهن میگدازی به جایی جادةِ جهل وجنون را که دیده باچنین گردن فرازی ...... احساسِ بینش خروشِ شعله هارا رنگ وباریم بلای جانِ فکرِ نوبهاریم به جز سربازی احساسِ بینش به هرکاری که میبنی بکاریم ....... تیشه ریز به چشمِ هرخسی زان روعزیزیم که ازمیدانِ دل پادرگریزیم پی ویرانگری ریشةِ خویش رفیقِ راهِ هرچه تیشه ریزیم ....... جوالِ گریه بود فردای مان آیینةِ دوش تمامِ لحظه ها مان خالی ازهوش به کاغذ گشته اینجا تخمِ خنده من وعمری جوالِ گریه بردوش ....... گردنِ هوش نوارِ پوک وسرگردانی ای دل صدایِ لکّةِ دامانی ای دل بود عمری به روی گردنِ هوش تمامِ لحظه ها تاوانی ای دل ........ بست زبس ما آسمانِ مست داریم برای هرهوایی بست داریم درِ اندیشةِ ما بازِ بازِ باز است فراری جان کجا بن بست داریم ......... عرق پرورده که می گوید که بادنیا به کینیم به هرمیدان که جویی اسبِ زینیم جهانی را سواری داده عمری عرق پروردةِ هرنازنینیم ........... نورالله وثوق 2/10/1389
راویان بردگی .......... بالش اندیشه سری از بالش اندیشه بردار تکانی ده غرورت را به تکرار نگاهت را شعوری تازه ی بخش مشو هم بسترِ آغوشِ دیوار ....... ازجنسِ رویا ببر کن جامه ی ازجنسِ رویا رهاشودرمسیرِ صبحِ فردا سرِ چارراهی آیینه ی دل چراغِ سبزِ سحرت را تماشا ............. فکرِ خالی من از این بی روالی می گریزم زهرچه فکرِ خالی می گریزم جنوب وغرب هوشم گشته پامال زمرزِ بی خیالی می گریزم .......... پرواز هوایی من ازاندیشه ِ شب روسپیدم که اورا درمسیرِ خودندیدم مسافر گشتم ودل بسته ام باز به پروازِ هوایی امیدم ........ تارونار پرِ هوشم اسیرِ نازِ یاری است اسارت را عجب جوشِ بهاری است نه می لافم نه مبافم ولیکن مرا با تارِ زلفی تاروناری است ....... حوالی محبت اگرپیدانشدیارا نهانی جوانی کن خدارا تاتوانی به هرسردر حوالی محبت دری وانه به رویِ زندگانی ........ الفبایِ سحر الفبایِ سحرراوانهادند بسوی دفترِ شب پانهادند دوباره دال ودنگِ بردگی را به دورگردنِ دلها نهادند ......... زبانِ تازه زبونی رازبانِ تازه بخشند الفبا تا یا به هر اندازه بخشند براین بخشایشِ شان آفرین باد زبس زیر وزبر را سازه بخشند .......... جوالِ سیم دهانت را جوالِ سیم کردند که نقشِ تازه ی ترسیم کردند رقیبانت ازین میدانِ بازی چه برق آسا که خودرا سیم کردند ...... کلاه سمیخان سمیخان را سرازنو سرنهادند کلاهش را چه زیبا پرنهادند برایِ خانهِ خالیهای تاریخ به دستِ سادهِ ی اودرنهادند .......... راویان بردگی به مغزِ ماصدای میخ کفتند به هررسمی شده تابیخ کفتند من وتوبردگی را راویانیم به گوشِ خسته ی تاریخ کفتند ..... پانوشت 1: سمیخان - سمیع خان در زبان عامیانه ضرب المثلی است که برای چاخان می گویند سمیخان عجب کلاهی دارد ............. نورالله وثوق پنج شنبه 13/8/1389
کُشتیِ فرنگی
حرفِ واهی
الهی
مردم فریب
زیرِ کاسه
کُشتیِ فرنگی
زبانِ گامِ
بکتری زا
تبِ ماتم
زلالِ لحظه
مدارِنکبت
مشتِ کور نورالله وثوق سه شنبه5/5/1389
درسِ هندسه
سازِ همسایه
سرقفلی
جادۀِ عشق
رأیِ یاران
آتش پارۀ
چارۀِ چور
بادی گاردِ
دستِ حنا
درسِ هندسه
فضای هوش
درسِ صدا
نورالله وثوق
آشنایِ نازنازی ……… پهنایِ صفا به اقیانوسِ مردُم شَو شَناوَر بکش زانسوی پهنایِ صفاسر به کوریِ دو چشمِ ناتوانی بزن چون روشنی خودرابه هردر .................. نیاگارای دلها بشوران آتشِ شوروشری را بر افروزان شرارِ محشری را بپا کن درنیاگارای دلها ز اوجِ آشنایی شرشری را ............... اقیانوس چسان ازقطره ها مأیوس گردی نمیخواهی که اقیانوس گردی به طوفان دلِ مردم بپیوند مباد همباورافسوس گردی .................. پروازِفریاد بیا تنهایی ام را بال و پر شو نهادِ تازۀِ را همسفر شو شنواز چشمِ من پروازِفریاد که گفته همصدایِ کوروکرشو .................. آیینه گی بزن سیلی به روی ژاژ یارا صفا را تیره کن تیراژ یارا بیاکاندیشه ای آیینه گی را کنیم از ژرفِ دل پمپاژ یارا ............... موج فکر هزاران رازِ درخون خفته دارم سخنها زیر لب ناگفته دارم بیا با موج فکرم همسفر شو که دریاها دُرِ ناسفته دارم ............. آشنایِ نازنازی ببین کاین آشنایِ نازنازی چسان با سرنوشتت کرده بازی نموده بهرِکابینِ دلِ تو دوباره چهره اش را بازسازی ................ اختاپوس ازانِ خود ازان مأیوس گشتند که هربیگانه راپابوس گشتند به جان موجِ آغوشِ محبت کم ازکم عینِ اختاپوس گشتند .................. شیره شما گر از تبارِ اهلِ حالید چرا در چند وچونِ قیل وقالید چرا ناکرده کاری کلَّه خامی کدویِ هرچه سررا شیره مالید .................
لذتِ دورهمی چه پیش آری زیادی وکمی را به یک سو نه مزاجِ دمدمی را شدی گیجِ جَم و غمِّ جدایی ندیدی لذتِ دور همی را ..............
نورالله وثوق
لگد بر گورِ حاتم
آیینۀِ باور
دلی فکرِ صفا گستر ندارد برادر تشنۀ خون برادر سیاست خواهر و مادر ندارد ............... به هرچه بازی
همی بازی ازین بدرنگ بازی
دل و دینِ تو را درمیدهد در ................... در ماند ه نپرسیدی کجا رفته حواست آز ریاست سرت را می خورد
ازین در می زنی خود را به آن در ............ لگد برگورِحاتم
به جانِ بچَّه ها چم میزنه یار
نشسته بر سرِ خوانِ اجانب ............ بی سُر
دوباره اهلِ سُرسُرگشته دلبر
کند خالی به هرسو عُقده ها را ............... پُرازخالی
پُر از خالی بود اندیشۀِ من
سَر ازسِرَّم به عمری درنیاری ............ تشتِ رسواییِ
شدی کورِ خود وبینای مردم
جنونِ تشتِ رسواییِ جهلت
............... عقدِ عُقده
به زعمِ خود ولَو بودی سرامد
عروسِ نازِ بِکرِ اعتقادت ............... دستانِ سیاست
چه کس برده ز دلها آنِ مارا
گمانِ من که دستانِ سیاست
............. بوی هوا
گزاری ازچه برپستی بنایت
چرا گشتی سوارِ مرکبِ جهل ............... گوشِ به زنگ
تو را گرچه بر این باور درنگ است
بیا زنگ از نگاهِ خیره بزدای ............
نورالله وثوق
اهدابه
عروسک پیاپی زنگِ مردم را بزن یار به سینه سنگِ مردم را بزن یار
به هرسازی که میخواهی به رقصی +++++++++++++++ بویِ دال
+++++++++++++++++++++++ تاریخِ موشک
مرا تاریخِ موشک می شناسد +++++++++++++++++ عروسک
مرا همسایه درمیدانِ بازی ++++++++++++++++ بدلکاران
پیِ
تقدیمِ پُستِ پَستیِ دل ++++++++++++++++ فراموشی
شتا بِ شعلۀِ شیّاد ماییم +++++++++++++++ جنونِ انفجار
مپنداری که یاری آید از ره ++++++++++++++++++++ شا خِ شیطان
نشانِ شا خِ شیطان گشته پیدا +++++++++++++++++ واهی
چرا رسم و رهِ واهی نگیریم
نمی شرمی که از آبِ گل آلود ++++++++++++++++ باران راکت
بپا تا زخمِ مردم تازه گردد
صدایِ جرجر باران راکت +++++++++++++++ سوزِ پسین
چه کردی دیدگانِ راه بین را
به پیشِ مردمِ خود سر بزیری نورالله وثوق پنجشنبه 12 جنوری 2010
شعرامروزافغانستان
خوشهِ نا خوشی سهمی که به میهنم رسیده
1389 – شنبه هفتم حمل
تبسم نوروز
پیوسته خسته خسته سیه روز همچنان
تابوشکن شعرامروزافغانستان چراغِ رهنما
زدی بیجا چراغِ رهنما را عالیجنابان
من وتو هردومان عالیجنابیم
لباسِ شب
چنان بادی فتاده برسرِ کین دربارِ دل
کجا یِ کار را انکار باقیست
ز دربارِ دلم هرچه که خواهی ثابت و سیّار
هنوز اینجا جفا بسیار باقی ا ست
درین گلشن چه حکمت رفته درکار تابوشکن
به خاک اندرکنم باروی تان را
فرو آرم زبام بارۀِ شک روانِ آشیان
گرفتی از تنِ این خانه جان را
نداری مادر و خواهر از آنرو داغ
چرا بالا نمی گیری سرت را
نشسته مادرِ میهن به داغم چَت
نمی دانم که جرأت می کنی یار
بیا چَت کن به یارانِ همآوا تاریخِ صدا
گهی همسوی سودای شعارم
دلم جغرافیایِ طولِ ذلت جغرافیایِ دل
زدیم ازبس به سینه سنگِ تاریخ
سویِ جغرافیایِ دل سفرکن
نورالله وثوق
مرز گلستان دل سبز بهاران را شكستند نهال قد باران را شكستند به دست لشکر چنگیز پاییز خط مرز گلستان را شكستند .........................
اطراق طوفان به شهر ما هوس آینه دار است بهار عاشقان بی برگ و بار است دران جایی که طوفان کرده اطراق کجا جولانگه فصل بهار است ................
دست دل مرا ياران چه تنها مي گذارند غم اين دسته گلها را خدا را بروي دست دل وا مي گذارند ......................
دشت ليلي نشد هرگز بهاري همدم ما دريغ از انتظار پيهم ما به قدر دشت ليلي ناله دارد قفسهاي قناري غم ما .........................
سفره نوروز قد احساس دل فرش زمين است بخون رنگين بهار نازنين است مگر از سفره نوروز گيتي تمام سهم شهر ما همين است .......................
صفاي مستي شكوفا باد فصل آرزوتان بهار خير و خوبي روبروتان صفاي مستي صهباي نوروز جهان تاباد بادا در سبوتان ..............................
فضاي سبز بهار ناي و نوش ما كجا شد فرايند خروش ما كجا شد بپرس از دلبران موطلايي فضاي سبز هوش ما كجا شد ..........................
گوشه چشم سرود لاله ها را سر نكردند بهاران را مگر باور نكردند به پيش ديده شان گلشني سوخت چرا يك گوشه چشمي تر نكردند ............................
حريم سبز دو رهبين را به هر سو خيره كردند به صبح ناز شب را چيره كردند صفارا ناجوا نان سر بریدند هوای همدلی را تيره كردند
...................... سواري در دل دشت و دمن نيست كسي هم سنگ پاي درد من نيست نسيمي برنخيزد از نگاهي مگر بويي به دامان چمن نيست .................... رويش آواز دريغا پرپر پرواز ما سوخت صداي رويش آواز ما سوخت زطرح شعله افروزان شیاد سراپا آشيان ناز ما سوخ�� ...................... ويروس جفا عقابان سربزیر سر بزير اند زرنگ زندگاني سير سيراند به ويروس جفا آلوده گشتند به اوج آسمان غم اسيرند
بهار بلخ كه مي گويد بپاييزي در آميز دلا با صبح گل خيزي در آميز بهار بلخ را تا زنده سازي برو با شمس تبريزي در آميز
پاپوش
وعدۀِ هیچ
پیچ ومهره
یکه تازی
جوازِ
اهتزاز
پا پوش
راهِ
آَشتی
آباده
رسمِ
وطنداری
سازِ جنگ نورالله وثوق http://norollahwosuq.blogfa.com/
|
|