تماس با ما

nuroddin55@yahoo.de

به رسانهً نور خوش آمدید

 

horizontal rule

 

 

آخرین ویرایش:

باورکنید به یکبار خواندنش می ارزد

تقدیم به دوستان پسا پسامدرنستم

خوابهای طلایی

خط عمودی اندیشه هایم را

روی سرت بکوب

شب باخیال راحت پشت بردیوار تمدن بخواب

خوابهای طلایی ات را

حتی باخودت

درمیان منه

باور کن می ترسم

تعبیر به دیوانگی ات کنی

..................

دروازۀ اطاق تفکرات موحوم ملاعمررا

به کوری چشم

همه یک چشمها

به دست انتحار بسپار

.....

درچوک شهدای قندهار

آنجا که یاران قدیمم

استقلال را

با ماژیک خون شان

به رنگ سبز

برروی دیوار تبسم

نوشته اند

آزادی

آزادی

آزادی

.....

داری از

بتون خرافات برشانۀ جهنم

برپا

دار

ملا ضعیف را

باقوت

مومیایی شده اش

بران

بیا

ویز

و انتقام دشت گل سرخ را

وبامیان شمامه را

از یاران کرنیلهای پنجابی

بگیر

دختران تیزاب زده را

فریاد بزن

و گروه گروه را به تماشا طلب

یادت ازسنگباران بیوه های

یادگار

دوران

پیروزی باطل برحق

و

تشریف

مشرف برشریف

نرود

ودختری از شرق را

که مادرهمه تباهی ها

بود

نیز

به یاد آر

امابراوببخشای

که خود به دست فرزندان خلفش

سرنوشتی

بهتر از بیوه های دیگر

نداشت

الفاتحه مع الصلوات

......

برنامردیهای زمان

بخند

.....

درحضور چمن حضوری خالی از طراوت

میدان یادگاریی بساز

و

مجسمۀ اززنی

بیگناه را

....

آنی که

باهجوم تیشۀ اندیشۀ بن لادنهای

مادر انگلیسی

وپدر امریکایی

برریشۀ شان

پسران دیده بر

راه

را

سفارش به مهربانی کرده اند

.وخود قربانی

سنگهای خراطی شدۀ

پشاوری

گشته ا ند

وهنوز به خون خود

آغشته

....

یادآر

که

پرده داران امروز کعبه

ریش

مثلثی

فرانسوی!!!

می گذارند

وجام شراب را همراه

گلواژه های فرانسوی

درآسمان

هواپیماهای ویژه

سر می کشند

......

من آن نیم که حلال از حرام نشناسم

شراب باتو حلالست وآب بی توحرام

.......

ونیمه مست!!!

گاهی هم باچشمکان خماری

باخود می زمزمند:

من وانکار شراب این چه حکایت باشد

غالبا این قدرم عقل وکفایت باشد

............

و

درزیرحجاب

سونای هوایی

ازپهلوی

موهای خرمالوی

نازنینی

درحالیکه

...

یک دست جام وباده ویک دست زلف یار

........

فریاد وا

اسلاما

سرمی دهندو

مردم

وجهانی را

می خوانند

برای پوشش یک متر ریش فرا

وزنان راخانه نشین میخواهند

ورفتن دختران به مدرسه را

حرام

والسلام

.......

الجهاد فی السبیل السیاسه والّریاسه

یعنی همین.

دین اینان یعنی

دین برای دیگران

......

آنچه رابه خود نمی پسندی

اقلا

به دیگران بپسند

......

و

توخود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل

........

و

بیدل را به استهزا

فرا

میخوانند

و

تکفیرش می کنند

.......:

این قدرریش چه معنی دارد

غیرتشویش چه معنی دارد

......

تبر ابراهیم را بردار

وبرفرق

بتهای زمانت بکوب

هشدار کرزی ازاین قضیه بویی نبرد

والا فردا صبح زود

با

یک چشمک زدن

قبل ازطلوع طبل تلاوت ترنم عید رمضان

همه فرزندان انتحاررا از زندان آزاد می کند

وبه ریش سازمان عفو بین ا لملل

به بخشید

می بخشد

ودرجا

- ازده بیست سی جهل پنجاه الا ماشاالله

ملا متقی وملا نتربوق

وملا راکتی

وازهزار ملای دیگر

هبل

لات

عُزا

و

بتخانۀ می سازد

البته برای ....

.........

او

فکر

فتوای کفر اهالی دشت میلۀ گل سرخ را

باصدای دلخراش ملا نیازی

باغروری آزمند

به دستان خودش به تصویر کشیده است

جغرافیای طوفان اندیشۀ او

همیشه

تاریخی است

دست کمش مگیر

اوبه تنهایی نمی فکرد

هرچندگاهگاهی تیرهایی را

به تاریکی رها می کند

زیرا ملا برادرها

ملا خرم ها و..

خاکۀ خون آلود حرفهای هزار پهلورا

قبلا تسلیم اوکرده اند.

....

قسم بر حضرت شیطان

بیچاره کرزی بی گناه است.

او یک مترجم خوبی است

تادیموکراسی بوش را با

انشای اوباما

دوراز چشم من وما

وباتقریر

خانم کلنتن باز خوانی کند

حضرتش

دیکته را باالفبای بن لادنی می تمریند

هرروز که ازخواب حشیشی

برمی خیزد

به تکرار مشقش می کند

.....

گاهی می گوید

گرندانی غیرت افغانیم

چون به میدان آمدی میدانیم

.....

گاهی هم ازدوستان هم کلاسش جدا معذرت می خواهد.

میخواهد

که

گفته هایش را جدی نگیرند

و

ناگفته پندارند

.....

چشمک بزن ستاره

...........

چه کند زبان گشتی است

آخرهمین زبان سرخ است

که سراو.من. و...

رابرباد می دهد

......

گاهی ازبرادران باجان برابرش می پرسد

آخر

چرا

چرا

عزیزانم برای خدا

پرونده های تان

را سبک ترسازید

کرده های خودرا ناکرده

پندارید

یااقلا انتحاری را

که دستورفرمود نش را

نوش جان فرموده اید

کمتر بوق وکرنایش سازید

قرآنهایی

را

که

همراه

با

قاریانش

اول نماز صبح

باشعله های انتحار

عجین کرده اید را

حتما انکار فرمایید

........

چه کند

حق نمک را چسان برجای دارد.

من هم اگر اوبودم

شاید همین گونه می اندیشیدم

رفاقت است

......

مردی یعنی این

..

او

خوب می داند

که واژۀ شرافت

یعنی

شرارت

اما تعبیرش گاهی فرق می کند

شرارت وشرافت از یک صیغه

ساخته می شوند

یعنی مصدر هردویکیست

شرافت و

شرارت

هم کوچه اند.

مگر جز این است.

اوهرنیمه شب درخواب

خواب پنبه دانه می بیند

ومی بیند

که باکمک اساتید آنچنانی

درمدارس سفارشی

ابجد هوز صخض را

تبدیل به حروف لاتین ساخته است

تا

دیگرزبان مادری سرزمینش را

زبان فردوسی وسنایی ومولوی را

می گویم

اتاترکانه

تقدیم تاریخ کرده باشد.

.......

اتل متل تو توله

گپّا همه یه جوره

........

بیچاره برسرچاراه پارلمان

فریاد می کشد

همه مان

با تقلب مخالفیم

....

زیرا او

هرگز با تقلب

ازیک کاسه وکوزه آب ننوشیده

...

فقط همپیاله گانش

برای مصلحت مملکت چند ملیون برگۀ رای از آنسوی مرزها

باخود

آوردند

ودرصندوق حضرتش ریختند.

این که تقلب نیست

لعنت برمتقلب

...

رییس مغفور

ما

ندانسته گاهی

زبانش می سرخد

چیزهایی بردهان

می

راند

که ازپشت هضم آن روزها

بالا

بالا

با

لا

می رود

خوب مشق دیمو کراسی غربی همین است

......

همه قبیلۀ من عالمان دین بودند

مرا معلم عشق توشاعری آموخت

.....

او با گردنی برافراشته

به دستور ملاعمرها

مدال افتخار وزیر اکبرخان را

برسینۀ مکناتن های وطنی

می چسپاند.

....

هی{ به مدال می رسد دیده شود چه می شود

جوجه به بال می رسد دیده شود چه می شود}

نمی دانم چرا

خوابهایت دیرتعبیر می شوند

همین دیشب مگررویای فرارراندیدی

.....

تونبودی

که گفتی

دیدم

عزیزان بالا بالا نشین را

با چمدان های پر ازدلار

پرکشیده اند

وآمادۀ پرواز اند

و

برمی گردند

به رستورانهای فلادلفیا.

آری

لوس آنجلس

واشنکتن

و......

هرروز

در انتظار قدوم یاران سفرکردۀ شان اند

.......

رواق منظر چشمِ من آشیانۀ تست

کرم نمای وفرودآکه خانه خانۀ تست

....

چشمان شان را

کلاغ ها کنده اند

انتظار واژۀ کمر شکنی است

در انتظارم کی

از در درآیی دلبر

درهوای رونق بیشتر

باسرمایۀ افزونتر.

باید یاران

خون ملتی را

که درشیشه

فرموده اند

جای شراب ارغوانی

به رقاصه های

بین المللی

ریاست

پس از صرف

غذای خنده های پیاپی

تقدیم کنند

مشتریان همیشه بدمست

رستورانهای سیاست را می گویم

هوراهوراهورا

...

میدانم

هنوز وقت است

باش تا صبح دولت حماسه ها

سحر پاورچین ازرا ه سررسد

مواظب باش

زود ازبستررویاهای آنچنانی

برنخیزی

عمودهای آهنین اندیشه ام را

برسرت محکم بکوب

. دستهایت را خوب به آن

به چسپان

مبادا زنبور ی ازسرچشمۀ

کینه ها

پر

واز

کند

و

پر

وا

ز

کند

ویک باره

به جای نوش

نیش بارانت

سازد.

زیرا

همه زنبورها عسلی نینتند

بعضیها

ازسرچشمۀ حنظل عطش را نوش جان می کنند

اینها حتی به همباوران خود نیز ترحمی را

دریغ میدارند

وشاعرانی که آینۀ تمام نمای ملت خویش اند

را

با هجوم شان عقده باران می سازند

ومی بازند

.......

هشدار زود ازخواب

پا نشوی

پله پله

تاملاقات

انصاف

پایان بیا

پایان

پایان

پا

یا

ن

کمی پایین تر

بس

بس

بس

سحر درراه است

وآدمی ازنو

باتو

همراه

ولی این بار سوار برکشتی نوح

وهمصدا باصبر ایوب

وبا استقامت عصای موسای کلیم

دور ازچشم سامریهای رجیم

وبا استعانت از انفاس مسیح مقدس

برسر

نمادین

بولهب های زمان

می کوبد:

......

تبت یدا ابی لهب

.......

.وماراهمین بس

ها

نه به این زودیها

نرم وآهسته

همواره

هموار

دستت را به میله ای

عمودی اندیشه ام محکم

بسپار

مرا به خاطر دار

اما نه بر روی

دار

.....

وعمود اندیشه ام را نیز

........

نورالله وثوق

یک شنبه ششم شهریور 1390

horizontal rule

horizontal rule

سام اسامه
......
انتشاراتِ بهار

سخن از انتشاراتِ بهار است

به هرشاخه تماشای شرار است

شب است وفش فشِ منشورِ آتش

فشارِ شعله ها هر سو بشار است

......
ملا ضعیف
 
که می گوید که این ملا  ضعیف است
سلامیها یه در بارش ردیف است
زده زانو به زانوی سیاست
به سردارِ ستُرگِ ما حریف است
........
بند وبست
رفیقان در هوای بند وبستند
گهی هشیار وگاهی مستِ مستند
به امّیدِ خرامِ خیلِ کرگس
به تر دستی قفسها را شکستند
........

سام اسامه
چنان اسم اسامه سام دارد
که مرگش هم هزاران دام دارد
صدای سُرسُرِ این مار صدسر
نمیدانم چه در فرجام دارد
.....
پهنای تنگ
چها در چنتۀ فرجام کرده
اسامه صحنه را سرسام کرده
به پهنایی فکر تنگش احسن
که پهن هرگوشه صدها دام کرده
.....

کویر کور
چه میکاوی کویر کور وکررا
به درد آوردۀ بیهوده سررا
چکرزن در مسیرِ فکرِِ فردا
دگرگون کن هوای دشت ودررا
......
کلاوۀ سر درگم
صدای فکر ما گشته چلاوه
نیاید برزبانها غیر یاوه
سرِ نخ را چسان پیدا توانم
که سردر گم شده یاران کلاوه
......
بوتۀ دل
نگاهِ خیرۀ ما کهنه کار است
بود قرنی که دنبالِ بهار است
دریغ ازبوی سبزِ بوتۀ دل
که اینجا نه به دار ونه به بار است
.....
چشمِ شور
رفیقان بس که چشمِ شور دارند
دلِ آیینه را ناجوردارند
زمین وآسمان را تیره خواهند
نمی دانم چه در منشور دارند
........
دیدۀ ورلشته
زدی بر دیدۀ ورلشته روبند
چه بدهارا گمان کردی که خوبند
مگو از مشرقِ اندیشه هاشان
که اینان رهسپارانِ غروبند
.......
دستِ ناسورِ
خبر از نورِ ناز افشان بیاور
برای شوکتِ دل شان بیاور
رهاکن دستِ ناسورِ هوس را
به رقصِ عشقِ من ایمان بیاور
......
صدای ساده
صدای سادۀ من سر به تو نیست
دوپهلو و بد اندیش ودو رو نیست
نداری گر به سر فکرِ سیاهی
دلِ آیینه هرگز کینه جو نست
.......
برقِ ترنم
غلامِ حلقۀ حرفِ سپیدم
که هرگز از سپیدی بد ندیدم
همان تیغم که بابرقِ ترنم
سکوتِ سینۀ شب را دریدم

.........
نورالله وثوق

12/2/1390
http://norollahwosuq.blogfa.com/

پا نوشت
وَرلِشته:1
الدنگ/ بی بندوبار
چُلاوه:2
درمعرض بی آبی وتشنگی تاسرحدمرگ قرارگرفت

horizontal rule

horizontal rule

 

 

همآوا با جوانان عرب وپیامی به

قذافیان سربه زیر

..........

کولاک

...

حلقه درگوش

سرابی را به غفلت کردة نوش

نگشتی با دل دریا هما غوش

فراموشی سراغت را نگیرد

کجایی ای غلام حلقه درگوش

.......

دست فرداها

اگرشاه واگر میر ووزیرید

دگردر پیش توفان سر به زیرید

شما وکنج ذلت بار تاریخ

شما دردست فرداها اسیرید

......

هیولای جهانی

چها این بال بد آهنگ دارد

که در دامان هرپر سنگ دارد

بترس از این هیولای جهانی

که حتی با خدا هم جنگ دارد

.......

کولاک

زدی برهم صدای درد مارا

بخور سیلی آه سرد مارا

تو وغرقاب این کولاکِ کولاک

ببین طوفان ره آورد مارا

.......

بحر حیرانی

شنو ازسینه مان سوز دعارا

بیاموز ازدل عاشق شنارا

گمان من به دست کم گرفتی

نگاه تندِ      خون گرم مارا

..........

حنای بی رنگ

دل من باشما جنگی ندارد

به دستِ دیده اش سنگی ندارد

به حق قطره قطره خون عاشق

حنای تان دگر رنگی ندارد

.........

درفش وداغ

دگر امروزِِ    شب   فردا ندارد

سر    همراهی    تان  پاندارد

سر آمد عمر   تومار    توحُّش

درفش وداغ   تان معنی ندارد

........

دوران آرامش

سخن از زاری وخواهش گذشته

دگر آب ازسرِ      دانش گذشته

جهنم شد جنون   جهل وجورت

تورا دوران        آرامش گذشته

........

دیوار ترس

نه درجیب جنایت   ارز داریم

نه پروا   از   بروز   درز داریم

درو دیوار ترس   ما فروریخت

برایت مژده های   لرز داریم

......

دلهای همآغوش

جنایت را به پشتت بار میزن

سرت را برسر  دیوار می زن

سرِ چارسوی دلهای همآغوش

جنونت را به هرسر جار میزن

...............

یک جهان پر

برو تاعشق پرور    گردی ای دل

به اوج دیده سنگر گردی ای دل

به هر جا مرغ بی بال وپری هست

برایش یک جهان پرگردی ای دل

.......

سه شنبه 1389/12/3

نورالله وثوق

 

horizontal rule

horizontal rule

 

جادةِ جنون

.....

قطارِ فتنه

قطارِ فتنه ازره میرسد باز

جهالت قصه کوته میرسد باز

بترس ازچهچه خواندن هایِ اینان

بگوشم کندنِ چه میرسد باز

......

فروغِ خستگی .

به اینِ رنگی که هرسویی روانیم

فروغِ خستگیهایِ روانیم

به هرجایی که پاتوقی بسازیم

صدایِ ماتمی را آشیانیم.

....

مزاج دمدمی

مزاجِ دمدمیِ ما چه نازاست

که بررویِ جهانی بازِ بازاست

به هرجایی که بویی گندِ پستی است

پی فرمانبری گردن فراز است

.........

مستیِ سراب

مپنداری که موجِ پرخروشیم

نویدِ خشکیِ دریایِ هوشیم

به هروادی که مستیی سرابی ست

دراوما غرق برقِ نای ونوشیم

.........

جادةِ جنون

میانِ شعله های مستِ بازی

خودت را عینِ آهن میگدازی

به جایی جادةِ جهل وجنون را

که دیده باچنین گردن فرازی

......

احساسِ بینش

خروشِ شعله هارا رنگ وباریم

بلای جانِ فکرِ نوبهاریم

به جز سربازی احساسِ بینش

به هرکاری که میبنی بکاریم

.......

تیشه ریز

به چشمِ هرخسی زان روعزیزیم

که ازمیدانِ دل پادرگریزیم

پی ویرانگری ریشةِ خویش

رفیقِ راهِ هرچه تیشه ریزیم

.......

جوالِ گریه

بود فردای مان آیینةِ دوش

تمامِ لحظه ها مان خالی ازهوش

به کاغذ گشته اینجا تخمِ خنده

من وعمری جوالِ گریه بردوش

.......

گردنِ هوش

نوارِ پوک وسرگردانی ای دل

صدایِ لکّةِ دامانی ای دل

بود عمری به روی گردنِ هوش

تمامِ لحظه ها تاوانی ای دل

........

بست

زبس ما آسمانِ مست داریم

برای هرهوایی بست داریم

درِ اندیشةِ ما بازِ بازِ باز است

فراری جان کجا بن بست داریم

.........

عرق پرورده

که می گوید که بادنیا به کینیم

به هرمیدان که جویی اسبِ زینیم

جهانی را سواری داده عمری

عرق پروردةِ هرنازنینیم

...........

نورالله وثوق

2/10/1389

 

horizontal rule

horizontal rule

 

راویان بردگی

..........

بالش اندیشه

سری از بالش اندیشه بردار

تکانی ده غرورت را به تکرار

نگاهت را شعوری تازه ی بخش

مشو هم بسترِ آغوشِ دیوار

.......

ازجنسِ رویا

ببر کن جامه ی ازجنسِ رویا

رهاشودرمسیرِ صبحِ فردا

سرِ چارراهی آیینه ی دل

چراغِ سبزِ سحرت را تماشا

.............

فکرِ خالی

من از این بی روالی می گریزم

زهرچه فکرِ خالی می گریزم

جنوب وغرب هوشم گشته پامال

زمرزِ بی خیالی می گریزم

..........

پرواز هوایی

من ازاندیشه ِ شب روسپیدم

که اورا درمسیرِ خودندیدم

مسافر گشتم ودل بسته ام باز

به پروازِ هوایی امیدم

........

تارونار

پرِ هوشم اسیرِ نازِ یاری است

اسارت را عجب جوشِ بهاری است

نه می لافم نه مبافم ولیکن

مرا با تارِ زلفی تاروناری است

.......

حوالی محبت

اگرپیدانشدیارا نهانی

جوانی کن خدارا تاتوانی

به هرسردر حوالی محبت

دری وانه به رویِ زندگانی

........

الفبایِ سحر

الفبایِ سحرراوانهادند

بسوی دفترِ شب پانهادند

دوباره دال ودنگِ بردگی را

به دورگردنِ دلها نهادند

.........

زبانِ تازه

زبونی رازبانِ تازه بخشند

الفبا تا یا به هر اندازه بخشند

براین بخشایشِ شان آفرین باد

زبس زیر وزبر را سازه بخشند

..........

جوالِ سیم

دهانت را جوالِ سیم کردند

که نقشِ تازه ی ترسیم کردند

رقیبانت ازین میدانِ بازی

چه برق آسا که خودرا سیم کردند

......

کلاه سمیخان

سمیخان را سرازنو سرنهادند

کلاهش را چه زیبا پرنهادند

برایِ خانهِ خالیهای تاریخ

به دستِ سادهِ ی اودرنهادند

..........

راویان بردگی

به مغزِ ماصدای میخ کفتند

به هررسمی شده تابیخ کفتند

من وتوبردگی را راویانیم

به گوشِ خسته ی تاریخ کفتند

.....

پانوشت

1: 

سمیخان   -  سمیع خان     

در زبان عامیانه ضرب المثلی  است  که برای چاخان می گویند سمیخان عجب کلاهی دارد

.............

نورالله وثوق

پنج شنبه

13/8/1389

 

horizontal rule

horizontal rule

 

کُشتیِ فرنگی

حرفِ واهی
درینجاهرچه خواهی می توان گفت
سپیدی را    سیاهی می توان گفت
به  زیرِ    چتر    باران     تباهی
هزاران حرفِ واهی می توان گفت

الهی
ازان ننگِ زمانی وزمینی
که بانام ونشانِ زن به کینی
زدی سیلی به رویِ زندگانی
الهی رویِ خوبی رانبینی

مردم فریب
صدایت بامحبت جنگ دارد
دل ازصلحِ سیاهت ننگ دارد
گمانم سوژه ی مردم فریبت
میانِ دامنِ خودسنگ دار د

زیرِ کاسه
فضایِ گفتگویِ برتری بود
به هوشِ مااگربال وپری بود
درونِ گاوسبدهایِ سیاست
به زیرِ کاسه چیزِ دیگری بود

کُشتیِ فرنگی
تویی واعتیادِ فلمِ رنگی
غروبِ قصه هاغرقِ قشنگی
شناکردی به اعماقِ تماشا
شدی غافل زکُشتیِ فرنگی

زبانِ گامِ
سخن آلوده ی ویروسِ خویش است
ازان حرفِ دلِ ما ریشِ ریش است
شنیدم     از    زبانِ    گامِ دشمن
که حرف از انتقامِ قرنِ پیش است

بکتری زا
زرنگِ رفته ی این کوچه پیداست
که بویِ تُرشِ اینان بکتری زاست
به در د   آمد  سرِ اندیشه هامان
تعفن از در   و   دیوار بالاست

تبِ ماتم
اگرچه لحظه ی همدم نبودیم
جدا ازسرنوشتِ هم نبودیم
بودتاریخِ من همسانِ داغت
که یکدم بی تبِ ماتم نبودیم

زلالِ لحظه
روانِ آشنایی شادبادا
جدایی ها به چنگِ بادبادا
اسیرِ تشنگی بی امانیم
زلالِ لحظه ها مان یادبادا

مدارِنکبت
ندانم ازکدامین جنسِ کینی
که خارِ دیده ی دنیا ودینی
مدارِ نکبت اندوزِ زمانی
شرارِ ظلمت افروزِ زمینی

مشتِ کور
مزن مشکن دلِ احساسِ مارا
مکن ویرانه بنیادِ صفارا
دگردست ازسرِآیینه بردار
به مشتِ کوراگرکردی عصارا

نورالله وثوق

سه شنبه5/5/1389

 

horizontal rule

horizontal rule

 

 

درسِ هندسه

سازِ همسایه
الا یا  شوخِ   طنّازِ  هوسباز
مشوباسازِ همسایه همآ واز
سرودِ سردِ سرما را مده سر
دلِ   آوارۀِ   ما  را    مینداز

سرقفلی
میانِ   هرچه   دلبر  نازِ نازی
گرفتی   شهرِ دلهارا به بازی
من  و  سرقفلی مُهرِ لبانت
بده امری که صاحب امتیازی

جادۀِ عشق
من و  تو طالبِ رازی نگشتیم
 
به دنبالِ  همآوازی  نگشتیم
برایِ   انفجار  جادۀِ   عشق
رفیقِ دست ودلبازی نگشتیم

رأیِ  یاران
نصیبم  می شود آیاکه روزی
دمی  با  دلبرِ    آتش فروزی
شوم با  رأیِ   یارانِ  همآوا
سوار خودروِ  لندرکروزی

آتش  پارۀ
دلِ من باهوس هم دست گشته
 
به سودایِ کسی پابست گشته
 
شده  معتادِ  آتش  پارۀِ     چند
زبویِ   انفجاری  مست  گشته

چارۀِ چور
دلا  فکرِ  شر و شوری نکردی
هوایِ   لقمۀِ  سوری  نکردی
چراگشتی به پشت حرفِ ایمان
چویاران  چارۀِ  چوری  نکردی

بادی گاردِ
نمی دانم چه سازم باغرورش
ندارداین دلِ وامانده زورش
زبادی گاردِ احساسش  بپرسید
 
دهد دل را  روادیدِ حضورش

دستِ حنا
شده دستِ حنایت  پیشِ  من رو
دگر   رنگی نداری ای هیاهو 
شدی   خارِ  سر  راهِ   نگاهم
نیاوردم  اگرچه   خم  به ابرو

درسِ هندسه
در الجبرِ   جفا استادِ خویشیم
به  فزیکِ هوا   مثلِ همیشیم
برایِ    نقشۀِ نابودی خویش
به درسِ هندسه ازجمله پیشیم

فضای هوش
مزن بالا برادر جوشِ مارا
گرفته مِه فضای هوشِ مارا
کدامین لهجۀِ عاشق تباری
خداوندا کند وا گوشِ  مارا

درسِ صدا
بشوران همکلاسی های مارا
به گوشِ  شان بخوان رمز صدارا
اگر   همپای   آوایِ   نویدی
بشو  مشتی دماغِ  فتنه ها را

نورالله وثوق

23/3/1389

 

horizontal rule

horizontal rule

 

آشنایِ نازنازی

………

پهنایِ صفا

به اقیانوسِ مردُم  شَو  شَناوَر

بکش  زانسوی    پهنایِ صفاسر

به   کوریِ دو چشمِ   ناتوانی

بزن چون روشنی خودرابه هردر

..................

نیاگارای دلها

بشوران آتشِ  شوروشری را

بر افروزان  شرارِ محشری را

بپا کن درنیاگارای  دلها 

ز اوجِ آشنایی  شرشری را

...............

اقیانوس

چسان ازقطره ها مأیوس گردی

نمیخواهی  که اقیانوس گردی

به  طوفان دلِ مردم   بپیوند

مباد همباورافسوس گردی

..................

پروازِفریاد

بیا تنهایی ام را بال و پر  شو

 نهادِ تازۀِ   را همسفر  شو

شنواز  چشمِ   من پروازِفریاد

که  گفته همصدایِ کوروکرشو

..................

آیینه گی

بزن سیلی  به  روی ژاژ  یارا

صفا  را  تیره کن   تیراژ  یارا

بیاکاندیشه ای   آیینه گی   را

کنیم از ژرفِ دل   پمپاژ یارا

...............

 موج فکر

هزاران رازِ  درخون خفته دارم

سخنها زیر  لب   ناگفته  دارم

بیا  با موج  فکرم  همسفر شو

که دریاها  دُرِ  ناسفته   دارم

.............

آشنایِ نازنازی

ببین کاین  آشنایِ نازنازی

چسان با سرنوشتت کرده بازی

نموده بهرِکابینِ  دلِ   تو

دوباره چهره  اش را بازسازی

................

اختاپوس

ازانِ خود ازان مأیوس گشتند

که هربیگانه راپابوس گشتند

به جان موجِ  آغوشِ   محبت

کم ازکم عینِ  اختاپوس گشتند

..................

شیره

شما گر  از تبارِ اهلِ   حالید

چرا در  چند  وچونِ قیل وقالید

چرا  ناکرده کاری  کلَّه خامی

کدویِ هرچه سررا شیره مالید

.................

 

  لذتِ دورهمی

چه پیش آری  زیادی وکمی را

به یک  سو نه مزاجِ دمدمی را

شدی گیجِ    جَم و غمِّ جدایی

ندیدی لذتِ   دور همی را

..............

نورالله وثوق
 
یکشنبه   29 /1 /1389

 

 

horizontal rule

horizontal rule

 

لگد  بر  گورِ حاتم

 

آیینۀِ باور

دلی  فکرِ   صفا گستر   ندارد
به برآیینۀ باور ندارد

برادر تشنۀ خون برادر

سیاست   خواهر  و مادر ندارد

............... 

به هرچه بازی

همی بازی ازین بدرنگ بازی
مکن اینگونه گیچ ومنگ بازی

دل و دینِ  تو را درمیدهد در
به هرچه بازی وباجنگ بازی

...................

در ماند ه

نپرسیدی کجا رفته حواست

آز ریاست  سرت را  می خورد   

ازین در   می زنی خود را به  آن در
شدی درماندۀ دست سیاست

............

لگد  برگورِحاتم

به جانِ   بچَّه ها  چم میزنه  یار
ز استقلالِ   دل   دم  میزنه یار

نشسته   بر  سرِ خوانِ   اجانب
لگد  بر  گورِ حاتم  میزنه  یار

............

بی سُر

دوباره اهلِ سُرسُرگشته    دلبر
خدایا از چه  بی سُرگشته  دلبر

کند  خالی به هرسو عُقده ها را
ندانم  از کجا  پُر گشته   دلبر

...............

پُرازخالی

پُر از  خالی  بود  اندیشۀِ من
نخورده آب معنا ریشۀ من

سَر ازسِرَّم به عمری درنیاری
نبرده   پی  کسی  برپیشۀِ من

............

تشتِ رسواییِ

شدی  کورِ  خود وبینای  مردم
ندیدی  دیده ای    دریای مردم

جنونِ   تشتِ   رسواییِ جهلت
فتاد   از   بامِ  فرداهای مردم

...............

عقدِ عُقده

به  زعمِ  خود  ولَو  بودی سرامد
نمی دانی  چرا  روزت   سرآمد

عروسِ    نازِ   بِکرِ     اعتقادت
به عقدِ  عُقدۀِ  قدرت     در آمد

...............

 دستانِ سیاست

چه کس  برده  ز دلها آنِ مارا
چسان  آتش   زده ایمانِ مارا

گمانِ  من  که دستانِ سیاست
ز بیخ و ریشه کنده جانِ مارا

.............

بوی هوا

گزاری     ازچه  برپستی بنایت
چرا    بالا شده   بوی    هوایت

چرا  گشتی   سوارِ مرکبِ  جهل
چراکردی به یک کفش هردوپایت

...............

گوشِ به زنگ

تو را  گرچه  بر این باور درنگ است
دلت همداستانِ سرُب وسنگ است

بیا   زنگ    از نگاهِ  خیره    بزدای
که گوشِ عالَم وآدم به زنگ است

............

نورالله وثوق
سه شنبه 23.01.89

 

horizontal rule

horizontal rule

 

اهدابه


بیوه زنانِ شهرِکابل

 

عروسک

پیاپی  زنگِ  مردم را  بزن یار

به سینه  سنگِ مردم را بزن یار

به هرسازی که میخواهی به رقصی
فقط  آهنگِ  مردم  را بزن یار

+++++++++++++++

بویِ دال


خبر  از  نانِ   صلحِ   ریشخند  است
صف اندرصف مصافِ چون وچند است
شنیدم   از  زبانِ    سفرۀِ   جنگ
که بوی تند دال هرسو بلند است

+++++++++++++++++++++++

تاریخِ  موشک

 

مرا  تاریخِ  موشک  می شناسد
ز رمز و رازِهرتک می شناسد
مرا پس لرز هایِ    شهرکابل
مراویرانه بی شک می شناسد

+++++++++++++++++

عروسک


مرا هر بیوه بی شک می شناسد
مرا از بوی موشک می شناسد

مرا   همسایه   درمیدانِ بازی
به عنوانِ عروسک می شناسد

++++++++++++++++

بدلکاران


بدلکاران  نام   و ننگ  ماییم
رفیق  جاده هایِ  جنگ  ماییم

 پیِ  تقدیمِ   پُستِ   پَستیِ دل
درِ  هرخانۀَ را  زنگ  ماییم

++++++++++++++++

فراموشی

 

شتا بِ  شعلۀِ    شیّاد  ماییم
 
نماد   جنگ  بی  بنیاد ماییم
برای  کابلِ  در خون شناور
فراموشی غم را یاد ماییم

+++++++++++++++

جنونِ انفجار

 

مپنداری    که   یاری  آید از ره
 
نویدِ   نو بهاری   آید    از  ره
زسویِ سایه ی همسایه ما  
جنونِ    انفجاری   آید    از  ره

++++++++++++++++++++

شا خِ شیطان

 

نشانِ  شا خِ شیطان گشته پیدا
بلایِ  جان   ایما ن گشته پیدا
 
ازین گرگ بیابانی بپرسید 
چسان یکباره  اِ نسان گشته پیدا

+++++++++++++++++

واهی

 

چرا رسم  و رهِ   واهی نگیریم
سرِ  راهِ   دل آگاهی  نگیریم

نمی شرمی که از آبِ گل  آلود
بسانِ   دیگران  ماهی نگیریم

++++++++++++++++

باران  راکت

 

بپا تا زخمِ مردم  تازه  گردد
جنون  ازنو بلند   آوازه گردد

صدایِ  جرجر باران  راکت
به هردروازه بی اندازه گردد

+++++++++++++++

سوزِ پسین

 

چه کردی   دیدگانِ  راه بین  را
 
بَدَل  کردی به دنیا اصلِ دین را

به پیشِ  مردمِ  خود سر بزیری
ندیدی  ازچه رو سوزِ پسین را

نورالله وثوق

پنجشنبه 12 جنوری 2010

 

 

horizontal rule

horizontal rule

 

شعرامروزافغانستان

 

خوشهِ نا خوشی

سهمی که به میهنم رسیده


دانی  چه  قدر ازو  بعیده


درهر قدمی به پایِ مرزش


خارِِ خطر خسان    خلیده


بمبی   به هوایِ    انفجاری

 
از دوربه سویِ او  دویده

  
ازپهلویِ کوچه اش به کرَّات


 
زخم  از سرِ   هرزبان شنیده


قلبِ  بیقرارش در  مزرع

 
صدخوشۀِ نا خوشی دمیده

    
در  بحرِ نگاه      بیکرانش


سونامیِ  درد و غم  وزیده


دردا که به دَورِ چشمِ هوشش


از  اولِّ  شب الی    سپیده


 
یا مادرکی  شکسته    قامت

 
استاده  و پُشتِ     اوخمیده


یا کودکِ  بی غذایِ بی کو

  
کو  مادرِ  خویش را  ندیده

 
  یادخترکی میانِ آتش

      
از دستِ  جفای  شُو  خزیده


یا  آنکه زنی  به   نوجوانی

 
بر  دارِ جفا شده     کشید ه


یا    پیرِ غریبِ     ناتوانی


افتادۀِ   دست   و     پابریده


 
یک عمر زجورِ جهل وظلمت


هر لحظۀِ زهر غم چشیده

     
یازخمیِ  جنگِ رنگ و نیرنگ


یا  وارِث یک سری شهیده

   
این رشته   سرِ  دراز   دارد


ترسم  که  غزل  شود  قصیده


اما  سخنی   نگفته     باقیست


پایانِ   شبِ   سیه       سپیده
.......

نورالله وثوق

1389 – شنبه هفتم حمل

 

horizontal rule

horizontal rule

 

تبسم نوروز

پیوسته خسته خسته سیه روز همچنان
 
ترسم  شوم همیشه   بدآموز همچنان
رگهای هوشِ من همه فریاد می کشند
ازهرمِ  لحظه های جگرسوزهمچنان
با  سرگذشتِ ناله ای  من آشنا مشو
بگذر ازین فسانه ای مرموزهمچنان 
ازخشت و خاِک خاطره ام خُرَّمی  مخواه
آتش  درین   خرابه    میفروزهمچنان
قفلی   زدستِ  وسوسه ها بردهان زدم
باشم  صدایِ  بی لب وبی پوز همچنان
اینجا   کسی بساطِ عروسی ندیده است
ماییم  و سور سا تِ  کفن دوز همچنان
مارا  بهار هی به  تمسخرگرفته است
بیزارم  ازتبسم       نوروز همچنان
................
نورالله وثوق
جمعه28-12-1388

 

horizontal rule

horizontal rule

 

تابوشکن

شعرامروزافغانستان

چراغِ رهنما

زدی   بیجا  چراغِ رهنما را
زکف دادی    اتوبانِ   حیارا
نگر ازگوشۀِ   آینۀِ    هوش
کنون   افسانۀِ کجراهه هارا

عالیجنابان

من وتو  هردومان عالیجنابیم
جنابِ  دارِ قدرت را  طنابیم
بهارِ   گلشنِ  نابِ  وفا  را
تبردارانِ   فصلِ اضطرابیم

لباسِ شب
که می گوید سحرنزدیک گشته
لباسِ شب  دوباره شیک  گشته

چنان  بادی  فتاده  برسرِ  کین
که  چرخ  آشنایی  لیک  گشته

دربارِ دل

کجا  یِ  کار را انکار باقیست
بلا  بالا   وفا را  یار باقیست

ز دربارِ دلم  هرچه که خواهی
 
طلب کن  طالبِ  دلدار باقیست

ثابت و سیّار

هنوز اینجا جفا بسیار باقی ا ست
بلایِ  ثابت  و سیّار     باقیست

درین گلشن چه حکمت رفته درکار
که گلها  میروند و خار باقیسست

تابوشکن

به  خاک اندرکنم باروی  تان را
سیه سازم  به گیتی روی  تان را

فرو آرم    زبام     بارۀِ   شک
به دستانِ   یقِین    تابوی  تان را

روانِ آشیان

گرفتی  از تنِ  این خانه  جان را
زدی   آتش  روانِ    آشیان  را

نداری  مادر و خواهر از  آنرو
نه دانی  داغ و درد  مادران را

داغ

چرا  بالا  نمی گیری  سرت را
به بین  ویرانی  دور وبرت را

نشسته  مادرِ  میهن    به داغم
به  داغت می نشانم  مادرت را

چَت

نمی دانم که جرأت می کنی یار
سفردرعمقِ حیرت می کتی یار

بیا    چَت کن  به یارانِ  همآوا
سرِ شب را اگرچَت می کنی یار

تاریخِ صدا

گهی همسوی   سودای شعارم
گهی  مُجری  موجِ   انفجارم

دلم  جغرافیایِ    طولِ  ذلت
ز تاریخِ  صدایم    شرمسارم

جغرافیایِ دل

زدیم ازبس به سینه سنگِ تاریخ
شده  افسانۀِ  ما    ننگِ  تاریخ

سویِ  جغرافیایِ    دل سفرکن
چه می پیچی به پیچِ تنگِ تاریخ

نورالله وثوق
پنجشنبه   19 /12/ 1388

horizontal rule

horizontal rule

 

مرز گلستان 

دل سبز بهاران را شكستند

نهال قد باران  را شكستند

به دست لشکر چنگیز پاییز 

خط مرز   گلستان را شكستند

.........................

 

اطراق طوفان

به شهر ما هوس آینه دار است

بهار  عاشقان بی برگ و بار است

دران جایی که طوفان کرده اطراق

کجا جولانگه فصل بهار است

................

 

دست دل
هزاران سر به صحرا مي گذارند

مرا ياران چه تنها مي گذارند

غم اين دسته گلها را خدا را

بروي دست دل وا مي گذارند

 ......................

 

دشت ليلي

نشد هرگز بهاري همدم ما

دريغ از انتظار پيهم ما

به قدر دشت ليلي ناله دارد

قفسهاي قناري غم ما

 .........................

 

سفره نوروز

قد احساس دل فرش زمين است

بخون رنگين بهار نازنين است

مگر از سفره نوروز گيتي

تمام سهم شهر ما همين است

  .......................

 

صفاي مستي

شكوفا باد فصل آرزوتان

بهار خير و خوبي روبروتان

صفاي مستي صهباي نوروز

جهان تاباد بادا در سبوتان

 ..............................

 

فضاي سبز

بهار ناي و نوش  ما كجا شد

فرايند خروش ما  كجا شد

بپرس از دلبران موطلايي

فضاي سبز هوش  ما كجا شد

 ..........................

 

گوشه چشم

سرود لاله ها را سر نكردند

بهاران را مگر باور نكردند

به پيش ديده شان گلشني سوخت

چرا يك گوشه چشمي تر نكردند

............................ 

 

حريم سبز

دو  رهبين را به هر سو خيره كردند

به صبح ناز   شب را چيره كردند

صفارا ناجوا نان سر بریدند

هوای همدلی  را تيره كردند

 

......................
پاي درد

سواري در دل دشت و دمن نيست

كسي هم سنگ پاي درد من نيست

نسيمي برنخيزد از نگاهي

مگر بويي به دامان چمن نيست

 ....................

رويش آواز

دريغا پرپر پرواز ما سوخت

صداي رويش آواز ما سوخت

زطرح شعله افروزان شیاد 

سراپا آشيان ناز ما سوخ��

 ......................

ويروس جفا

عقابان سربزیر  سر بزير اند

زرنگ زندگاني سير سيراند

به ويروس جفا آلوده گشتند

به اوج آسمان غم اسيرند

 

بهار بلخ

كه مي گويد بپاييزي در آميز

دلا با صبح گل خيزي در آميز

بهار بلخ را تا زنده سازي

برو با شمس  تبريزي در آميز

 

horizontal rule

horizontal rule

 

پاپوش

 

وعدۀِ هیچ
برایِ   این همه تن سر  نبینم
به سربازِ   صفا سنگر  نبینم
شده شهری   کبابِ وعدۀِ هیچ
جگر در سینه ی  باور  نبینم
...........

پیچ ومهره
بپا تاجرگه ی جوری بسازیم
سرازنومجمعِ شَوری بسازیم
برای    چرخشِ چرخِ جنایت
زپیچ ومهره ها دَوری بسازیم
.............
آوازه
کهن جاری به هر  دروازه باید 
جهالت را  ز  نو   آوازه   باید
پیِ   ترویجِ   یاسایِ     جنایت
زبونی را   زبانی تازه     باید
.............

یکه تازی
گل   صد امتیازی را     بنازم
غرورِ     یکه تازی را   بنازم
برای    بُردِ    بازی   جهالت
جفای    نازنازی   ر ا   بنازم
...........

جوازِ اهتزاز
چرا   پی راهِ  نازی را نگیریم
زهرسو   امتیازی را   نگیریم
تجارت پیشه ی جنگی نگردیم
جوازِ    اهتزازی   را نگیریم
...........


دال ودنگ
قرارم را    دگر   قولی نمانده
به دال ودنگِ من  دَولی نمانده
برایِ وعده هایِ خشک وخالی
نشانِ    ازپیِ   فولی   نمانده
..........

پا پوش
شده   دیوارِ هر دروازه ی  گوش
کسی سازد به جنگِ خویش پا پوش
برایِ     کشّ وفشِّ     بازیِ  نو
گرفته گربه رادرچنگِ خود موش
 .................

راهِ آَشتی
روندِ       تازه ی    آغاز کردیم
به اوجِ    قهر  عاشق ناز  کردیم
دروغین   جنگِ مارا  راستی گیر
که راهِ    آَشتی را  باز    کردیم
...................

آباده
مسیرِ   شهرِ دل را   جادۀِ   نیست
به جز   دشتِ   جفا  آبادۀِ   نیست
ز ترسِ    انفجار  جامعِ     عشق
جماعت را   سرِ سجّادۀِ    نیست
.........

رسمِ وطنداری
بریزان خون   که تاخواری نبینی
به سرها     فکر   هشیاری نبینی
وطن را  زن  چنان آتش که جایی
ره ورسمِ      وطنداری    نبینی
............

سازِ جنگ
به رقص ای دل به سازِ جنگِ دنیا
بشو    همپای     فکرِ  تنگِ دنیا
برای     شورِ    بازارِ  شرارت
توو     موزیکِ   رنگارنگِ دنیا
................
1-12-1338

نورالله وثوق

http://norollahwosuq.blogfa.com/

horizontal rule