|
|
|
تماس با ما
|
نبض گیتی
(( زندگی محروم تکرار است و بس چون شرر این جلوه یکبار است وبس)) نبض گیتی می تپد شام و سحر هر که را زان ارج و مقدار است وبس تا بیا ساید دران صاحب روان طفل خلقت را چو گهوار است و بس در خم و پیچ جهان پر فسون درس روز آیین پیکار است و بس عشق می ورزد به میهن فکرتم د ر شراین خون فرخار است و بس صوفی گر نوشد ز مینای میم تا ابد از خواب بیدار است و بس روز روشن از چه میترسی زمهر کار دزدان در شب تار است و بس خوردوخواب وجنگ ودعوی وستیز درک ما از چرخ دوار است و بس قلب مسکین و یتیم و بیوه زن در دهان گژدم و مار است و بس زد به پایم تیشه ارباب ستم در گلویم پنجه ی خار است و بس دزد حاکم ننگ روز و روزگار فقر کشور سوء رفتار است و بس قهقرا رفتن ز سیر کاروان بینش اصحاب دستار است و بس در جدال حق و باطل ای دریغ حق زبون تار زنار است و بس حق پرستان را گنه منصور وار سر به پا ی حلقه ی دار است و بس حاصل فکر تو طالب در وطن فقر و رنج و چشم خونبار است و بس تا (عزیزی) سرکشد بیرون زخواب خشک و تر تسلیم بازار است و بس می رسی (فرخاری) در کاخ فلک اسپ فکرت خینگ رهوار است و بس
نوت: بیت نخست شعر که بنای قصیده روی آن قرار دارد، از ابوالمعانی (بیدل) است که جنجال برانگیز نگردد
گل و مُل
دشت و دامان تو ای ملک جوان خواهـد شــد مرغ افسرده بـه گــلــزار روان خـواهــد شــد چمن و باغ که جـز آب بـه رخـسار نـداشــت از قدوم گــل و مُـل خـنـده کنـان خـواهـد شــد می شنیدم که دل آهسته به گـوشـم می گـفــت وصـل دلـدار میـسر چی زمـان خـواهـد شـد؟ با دو رنـگی و ریا خنـده بـه لب گــر بـزنیــم هرچی باشی به نهان روزی عیان خواهد شـد حسـد و کیـنـه نـگــنـجــد بـه دل صــاحـب دل صاف دل را همه جا ورد زبان خـواهـد شـــد مولوی گونه به گفتار خـوش و کرده ی نیک شمـعَ روشـن بـه سـر راه زمـان خـواهــد شـد غــــاصـبـیــن وطـنــم دشـمــن دیـریـنـه بـــود عـاقبت بـر سـرمـا گـرگ شبـان خـواهـد شــد دوستــان گـر نـبـود شـیـوه ی گـفتـار درســت بعد وقتی گل خوش بـوی جُـنـان خـواهـد شــد
رزم آفرین "فرخاری" ونکوور، کانادا
|
|