|
|
|
تماس با ما
|
تا چند کشید بهر خدا، این خط بطلان بر مذهب و آئین و به کیش و سنن ما
کشتید و ربودید همه هستی این خاک با وصف زنید مشت و لگد بر دهن ما
کفارۀ کردار شما هاست که زینهار هر اجنبی چون گرگ درد پیرهن ما
از جور شما ددمنشان تاب و توان رفت خشکیده رگ و ریشه ی خون در بدن ما
با عزم نماز گر بشتابیم سوی مسجد فی الفور و به سرعت بربائید چپن ما
گیرید و بگوئید بده پول و رها شو یا همچو جلادی بزنید سر ز تن ما
در غارت و تاراج ز بس چابک و تیزید حتی که برید از ته گور هم کفن ما
صد تیر جفا بر دل ما خورده ز طالب زخم دگر افزوده به زخم کهن ما
این دد صفتان بار دیگر باز خدایا بر بسته کمرشان ز پی گم شدن ما
این خیره سران ره نبرند سوی حقیقت بنگر که چسان گشته همه اهرمن ما
بیجاست توقع ز چنین مردم وحشی گماشته چه باشد که بداند سخن ما
!ای یار برو سوی وطن باری گذر کن آبی بریز از اشک به بیت الحزن ما
در میهن ما حرف ز انصاف و وفا نیست افسرده شوی آئی ، گر از انجمن ما
بیداد و ستم واعظی تا چند به ما رفت ثبت است چنین فاجعه اندر زمن ما
زبیر واعظی
گـــر نیـابد کار ما امســـال سامــان غم مخـــــــور میشود آســــوده اوضاع در بهـاران غم مخــــــــور
رفتــه تآثیر، ای عــــــــزیزان از بیــــان و از قلـــم رنج ما هــرگز نخــواهــــــد یافت پایان غم مخــــور
گر بساط نظــــــــم و آسـایش ز کشور چیــــده شد یا که رسم نیکی و هم لطف و احسان غم مخــــور
حــال مـا با غربت و رنج و تعــــب ، دلواپســــی گشته است بد تر ز سومالی و سودان غم مخــــور
ملـــک ویران ، خلق نالان ، زندگی بـــرباد رفـــت دشمنان گشتند خرسند ، شاد و خندان غم مخـــور
گر نبــاشد کلبــه ای تا یـــک نفس گیریم قــــــــرار هست ما را خــار و سنگ اندر بیابان غم مخـــــور
گفــت کرزی : هر چه حالت بد شود مـــأیوس مشو یا شود میهن به خاک و خون یکسان غم مخـــــور
ما که سیـــــم و زور وزر داریم به کف داد خداست ور بمیرد هر یــکی در حــسرت نان غم مخــــــور
گـــر تن طفل توعــــریان است و احــزان کلبــه ات !ما که داریم پول و قصر و شوکت و شان غم مخـور
گر که با اشغالــــگر و بیگانه همدستیم چه باک ؟ میهن و مآوا، گر آشغال است ویران غم مخــــور
نام ما در زرع خشخاش و فروش چـرس و بنگ باشد اندر صدر کشور ها نمایان غم مخـــــور
گر چه در سال روان حاصل نه چندان خوب بود !میشود سال دگر حاصل دو چندان غم مخــــور
گر چه طالب کشت و ویران کرد میهن را، ولیک بهر من باشد « برادر، نور چشمان » غم مخـور
دستــــگیری نیــــــست لازم از فقیر و بـــی نوا گـــر بود آهش طنین انداز کیــــــهان غم مخــــــــور
گرچه ما را نیست بر سر جز هوای کشت و خــــون !این سر شوریده ! باز آیــد به سامــان غم مخـــــور
***************************** گفتمش : تا چند و تا کــی حرفهای پوچ و مفت داری انـــدر پرده بازیــــهای پنهان ،غم مخـــــــور دور گـــردون گـــر دو روزی بر مــــراد ما نــگشت هــــم نمـــیماند به کـــام جمله دزدان غم مخـــــــور
گرچـــه منزل دور ، دشمـــن در کمین و راه صعب بعــد هر ظلــمت رسد یک نور رخشان غم مخـــور
: وارسیــد بــر من ندا ، با مـــژدهء نیـــــکو چنین هیچ راهـی نیست کان را نیست پایان غم مخـــور
میرسد روزی کــــه یکسر در عدالتـــگاه خلـــق !کیفر اعمال شـــان ، گردد نمــایان غم مخـــــور
همچــو حافظ حق بگو و راست باش ای» واعظــی» سرزنشها گرکند خار مغیلان غم مخور
سید زبیر واعظی Said Zobair Waezi
طبع هوسباز
دل مــــن بار دگــر رفته خــدا از بر مــن باز این وسوسه ها گشته چرا بر سر من
جان به لب آمده از دست چنین رفتن هاش چاره گو؟ چیست مـــرا با دل لا یشعر من؟
من کجـــا وصل بت عشوه گری طنــــازی خاک بر فرق چنین طبــــــع هوا پرور من
در صف ماه رخـــــان کیست دگر مانندش ماشاالله کــــه چه شوخست و بلا دلبر من
مایـهء عشق و جنون گشته دل پر هوسم من چه سازم تو بـــگو با دل رسواگر من
مــــدعی سوء نظر نیست مرا با تو، چرا میشوی مشتعـل از عشق من و باور من؟
گر فلک از نظر انداخت، من مسـکین را چشم الطــاف بتان است ، اما بر سر من
واعظی مصدر عشق است و جنون و مستی کس درین رسته به دنیاست کجــا همسر من
خــــواهـــــش مــــــادر وطن
هزاره، پشتون، تاجک، ازبک وهرملیتی که هستیم متحدانه علیه خاینانی که زیر نام قوم وزبان وملیت وطن مارا برباد کردند، برخیزیم.
xxxxxxxxxxxxxxxxx
هـر گه ز کبر و کینه به میهن حذر کنیم باشد که دفع فتنه گر و شور و شر کنیم
گیریم هر آنکه بد نــــگرد سوی این وطن از چشم و دیده کور وهم از گوش کر کنیم
پشتون و تاجیک، ازبیــک و هزاره را بهم آشتی دهیم و خلط ، چو شیر و شــکر کنیم
زین تنـــگنای حیرت و رنجش چو وارهیم جاهش چنــــــــان دهیم که ورا نامور کنیم
از وحشت و ز دهشت و این بند و بست ها پرهیــــز بسی و دوری و صرف نظر کنیم
باشد که تیــــر آه دل فاقـــــه و یتیــــــــم در بطن خصم دون صفت کـــــــارگر کنیم
بر خستــــه گان بادیه ی یآس و اضطراب گیریـــم همچو خضر ، رهش راهبر کنیم
این مهد و زادگاه عقابان درین جـــــهان هرگـــــــز نشایدش که ز بد ، هم بتر کنیم
مــــگذار که نور دیده و یا طفل این وطن حیران به هــــــر دری به هوای پدر کنیم
یا مادری که عمــــر عزیزش نموده خوار نـــخـــــل مراد هستـــــی وی بی ثمر کنیم
با عزم و یک ارادهء راسخ یـــکی شویم کاخ ستمــــــگران ، همه زیر و زبر کنیم
فرصت مده ز دست ، ای همــوطن که ما سعی و تلاش و کوشش خود بی اثر کنیم
قاصد ز سوی مام وطن خواهش از تو کرد این شام تیره صبح و چنین شب سحر کنیم
باشد دعای « واعظی » هر صبح و شام همین یارب ! نهال صلـــــح وطــــــن بار ور کنیم
سید زبیر واعظی سپتمبر 2011 Said Zobair Waezi
اشک و خون باز هم از جنگ و کشتار، این دلم خون میشود باز اشک من روان چون رود جیحون میشود زانکه فرجامش ندانم، رنجم افـــــــزون میشود ای خدا این حال و روز مردمان چون میشود چون نویسم شرح غم، صد صفحه مضمون می شود
مبتلا گردید وطنداران به صد رنج و تعــــــب مرد و زن آغشته در خون اند و ناخن زیــر لب روز روشن بر سر مردم نمودند همــچو شب کشتن و بستن چرا این قتل و غارت بی ســبب هر چه گویم زین غم و دردم دلت خون میشود
گه بنام دین و مذهب میکشـــند این مردمان گه بنام کافِر و ملحـــــــــــــد ، گهی با این و آن گه ز بیرحمی زننـد خنجر به جان طفلکان ظلم و وحشـــت را نگر هر دم به ابنـــای زمــان خانهء افغان خراب از جــــور گردون می شود
عدهای با تیغ قرمــــز دادهاند هستی به باد عدهای دیگر به تیغ فی سبیـــــــل اله جـــــــــــهاد حضرت و استاد و ملا گشته اند کان فساد ظالم و شیاد و مـــــکارند و جنگجوی جـــــــــلاد دولت و سرمایه شان هر لحظه افزون میشود
آنچه بر مردم روا میــــدارد این طالب ببین نه هلاکـــــــو کرد و هیتلر یا که چنگیز لعیــــــن باشد او را لشکر وحشت درون آســـتــین با کمـربندان مرگ و تیر و پیکان در کمین آخر این کشــــــور ازین غدار وارون می شود عدهای بی شوهــــر و هم جمعی بی اولاد شد عدهای دیگر یتیم و بیکس و ناشـــــــــاد شد خانهها ویـــــــران ز بیخ و ریشه و بنیاد شد جملهشان در زیر بمب ائتـــــــلاف برباد شـــد زنده اندر پرتگاه مـــــرگ مــــــدفون میشود
باشد ابنای وطن محزون و زار و نـــوحه گر همــــوطن تا کی چنین افسرده ای با چشم تر؟ جمله گی سرگشته و حیران و زار و در بدر الحـــــــذر زین آه آتشبار مردم الحــــــــــــذر گر کشـــــند آهی ز دل عالم دگرگون میشود
تا به کی در میهن محبوب ما جنگ است و کین داد و فریاد و فغان زین ملت زار و حــــزین خانهء دشمن شود ویـــــران دعایم شــد همیـن سم به جام عشرت ما ریخت به جای انگبین شام ما اکنون سحر بی دوستان چون می شود
هر چه از ظلمت نویسـد واعظی باز هم کم است ای خدا! کی باشد الطافت وطن را ماتم است این سیه روزان بدبخت هم ز جنـس آدم اسـت بینش وحدت ببخش کاین راه پر پیچ و خم است کی بدون آن علاج ما به گردون میشود سید زبیر واعظی جولای 2011
نامهء سر گشاده عنوانی رئیس جمهور کرزی
ای کرزیا! ز پرسش روز جزا بترس زین نالهء حزین من بی نوا بتــــــرس ز آه یتیم و بیوهء میهن جـــدا بترس از قبر و مار و گژدم و از اژدها بترس آخر ز بنده شرم کن و از خدا بترس
از شخص تو شکایه کنم یا ز روزگار افزون گشته رنج من زار بیــــــــــقرار جانم بلب رسیده ز اوضـــاع این دیار باید حذر کنی تو ازین آه پر شـــــــــرار آخر ز بنده شرم کن و از خدا بترس
ملت ز دست دارهء تو گوی چون کند؟ هر دم ز سینــــــــــــه آه پیاپی برون کند دلهای پر ز عاطفه تالاب خــــون کند آه و فغـــــان و ناله و شور و جنون کند آخر ز بنده شرم کن و از خدا بترس
آسوده حال کیست؟وگر هست به ندرت است چند رشوه خوار و خائن کشور به عشرت است اهل وطن که واجد علم و فضیلت است زین ماجرا به فکر و غم و رنج و حسرت است آخر ز بنده شرم کن و از خدا بترس
بنگر که وضع ملک به کجا ها رسیده است بر ملت فقیر چه ستمها رسیـــــــــده است شور و فغان به عالم بالا رسیـده است تا کهکشــــــان و تا به ثریا رسیده اســت آخر ز بنده شرم کن و از خدا بترس
تا دولت ضعیف تو گنــــــدیده تر شده این حال و روز مردم ما تیـــره تر شده شالودهء نظــــام تو شاریده تر شـــده بحران درین وطن ، چه پیچیده تر شده آخر ز بنده شرم کن و از خدا بترس
دنیا گذشتنیست به هررنگ گوش کن این تاج و تخت می گذرد خوب هوش کن !مسئول پذیر بوده و باری بدوش کن نه ، بوسه بر رکــاب اوباما و بوش کن آخر ز بنده شرم کن و از خدا بترس
!جعل و تقلب از خود و از پارلمان ببین! نقض حقوق مــــــــردم افغان ستان ببین !از دادگاه ویژه و از داد ستان ببیــــــن! ریشخند عام و خاص شدید در جهان ببین آخر ز بنده شرم کن و از خدا بترس
ملت به حال ابتر و دنیا به کــــــام تو این توسن فلک شده چند روزه رام تـــــــو نوشد شراب ذلت هر دم ز جـــــام تو از فکر و ایده ها و ز تدبیر خــــــــام تـــــو آخر ز بنده شرم کن و از خدا بترس
بیچاره کشوری که توئی شهریار آن آواره ملتـــــی که توئی غمگســـــــــــار آن یا دولتی که همچو تو شد پاسدار آن راه نجات بسته شد از هر کنــــــــــــــار آن آخر ز بنده شرم کن و از خدا بترس
خود را درین زمانه کمی استوار کن بیدار شو ز غفلت و مــــــــــــردانه کار کــن جان را فدای میهن و مردم نثار کن مردی گزین و جهد نما ، ننگ و عــــار کـن آخر ز بنده شرم کن و از خدا بترس
مدح شهان واعظی کردن بسی خطاست چون مرجع ثنای تو میهن ویا خـــــــــداست بر کرزی و حکومتش این نامه بس به جاست کسب رضای مردم خوشبختی شماســـــــــت آخر ز بنده شرم کن و از خدا بترس سید زبیر واعظی جولای 2011
اشک یتیم
دی یتیمی به من شکایت کرد درد دل یک به یک حکایت کرد سیل اشکش ز دیده جاری بود گریه و زاری ، بی نهایت کرد گفت : در سال هفتــــم عمرم پدرم چشم بست و رحلت کـــرد مادرم گرچه دوستم داشت حیف شویک دیگری به رغبت کــرد شوهرش سفلهء کثیـــــفی بود کتک ام داد , بس اهانت کــــرد مردک هرزه ، روز و شب بامن ز در کینه صد لجاجت کــــــرد بعد چند روز و هفتـــه و ماهی مرا از خانه راند و رخصت کـرد بی خبر زین حدیث و آیه که گفت: بر یتیمان نه قهر(1).، شفقت کرد من مسکین ، خاک به سر گشـتم زند گی ، رنج من ضمانت کرد نه دگر مام، که مادری میکرد نه پدر تا ز من حمایت کــــرد نه برادر و خواهــــر و نه کس تا به من اندکی رفاقت کــــرد دور گردون ز کینه توزی خود بر سرم صد بلا و آفت کـــرد عمرمن خوار گشت و حالم زار هیچکس لطف زین جماعت کرد شکم خالی ، این تن عریان خنده بر این حیات نکبت کرد این سپهر سبیل و سرکش و دون خوشی ام راز ریشه غارت کرد تاپهء رنج و ظلم و ذلت خویش ثبت این صفحهای زقسمت کرد من چه کردم که چرخ نا هنجار رخ من زرد و گردنم پت کرد روز ها فاقه ماندم و بس محتاج کس نه پرسید و نه عدالت کرد حیرتی دارم زین قضا و قدر(2) که چرا با من این بغاوت کرد آن امیر عیاش و میر و وزیر بر سرم هر دمی تجارت کرد هر یکی خون من چو باده بخورد با چنین رسم و شیوه عادت کرد منعمان پول و ثروت خود را صرف در راه عیش و عشرت کرد چون شنیدم شکایتی او را زندگی بر سرم قیامت کرد بس گریست آن یتیم و عقده گشود درد و آهش به من سرایت کرد از غم و درد و رنج واندوهش شعله از آه من شرارت کرد گفتم این زندگی یک آزمون است که در آن ترک شر و ذلت کرد بایدت دست بینوا بگرفت بر یتیمان چنان مَحبت کرد که نه کمبودی از پدر در خود و نه از مادر و ولایت کرد نزد خلق جهان بود مقبول آنکه در زندگی صداقت کرد اندرین عصر قحط جود و کرم مگر احسان کسی به ندرت کرد واعظی نیک زی که این گیتی نه به کس رحم نه مروت کرد
سید زبیر واعظی Waezi Said Zobair
پاورقی ها: 1 ـ منظور، اشاره ای است به آيۀ قرآن ، پارۀ (30)، « سورةُ الضُی » که در آن خداوند ميفرمايند: « فآما اليتيم فلا تقهر ـ واما السائل فلا تنهر»؛ ترجمه: بالای يتم قهر مکن ، يتيم را ميازار و سائل محتاج را که ازتو چيزی ميخواهد از درت مران و جواب نااميد ندهيد . دراين رابطه يک دوستم اندوه قلب ناقرارش را درسال 2000 درقالب دوبيتی اين گونه بازتاب داده است: الهی امر کردی درکلامت ميازارند يتيم و سائلا نت کنون فرياد و اشک و نالۀ شان مگر منظور نايد بر مقامت ؟
2ـ موضوع " قضاء و قدر" يک بحث پيچيده دينی و فلسفی ، ناشی از فرمان الهی درمورد سرنوشت انسان و آنچه که خداوند برای بندگان خود مقدرنموده است؛ ميان فقهاء و فيلسوفان پيشين و کنونی می باشد. چنانچه دراين رابطه حکيم عمر خيام ، پرخاش هايش را در قالب رباعی اين طور بيان ميدارد: برمن قلم قضاء چو بی من رانند پس نيک و بدش زمن چرا ميدانند دی بی من وامروزچو دی بی من وتو فردا به چه حجتم به داور خوانند
اسامه سلسله دار
خوانندگان گرانقدر! طوری که شما آگاهی کامل دارید، اسامه بن لادن در جریان جنگهای سی سالهء افغانستان، بدستور سازمان سیا به حیث یک تروریست سازمانده و دهشت افگن ماهر، اشتراک ورزید و صفوف جنایکاران تنظیمهای بنیادگرای جهادی ، حکمتیار ، سیاف ، مولوی نبی محمدی ، مولوی خالص را به وسیلهء تشکل و بسیج مشهور ترین قاتلان حرفوی از کشور های عربی تکمیل و در قتل و کشتار دسته جمعی و انفرادی زن و مرد، پیر و جوان و حتا اطفال شهروندان میهن به خون نشستهء ما ، سهم بیشتر گرفته و نسبت به دیگر جانیان ذکر شده نمرات بالا تر را از استادان امریکائی اش از آن خود کرد. پس از سقوط حاکمیتح . د . خ . ا و بدنام شدن تنظیمهای جهادی در جنگهای میان گروهی و چور و چپاول دارایی دولت و مردم، اسامه با گرفتن امتیاز تشکیل سازمان القاعده، تنظیم جنایتکار دیگری را با همدستی سازمان آی . اس . آی * بنام طالبان ایجاد و بار دوم جوی خون را در افغانستان جاری ساخته، هزاران پدر و مادر را بی فرزند، خواهر را بی برادر، خانم را بی شوهر و پسر و دختر را بی پدر نمودند. با دستگیری این رهبر خون آشام ترین سازمان تروریستی جهان، بدست باداران ولینعمتش، خونهای ریخته شدهء شهدای گلگون کفن میهن ویران شده ام، با ناله های جگرسوز مادران داغدیده ، پدران قدخمیده و بیوه زنان مصیبت رسیده به من الهام بخشید تا سوز دل ناقرارم را با نگارش چند مصراعی بعنوان طنز گونه خدمت خوانندگان دردمند کشورم تسکین و تقدیم نمایم. امیدوارم تا کمبودی های آن را نادیده گرفته ، معذورم پندارند
اسامه سلسله دار
درخت بی ثمر بید است ، اسامه ، اسامه سیا از دستت ناامید است ، اسامه اسامه اعراب میگن ، هنوز هم زنده هستی اسامه به پاکستان کی امید است اسامه ، اسامه
درخت عمر تو دانه نداره اسامه تروریست هیچ جا خانه نداره اسامه قلندر گشته ایم از ترس نامت اسامه جفا و جور ات اندازه نداره اسامه
اسامه بود افسونگر به هر سو میزد چکر ما را کرده در بدر اعمالش ضد بشر اسامه بود نخره گر سر تا پایش شور وشر بم هایش دور کمر داشت ریشکی به بر اسامه بود معتبر به هر جا میکرد سفر اسامه بود ملیاردر ثروت هایش کرده سر ده اونیکال و قطر شریک بوش و پدر رفته در تحت السقر پیش ریگن و اختر ملا عمر شد بی سر گلبدین هم بی رهبر سیاف جان بی برادر ربانی شده خوشتر
حول والله اسامه قهر خدا اسامه میکرد گناه اسامه جور و جفا اسامه چون بی حیا اسامه بر خلق الله اسامه گاهی اینجا اسامه گاهی آنجا اسامه
اسامه کرده جهاد بهر کشتار و فساد داد سر ها ره به باد رحم بر کس نه نهاد مثل انسان شیاد بوده مردکی نراد اعمالش مثل شداد خدا جزایشه داد
اسامه جان اسامه دشمن جان اسامه بر غریبان اسامه گرگ دران اسامه آه و افغان اسامه دزد ایمان اسامه آفت جان اسامه غم کلان اسامه خار چشمان اسامه خصم انسان اسامه میکرد روان اسامه توپ و هاوان اسامه
اسامه سلسله دار دور چلتارش گلدار مویک هایش شپش دار لبک هایش چلمه دار قدک اش مثل چنار زن ها ره کرده قطار اسامه میزد قمار کت بوش نا بکار اسامه بوده مکار ده دستایش ماشیندار ده جنگ او میداد قرار میگن که شده مردار کت شیطان واده دار اوره ساخته انتظار اسامه کرده فرار به جهنم ، قعر نار حمید گل گشته بیمار نواز شریف غمگسار آی اس آی هست نا قرار دارد اندوه بسیار انکار ورزد یا اقرار شده است بس شرمسار
سر شب تا به سحر برده زمن تاب و قرار ، اسامه سلسله دار سر شب تا به سحر پت میشد او غار به غار ، اسامه سلسله دار سر شب تا به سحر خانهء بوش است قرار ، اسامه سلسله دار
پا ورقی ها: اول – سیا ، مخفف سازمان استخباراتی سی . آی . ای است. دو – جنرال اختر ، رئیس سابق آی ، اس ، آی میباشد که با جنرال ضیاء یکجا به جهنم رفتند. سه – اونیکال ، کمپنی مافیائی نفت است که فامیل اسامه و فامیل بوش ، رئیس جمهور قبلی امریکا مالکان اصلی آن بودند و زلمی خلیلزاد نیز در آنجا ایفای وظیفه میکرد. Said Zobair Waezi سید زبیر واعظی جرمنی 2011
وصف یار
ترا کان ملاحت آفــــــریدند پی کشتارم آفت آفریدند تو شاخ گلبن ای رشک بهاران ز سر تاپا لطافت آفریدند ملائک تحتم فرمان خالق ترا با میل و رغبت آفریدند هزاران سال و ماه، نقاش گيتی قلم بر دست حیرت آفریدند مهیا تا کنند چشمان جادوت شراب وجام و خلوت آفريدند زبانت را فصیح ونغز وشیرین زبان من به لکنت آفریدند خرام سرو تو محشر دهد یاد ترا قامت، قیامت آفریدند تو موج تند خو را از برایم ز بهر رنج و محنت آفریدند زتیر و خنجر واز ساغر وجام به مژگان نگاهت آفریدند چو من سرگشته ای را، دراسارت به زلفين سياهت آفریدند گرفتند شیره ای آب دهانت شراب ناب عشرت آفریدند چو آمد در میان نام و نشانت صفا و مهر و الفت آفریدند زآن مشک دلاويزی نسيمت به عالم عِطر و نگهت آفریدند حریر نازک ماه رخت را ز لوح باغ جنت آفریدند لبان داغ آتش فام حُسنت به رنگ زردم حسرت آفریدند ز مروارید ولعل و انجم و دُر لب و دندان و خالت آفریدند چو پروین شیوهء بالا نشینی برايت بهر عزت آفریدند خیال انگیزی از شبهای مهتاب ستانیدند و فرحت آفریدند طراوت از بهشت و جلوۀ حور ز کلک جادو عظمت آفریدند ز دیدارت به چشم اشکبارم قرار و صبر و طاقت آفریدند جهانی را به هم آمیختند، پس به تواين گونه صورت آفریدند تو باشی شاه خوبان ای عزیزم مرا از بهر خدمت آفریدند سپس با خامهء بیرنگ، من را چنین با گردن پت آفریدند مرا با محنت و رنج و صبوری ترا با شأن و شوکت آفریدند به من بخت سیاه اهدا نمودند به تو اقبال و رفعت آفریدند ز ناز و عشوه و بی مهری تو به گیتی درس عبرت آفریدند به تو اندر میان جمله خوبان زهی ناز و نزاکت آفریدند ز خوبان واعظی خیری ندیدی به تو عمریست زحمت آفریدند
می 2011
وصـــــله و پینــــه بــر غـــــزل حافـــــــظ شــــــــــــیراز ***************************
«
به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم
» ***** « سخـــن درست بـــــــگویم نمیتوانم دید « جهان در آتش و من صحنه را نظاره کنم ***** ! یقین که کرده جنون احتـــــــوا مرا یاران کجا روم به کی گویم غمم ، چه چاره کنـم **** * اگر توان ندارم خمـــــــــــــوشی این آتش « حوالهء سر دشمن ، به سنگ خاره کنم « ***** وگر به میهنم آید فضای صلـــــح ، ببین « که ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنم « ***** ! هزار لعنت و نفرین دهید به من ، یاران گر از میــانهء بزم شما کنـــــــاره کنـــم ***** هر آنکو خدمت همنوع خود پیشــه نمود « ز سنبل و سمنش ساز طوق و یاره کنم « ***** مرا چو هست ره و رسم لقمه پرهیزی بدین ، ملامت رند حرام خواره کنــــــم *****
ز جنگ و غارت و خونست واعظی معذور به شعر ,, وصله ,, ام این راز آشکاره کنم ***** سید زبیر واعظی
عشق یعنی
عشــق یعنی مدعای زندگیســــت سوختن ، خاموشی ، سازندگیست عــشق یعنی شعر های آتشــــــین حرف ها و نغمه های دلنشیـــــــن عشق یعنی یک رباعی یک غزل ارزش والاســــــــت از روز ازل عشق یعنی رمز و پیغام و سلام درک ما و توست بی حرف و کلام عشق یعنی دوری و هجر و فراق بوسه های داغ و شوق و اشتیــــاق عشق یعنی التــهاب و اضطراب هر سوءال و مشــکل ما را جواب عشق یعنی جرقــــهء سوزان دل آتــــــش نالان و سرگــــــردان دل عشق یعنی خلط مستـــی و جنون محـــنت و رنج و غم و درد فزون عشــــق یعنـــی من فدایت میشوم صــــــدقهء نــــاز و ادایت میشوم عشق یعنـــــی پایداری و وفاست زندگی بی عشق گمــــراهی ماست عشق یعنی چشم خود بین بستن است راه وصلت را به معشوق جستن است عشق یعنــــی در هوا پر پر زدن رسم و آئیـــن محبت سر زدن عشق یعنـــــی مرده بودم زنده ام عشق یعنی گریه بودم خنـــــده ام عشق یعنــــی آمد و هوشم برفت خواب و خور آرامی و نوشم برفت عشق یعنــی اصل هر مطلب مرا گریــــه و زاری و تاب و تب مرا عشق یعنی نوحه و زاری و اشک از لئیمان نفرت و دوری و رشک عشق یعنی پیر بود و شد جوان ؟ کــــرده رنجش قامت من را کمان عشق یعنــی گریه و اشک و فغان سختــی و تنــهائی و رنگ خـــزان عشــق یعنی لذت و کیف و طرب بوسه و پیـــغام و افــــــکار عجب عشق یعنــی تک تک قلبـــــم شنو عشــق گــر کشتی بکن اشکی درو عشق یعنــــــی کشتهء چشمان یار مبتـــــلا بر درد بی درمــــان یار عشق یعنی درک و احساس عمیق میـهن و مامان و فامیـــل و رفیق عشق یعنـــی بهترین احساس دل اضطراب و وحشت و وسواس دل عشق یعنی قیس و فرهاد من است کوه و صـحرا دولت آباد من است عشـق یعنی یک مَحبت یک درود یک تبـــلوریک ترنم یک سرود عشق یعنی اشــک حسرت ریختن مــــــردن و جان باختن و آویختن عشق یعنی لحظه های انتـــــــظار عشق یعنـــــی رنج های بی شمار عشق یعنی دوستــــــی و آشتیست باهمی ، همزیستــی و راستیست عشق یعنی غم به جانم کرده راه شب ندارم خواب راحت ، روز و ماه عشق یعنـــــــی نی حکایت میکند از جدائی ها شـــــــکایت میـــکند عشق یعنـــی خون ما باشد به رگ زندگی با عشق سیـــری در فلک عشق یعنی گریه کردن همچو ابر عشق باشد سازش و تسکین و صبر عشق یعنــی یک حقیقت یک هدف اندرون بحــــــــر ماهی و صدف عشق یعنــی یک مریض پر ز تب با علاج بوســــه ای زان کنج لب عشق یعنــی شعله ها برپا شــــــدن همچو مجنون ساکن صحرا شدن عشق یعنـــــی شب نه خفتن تا سحر همچــو عابد سجده ها با چشم تر عشق یعنی در جهــان رسوا شدن سر به کف سرشار و بی پروا شدن
سید زبیر واعظی جرمنی 12 اپریل 2011
رازدل با وطندار
ای برادر و خواهر دانـــــا قصهء سرزمین من خوانا از من این مصراعی چند شــنو و قضاوت ات رانــا مردمی را اندرین دنیــــا گفته بودند به نام افغانا مردمانیست سرکش و آزاد باخدا و رسول و ایمانـــــا خطه ءباستانی ایشانست مهد شیران و هم عقابانا بوده است هویتشان روزی فخر آسیای عصر و دورانا هرکی پایش گذاشته درین مرز و بوم قدیم آریانــــــا تا ســـــــکندر و پارت ومغول تا به انگریز و تا به روسانا سر شان خم گرفته ورفتند کرده را گشته اند پشیمانا چونکه در رگ رگ این خلق هست محرک غرور و ایمانا سرزمینیشان دلکش و نغز که نظیرش ندیده ئی جانا کوههای هنوکش و بابایش پامیر و سپید وسیاه کوهانا قامت افراخته و گفته منم زیر هر سنگ نهفته گنجانا از گاز گرفته تا نفت وآهن مس باشد و سنگ لاجوردانا گویند که بیائید و کامی گیرید آباد شوید و شاد وخندانا تا چند حقیر و فاقه هستید؟ تا چند غریب و غم کشانا؟ شرمید که فقیر وتنگدستید مغرور و شقِان و سادگانا باشد به همین دلیل در اینجا جنگ و جدل وشلوغ جاودانا گوئید ز کجا ش کنم حکایت داستان دردو رنج بیکرانا بهتر این است که عرض خدمت مختصر گویم از قدیمانا گویم از عصر غولک و نیزه تا به خفتان و چوب و سنگانا تبر و تیشه وکدال و بیــل چکش و گردم وپلخمانـــــا آنچه در دست مردمان آمد زده اندش به فرق خصمانا نه ز بمب وراکتـــی بیمی نه ز تانکی شــدند هراسانا چونکه از هر بیشهء این خاک سر برافراشت بزرگ مردانا چو به هر کوه رستم و آرش چو به هر خانه ئی دلیرانا سالها شد کاین مردم عاجز درد و زجری کشیده هرسانا نیست هیچ ملت و کشور تا بدین سرحدی پریشانا لیک با اینهمه شهامت خود در بدر،خاک سر،هراسانا علتش را اگر شویم جویا هست جوابش بسی نمایانا چونکه هر روز به هم گوئیم توئی پشــتونی از ارزگانا او که جوزجان بود ترا منزل وطن من بود به لغمانــــا ای که تو ازبک هستی ومن تاجک اصل از بدخشانا تو که بت میپرستی و من هستم از صد پدر مسلمانا غیر ازین مطلبی که مرا کرده حیران وزار ونالانا باشد این وضع مملکت امروز کشتن و بستن و ترورانا قتل وقاچاق ،وحشت وفقر گشته ســمبول ما مریضانا گر چنین وضع ما دوام یابد تجزیهء این وطن شد آسانا باشد این مزد و بهرهء مایان چونکه هستیم نامسلمانا میکنیم هرچه افتخاری هست از الف تا به یا مهــــــارانا شود اینسان حتمآ روزی محو نام و نشان افغـــانا میکنیم قتل و میبریم یغما جان مسکین ومال اخوانا رشوه و چور را تماشا کن! از کجا تا کجا ست روانانا آنکه در عمر خود نمیدانست فرق دست چپش ز راستانا کرده اعمار چند بلند منــــزل زندگی اش ببین که حیرانا موتر ضد مرمی را بنـــگر لندن و دوبی است شتابانا آنکه دیروز به خاطر مردم جان خود را نمود فدایانا شب و روزش بود یکسان احتیاج است به لقمه ءنانا عده ئی دیگری به نام طالب گرم کشتاراند و انتهارانا کله ء هموطن برند با تیغ ما ءمن خود کنند خرابانــاا مشت دیگری چسان امروز گرم عشق خودند خداجانا همرهء پوند و دالر وکلدار مالک و صاحبـــان قصرانا چند دیگر ببین ای جـــان مست ومدهوشند و رقصانا لب شکر شوخک کمر باریک نیمه شب میبرند خرامانا اینهمه پول و ثروت سرشار از کجا کردهاند حریـــفانا؟ یا خودش دزدیده یا حتمی پدرش بوده رهزن انسانا مشت دیگر ی تماشا کن که ندارند لقـــمه گک نانا رحمتی آور از درگاهت برسرشان ای تو سبحانا فسق و فحشا ز حد بیرون دست این فاسد و رذیلانا رهزنان حاکماند کنون بر ما عصر زور و زرست و دزدانا آنکه اسمش گذاشه جنتلمن پی تبعیض شده دلنگانا تا توانند ،میزنند چوبــــــک این کثافات از دل و جانا تا به کی فتنه پیشه کنیم به لحاظ خدا که صلحانا نه ترا روس نه هم انگلیس نه مرا چین یا که ایرانا سر فراز خواهد و خوشبخت سازدت خورد و تیت و پاشانا یکی را بمب بر کمر بندند گویدش میروی بهشتانا دگری را دهند تفنگ و تیر گویدش خوب زن قوماندانا سی سال شد زجنگ وویرانی سر به ملیون کشید شهیدانا یکی پایش نباشد و دیگر دست و چشمش بداده ارزانا دارد این جسم زخمی میهن ناله و شیون و فغانانا دانی،خصمان تو هرلحظه در کمین اند همچو گرگانا وا به جان آن طفل یتیم که بود پای لچ زمستانا یا تو آن بیوهءبدبختی بین که فروشد تنش به پولانا خاطر طفلک گرسنه ءخود نه که از شهوت و ز عشقانا اندکی بیم از خدایت کن بس بود جنگ ای عزیزانا تا که ما و تو متحد نشویم حال و روز من وتو اینسانا دست خود را بده تا اینکه این وطن را کنیم گلستانا بهر الام و رنج بی اندازه هر کدامی شویم طبیبانا گوش کن هموطن ترا گویم شنو این دردک فراوانا "واعظی" باشدت به جهان داعی صلح وعزت وشانا
(سید زبیر واعظی)
عيد غربت
صبح روز عيد بود و باشـــــــــــــتاب مضطرب گشــتم بلند از جـای خواب بود لرزان همچو بيد اندام مــــــــــــن رفته بود ازترس يادم نام مــــــــــن ترس ووحشت دروجودم شد پــــــــديد يأس و نا اميدی ســـــجودم را دريد گفتم آهسته که يارب يا منـــــــــــــــان بازبرما روز ساختـــــی اين جـهان؟ همسرم را گفته بودم روزپــــــــــــيش کای عزيز وهمرو و ازجان بـــــيش هرچه ميخواهی زمن"عيدی" بـــــــگو آنچه در دکان شهـرديدی بـــــــــجو گفت: کای مونس مزن قلبم شـــــــــرر دلبر و يار و شفـيق و هم ســـــــــفر اندکی برکيسه ات برکن نــــــــــــــــظر پس ازاين بازی بکـــن يکدم حــــــذر اين بگفت وجتکه خوردم ازهــــــراس چونکه نزديک بود افتــــم ازتــــراس برشمردم چند نوت کهــــــــــــــــنه را بويناک و چُملــک و بنـــــــــــهفته را چند پولی را که نزد بـــــــــــــــنده بود اندرون رخـــــــــــــــــتهای ژنــده بود دســت فرو بردم درآن جيب دگــــــــــر جزشــگافی را نديــــدم درنـــــــــــــظر اشک برچشم، ســــــوزدردل،آه به لب کردم ازايزد فقـــط يک چيزطلـــــــــب مرگ ميخواهم زتو مولای مــــــــــــن خسته ام زين رنج و زين دنــيای مــن ما و آن تاجر بهم همسايه ايــــــــــــــم هم سن و هم منشأ و هم کوچــــــه ايم هست اورا طالع و بخـت ووقـــــــــــار چند سرا و خانه ، ملک بی شـــــــمار کردی رامش توســـــــــــــــــن ايام را لــيک برمن تيره صبح و شــــــــام را تاج عزت برسرش بنــــــــــــــهاده يی خوان نعمت دررهش بگشـــــــــاده يی اين عدالت نيست که ايفاء ميــــــــکنی برمن مسکين تو اجراء ميـــــــــــکنی گوش ميدادم ندايی شد بلــــــــــــــــــند داد برمن اين نويد و ايـــــــــــــن نژند آمد ازغائب به سمـــــــــــــــعم اين ندا کای " زبير" غافل و ای بــــــــــــينوا عيد و نوروز وبرات ای مبـــــــــــتذل کی شــــــــــــــــده نــــفی برايـت ازازل گرکنی با فقرورنج، جنگ وجـــــــــدل باليقــــــــــــين گردد چنين روزی بــدل روزهای را که مرسوم شد به عيــــــد بعد ســــــــــــــــــــی روز دگر آمد پديد روزه نه پرهيزمحض ازخوردن است خواهشات نفس رابرچيدن اســــــــــــت همزمان با اجتناب ازخورد ونــــــوش درصفای طينت و وجــــــــــــدان کوش روزه بگرفتن به ســــــــــــــال پر ترا هست مستلزم تمــــــــــــــــــــام عمرترا گرثواب ازايزدت خواهــی مــــــــــدام روزه می بايد گــــــــــــــرفت دايم تمام
خوانندۀ عزيز! طوری که همگان ميدانند، زبان بمثابۀ يک پديدۀ ميثاقی و قراردادی، وسيلۀ افهام و تفهيم ميان انسانها درهمه عرصه های زندگی بوده، وظيفۀ تأمين روابط باهمی را ميان خلق ها و کشور ها انجام نموده، به عموم بشريت خدمت می نمايد. درکشور عزيز ما که بيش ازسی زبان وجود دارد، هريک آنها گنجينه های غنامندی است که نه تنها ضرورت های مبرم زندگی خلقهای کشورمان را درعرصه های سياسی- اقتصادی- اجتماعی و فرهنگی مرفوع ميدارند؛ بلکه هرکدام آنان قدامت تاريخی زندگی ساکنين اين مرزو بوم را بازتاب می نمايند. بنابران شعری که ازچکامۀ اين شاگرد نوآموز و کمترين همه سروده شده است، هيچگاهی بيانگر خصومت و يا کم بها دادن به ساير زبانهای ميهن ما نبوده، همه زبانهای خلقهای کشورما بمثابۀ دارايی معنوی ساکنين اين خطۀ باستانی ا ست. منظور از نشر سرودۀ " قند پارسی" بيان عشق و احساس درونی نگارنده به زبان مادری ام بوده که شناخت از محيط پيرامون در زمان طفوليت و فراگيری بخشهای ازعلوم انسانی دردوران جوانی ثمرۀ آن می باشد و به برکت آن هم اکنون تلاش می ورزم تا راهم رادرجبهۀ مقدس فرهنگيان کشور بگشايم؛ نه چيز ديگر. اميد وارم تا درپيشگاه بزرگان ادب گستاخی نکرده باشم و کاستی های اين شاگرد نو آموز را با بزرگواری خويش ناديده پندارند. با عرض حرمت ( سيد زبير واعظی) قند پارسی
شيرين بيان و نغز و گواراست پارسی رنگين چکامه ، بکر و دلاراست پارسی فصيح و دلپذير، هم ساده و سليس زيبا و دلربا و چه شيواست پارسی درلفظ و درمعانی، ناب است و دلنشين درنظم و نثر شُهرۀ دنياست پارسی زربفت و پرنيان، حرير وبريشم است زرپاره و ملايم و ديباست پارسی چون قند و انگبين، دهان را شيرين کند بنگر چی دلپسند و چه زيباست پارسی پيشينۀ کهن به جهان ويژه اش بود دنبالۀ زبان اوستا ست پارسی درب کتيبه های هخامشيان و اشک (1) اثبات مدعا ز قديمهاست پارسی ازغرب تابه خاور و پامير و هندوکش درسينه ها نشسته و ديرپاست پارسی گربلخ و سيستان است، شيراز و يا هرات غزنين و بدخشان و بخاراست پارسی دردامغان و شهر دوشنبه و اصفهان زيب زبان مرد و زن آن جاست پارسی عرفان وعشق وشعر وادب رانگينه وار پرتو فشان طارم بالاست پارسی هرچند زتاخت و تازحسودان بدورنماند قامت کشيد و رست و بپا خاست پارسی دادند بدو سه نام و بگفتند زهم سواست خوابست هرکی گويدش جداست پارسی گه گفته اند دری و گهی فارسی- تاجکی ديريست که در کشاکش و غوغاست پارسی اين لهجه هاست فرقی اندرميان ما مفهوم و محتوا، هماناست پارسی ازتارچنگ مطرب مست بدخش ببين درنغمه و ترانه خوش آواست پارسی چون بلبلی که نغمه سرايد به شاخسار خوش لحن وخوش صدا وخوش نواست پارسی بيمارصعب که سر بدر آرد زبسترش گويی شفای درد و مداواست پارسی يکسان بريم لذت، ازفردوسی و خليل (2) بيدل رسان و حافظ و سينا ست پارسی جامی و رودکی و سنايی ويا خيام سعدی و مولوی و بهار(3) راست پارسی لب تشنگان وادی شعر و ترانه را لبريزه جام و ساغر و صهباست پارسی اين دُر که ميچکد، ازخامه ات" زبير" نام و نشان عظمت والاست پارسی هرحرف وواژه را زسخاوت برای من بنهاد و بياورد و بياراست پارسی با رفعت و سکوی و چنين طالع فراز دور از گزند دد و بلاهاست پارسی پاورقی: 1- اشک: مخفف نام اشکانيان می باشد. 2- خليل: منظور ازاستاد خليل الله خليلی است. 3- بهار: مراد از محمد تقی بهار ملک الشعراء معاصر ايران می باشد.
تهدید طالب
به تهدید گفت طالبی بمن روزی که بهر کشتن تو دشنه بران دارم تو بیش ازین به قهرم میاور ای ملحد وگرنه پنجه ودندان خون فشان دارم بیا سجاده و تسبیح گیرو لحیه گذار کزین زیاده نه تابی و نی توان دارم بگفتمش به صراحت کای ستم گر دهر اَجل رسیده ترا من چنین گمان دارم تراچه کار به ریش و عمامه و نماز کسی به من مگوی که من تیر یا کمان دارم اگر به دل زاندوه و رنج وماغمی داری چرازظلم تو من قلب خونچکان دارم بروز حشر ترا راه ات ومرا راه ام تراچه کار که من چون یا چنان دارم گیرم آنکه هزار بار سر به سجده زنم کشیده ریش وقبا، پارچه کلان دارم زشرم مردم و از ترس حضرت وجدان بگو ؟ چگونه چنین کذب را نهان دارم ندارم هیچ هراسی ز خشم و تهدیدت هراس مادر و همشیرۀ جوان دارم تو خصم و دشمن بدخواه علم ودانش و زن ثبوت هرخط و هر صفحۀ زمان دارم هنوز چند نشانه زچوب و داغ دُرۀ تو به دست و گردن و پهلو و پشت ران دارم ترورو دهشت و جنگ و جدال و بدبختی شعار توست و بگوئی که ارمغان دارم نوئی نمونه ای از ترس ووحشت ورعب منم که عشق وطن گفته و فغان دارم توئی ستمگر دیوانه خو و رهزن علم من آن که مسلک و راۀ دلاوران دارم تودست پرورده اهریمن وفرنگ هستی من آن که فخر به اجداد قهرمان دارم عنان خویش ندادم چو جاهلان از دست کنون به عزم توانا چه همرهان دارم متاع خویش برو جای دیگری بفروش خرید نیست در آنجا که من دکان دارم (سید زبیر واعظی)
به استقبال و تضمين ازغزل حضرت لسان الغيب حافظ شيرازی که مطلع آن: « ياری اندرکس نمی بينيم ياران را چه شد + دوستی کی آخرآمد دوستداران را چه شد» می باشد؛ چکامۀ زيبايی را دوست عزيز" سيد زبير واعظی" به عين وزن وقافيه، با مطلع : " خوبی اندرکس نمی بينيم خوبان را چه شد"، سروده است که ذيلاً خدمت خوانندگان هنردوست ، تقديم ميگردد: خوبی اندرکس نمی بينيم، خوبان را چه شد راستی کی آخر آمد، راستکاران را چه شد من نمی بينم که مردی را به سر آرد کسی مهربانی ها کجا و مهربانان را چه شد آن دبستانی که می آموخت انسانی ترين درسهای راستی را، آن دبستان را چه شد قتل و غارت، کينه توزی، جنگجويی پيشه شد برد باری و مدد کاری ياران را چه شد زاهدان دين فروش و مرتد و مفسد کنون امر ونهی دارند برما، راهگشايان را چه شد شست وشو دادند بتاريخ نام مردان وطن منهدم کاخ عدالت، شيرمردان را چه شد آه که اين مام وطن، ازماتم و غم کرده، تن جامۀ منحوس جنگ، آن صلحجويان را چه شد آن که الگوی حيات خود شرافت را گزيد آن شريف و صادق و آن راد مردان را چه شد کيست گيرد قاتلان و ظالمان اين وطن؟ ورنه خون مرد و زن ، برنا و طفلان را چه شد مطربان دلنواز و مرغکان خوش صدا اين همه ساز وطرب، شوخ غزلخوان را چه شد برق خورشيد سعادت گشته واژون درجهان خانه ها پردود شد، آن نور رخشان را چه شد غنچه های اين بهار، ديريست می گريد کنون ارغوان و نرگس و باغ و بهاران را چه شد ما زمانی ملتی بوديم با هم متفق اتحاد و انسجام و عهد و پيمان را چه شد کاش پيدايم نمی گرديد دراين دهر فسون رازهای اين جهان، پيدا و پنهان را چه شد طفلی و دامان مادر بس بهشتی بود بمن آن بهشت وشور و شوق و مهرمامان را چه شد اندرين تاريک سرا تا چند اسيرجاهلان شهربانان عزيز و شمعداران را چه شد در ديارما گروهی جان سپاران ديگرند سرفرازی، پايه داری عياران را چه شد " واعظی" بشنو زمن درزندگی هوشيارباش ازکی می پرسی که دور روزگاران را چه شد؟
رشک
نه برهرشمع تابان ميبرم رشــک نه برهرچرخ و جولان ميبرم رشک نه برهرخُلد رنگين ميدهـــــم دل نه برهر باغ و بوستان ميبرم رشک نمی انديشــم ازدونان به يک جو نه برهرقصر و ايوان ميبرم رشـک ندارم چشـــم برجايـگاه و مکنت نه برافسون دوران ميبرم رشـــــک ربود ازمن فلک آن آشــــــــيانم بدين غربت زهجران ميبرم رشـک برای درد ورنج ميـــــــــهن من چو مرغ زار و نالان ميبرم رشـک مراازجنگ، نفرت بودزين پيش کنون وحشت برانسان ميبرم رشک زبير ازمکر اهريمن نه نالد زتقصير عزيزان ميبرم رشک
نفرین
نفرین بر شما ای حافظان صلح بمیرید الهی ای ناجیان داد سازندگان مجمع ملل و حامیان نظم نوین ای آنکه زیر نام هزار واژۀ قشنگ با حیله و فریب و به صد مکر و به نیرنگ بر مردمان فاقه و مظلوم و ناتوان در هر بروکرانه و هرگوشۀ جهان چه ناروا و خدعه و جفا نمیکنید چه سرب های داغ و آتشین برفرق توده ها ای سنگدلان زشت فیرو حواله و رها نمیکنید ترس از خدا نمیکنید نفرین بر شما زور آوران دهر گردن بسته ها افسونگران عصر آتش فروش ها فریاد وآه و ضجۀ این خون نشستگان زان طفلک برهنه بدان رنگک خزان آخر چرا به گوش گران شما نمیرسد؟ گوئید تابه چند چنین طفره میروید؟ میدانیم که چرا چون پیش دیده های شما چشم پاره ها ای خالقان فقر و تهیدستی و ذلت جز پول و بهره کشی ها و منفعت هیچ چیز دیگر نزد شما مدعا نیست نفرین بر شما ای واعظان دروغین آزادی، ای مدعیان عدالت و دموکراسی ای زهر تان شود گردد زقوم تان این پول و ثروت تاراج برده تان زان معادن و ذخائر اخراج کرده تان چند است بگو تو ارزش حیات یک انسان یک فلسطینی، یک افریقائی، یا یک افغان؟ یک روپیه؟ یک قران؟ یا مفت و مجانی و رایگان؟ چند است خونبهای یک کودک عریان با اشکم گرسنه و آزرده جسم وجان با عضو های پرچه و پاشان زفیر تان ورقندز وبالابلوک و مارجه ویا در کوچه کوچۀ بغداد یا غزه جرأت کنید و بگوئید برای ما چند است بها و ارزش یک تبعۀ شما یک موی زرد و سبزچشم و نازدانۀ شما دُر دانۀ شما بیرون از ورای تصور است نفرین بر شما ای صاحبان قدرت و سرمایه و تفنگ قاچاقبران افیون و تریاک و چرس و بنگ شغال و گرگ و کرگس و لاشخوارو نهنگ اینان شما بُدید که زفردوس دار ما قناریان و قمری و کبکان خوش صدا را مرغان خوش الحان و خوش نوا و خوش نما را از لانه های شان تا دورها و فاصله های بسی دراز با زور توپ و قدرت و خمپاره های تان رگبار کرده اید جغدان و زاغها و زغنهای بد قبارا مرغان بد سگال و بد سرشت و بد نما را بر شاخسار سرو، درختان باغ ما رستگار کرده اید آنهم شما بدید که زبهر نزاع سرد بر زادبوم پاک من و مردمان ما بر توده های صادق و بس خوش گمان ما با نام دین و مذهب و الحاد با جهاد تجارت و قساوت و بیداد کرده اید بغاوت و جنایت شداد کرده اید نفرین بر شما ای صاعقه سازان بم فگن تارتق دهندگان تابوت با کفن ارباب ریش و رهبر چلتار با چپن دانید ستمگران روزی رسد که ما همه دستی به هم دهیم کاخ فسون و مکر شما واژگون کنیم بنیاد مکر و حیله و تبعیض و ظلم تان از بیخ برکنیم و فضا لاله گون کنیم طرح نظام تازه و دیگر کمون کنیم آن روز رسیدنیست گلها دمیدنیست.
(سید زبیر واعظی)
شلاق طالب
مردکی رنجور و بيمار و پريش + خسته بود از روزگار زار خويش اشک ميباريد ز اندوه شديد + خون دل باريده حيران می تپيد ميکشيد آه و شکايت مينمود + ناله بردل اين حکايت مينمود اين که درعهد و زمان طالبان + چاکر اعراب و آن پنجابيان آن که دريک دست قرآن را گرفت + دست ديگرتوپ وهاوان راگرفت زن ستيز و جابر و خيل جهال + جز ترورهرگز نبودش يک کمال او که با نام شريعت در وطن + ساخته و پرداخته آن اهرمن سر بُريد و نعرۀ تکبير گفت + حرف شيطان را زجان ودل شنفت ********************* عزم کردم تا که بهر دخترم + نور چشم و مهر و ماه و اخترم کفش نو بهرش خريداری کنم + تا به د لبندم مدد گاری کنم باهزاران ترس ولرز ازوحشيان + زان جلادان وجنايت پيشگان شهنه های بی شعور و بی خرد + گويی حيوانست وحاضرمی چرد با لباس و لًنگی و ريش ببر + از سواد و علم و دانش بی خبر من برون رفتم زمنزل سرگران + ظهربود و آخر فصل خزان بود يک روزسياه و شوم وسرد + رنج بود و غصه و افغان و درد شهرکابل بود ويران آن زمان + زان کدورت ها و فير جاهلان گويی ازهر مرزو بوم شهرما + اشک غم باريده است ازبهرما درميان پيکپی چند تا عرب + با دو سه پنجابی و چند بی ادب يک دگرطالب کنارجاده بود + با تفنگ و برچه اش استاده بود مينمود تنبيه يک مرد فقير + آن کريه منظر بدان قمچين و تير کرده بود مقياس ريشش آن فضول+بانخ وباخط کش آن نادان غول دفعتاً ديدم که چشم آن جلاد + مستقيماً بر دو چشم من فتاد لاجرم پايان ديدم بی بديل + بهر حفظ جان دختم زان رذيل *************************** ناگهان ديدم درآن يک گوشه ای قيل وقال ميکرد ديگر شحنه ای با کمال وحشت و با پوچ و فحش گويی آمد فی الزمان ازباغ وحش آن اجير و نوکر آن اجنبی تحت نام شرع آن ذات نبی يک زن معصومه را بی اختيار می زد و دشنام ميداد آن حمار آن زن بيچاره را پيهم دُره می زد و هم فحش ميگفت آن کُره آن خدا ناترس و ظالم آن چنان می زد آن زن را به نرخ رايگان کان صدا و ناله و اشک و فغان هرطرف پيچيده بود درآن زمان صرف به جرم اين که دردستان خود رنگ ناخن نقش انگشتان خود ساخته بود آن بی گناه بی ضرر بی خبر ازخيل خفاش و شرر **************** شوهرش آنسو ترک استاده بود گيچ و مبهوت مثل چوب خاده بود من به خود پيچيدم از فرط غضب ازچنين برخورد پست بی ادب اندکی رفتم جلو تا اين که من بشنوم ازشوهرش باری سخن گفتمش: ای مرد تورا غيرت کجاست اين نه ننگ است و نه اين راه خداست ای که ناموست زند اين بی حيا تو تماشا کرده ايستی جابه جا؟ ميگريست و زار ميگفت اين دليل مردک ناچار و مسکين و ذليل کاين زمان او حاکم بی گفتگوست سرنوشت ما و تو دردست اوست ازقضا امروز اين چند ديو و دد ساخته اند ما را دچار رنج و درد هرکه تسليم و خم بيگانه شد همچو ما رسوا دراين ويرانه شد
کشتار نامه
نا بسامانی به کشوربين که پيکر ميکُشد هرمحارب با قوا و زور و لشکر ميکُشد بسکه وضع دين و مذهب گشته يکسر منقلب مولوی را يک چلی درپشت منبر ميکُشد بی وطن گشتيم و آواره زميهن، زان سبب بين چسان، چند دزد و بی وجدان، کشور ميکُشد نزد روس و جرمن و انگليس دست ما دراز هريکی خواهد، به پشت ميز و دفتر ميکُشد هرکه آمد چورکرد، مال و منال اين وطن مردم مارا مگر تا روز محشر ميکُشد؟ ازبک و پشتون و تاجک جمله را اکنون نگر اجنبی چون غول وحشی يک برابر ميکُشد سياه ترين قدرت به گيتی باشد امريکا بدان با دوا و مرهمش ، دربين بستر ميکُشد چشم خود را دوخته بر ثروت مشرق زمين با طماع حرص و آز پوچ درسر، ميکُشد هرزمانی نفع مادی و سياسی را که ديد گاه به نرمش، گاه به سازش، گاهی بدتر ميکُشد
توده های کار و هستی آفرين را درجهان ميکند سرکوب و خوار و زار و ابتر ميکُشد روس آمد دروطن، فرياد سردادند همی کو به قصد بحرهند ازحد فزونتر ميکُشد ازچنين اوضاع نا رام سود جست و بهره بُرد داد زد، فرياد کرد و گفت که کافر ميکُشد هفت رهبر را گرفت آغوش، پول داد و سلاح اين زمان هرهفت شان را جمله يکسر ميکُشد دی بنام کمونيست کشتند اولاد وطن حال به نيرنگ تروريست جمع ديگرميکُشد جمله بيرق های گيتی را به ما افراشتند تحت نام اين که " القاعدۀ " ستمگرميکُشد دورثانی اين " ولس مشر" را به ما تحميل نمود با چنين جعل و تقلب، بار ديگر ميکُشد آن جنايتکار" اسامه " را چوفرزند پروريد حال برای قلع و قمعش، تا به خيبرميکُشد آنکه می آموخت درس قتل و غارت بين چسان ازقضاء برعکس مربی را فزونتر ميکُشد بوش بهردستيابی برمنابعی خليج بين که صدام و پسرهايش مکررميکُشد
جنگ واشغال عراق و سرنگونی حزب بعث با مرام انتقام خلق و کشور ميکُشد؟ نازم آن مرد عراقی را که با کفشهای خويش بوش خفت و خوار و رسوا را به محضر ميکُشد هرکه واک و اختيار خود به غير تسليم کرد ازيهودی تا نصارا، گبر و کافر ميکُشد کُشت و خون آسان نباشد، ليک امروز ازقضاء رهزنان و مفسدان را بين که فر فر ميکُشد اين چه کُشتن کُشتن است، امروزياران دروطن جنگ طلب درهرکجا چون مور و کفتر ميکُشد طالبان گيرند نشان آن روضۀ پاک مزار
تاجک و ترک و هزاره تا به کاکرميکُشد اين تروريستان دون همت چرا با نام دين مردمان اين وطن، مانند بر بر ميکُشد با بم و هاوان و راکت، اين جنايت پيشگان مردم نادار و مسکين را سرا سر ميکُشد طالب ازفرط تعصب آن مزاری ساده را با پراشوت درفشار باد صر صر ميکُشد ای"غوليدلی" دلته راشه، چيری زی، توپک په لاس ورنه " گاوندی" ترا در راه خيبر ميکُشد
اندکی با خون سرد وعقل سالم فکرکن ورنه هرموجود بيرحمت مکررميکُشد
گربسيج گردند تمام مردم افغانستان دشمنان خويش را يک پشت ديگرميکُشد پرچم توحيد ملت، وربتابد دروطن دشمن سفاک وغاصب را سريع ترميکُشد "واعظی" فرياد مکُن، ترسم ترا اين خائنان با تفنگ وتوپ و راکت، تير و خنجرميکُشد
|
|